یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

سام علیکم!

خیلی‌ها پاسخ این سؤال را نمی‌دانند. اگر هم بدانند، اغلب جواب می‌دهند: «معلوم است! چون باید دین‌دار باشیم.» هرچند سؤال ما با «چرا» آغاز می‌شود و پاسخ آن‌ها با «باید» و اساساً این پاسخ با آن سؤال جور در نمی‌آید!

در عوض تعداد کمتری از مردم که اهل‌مطالعه هستند، قصد دارند که دین، آیین یا مکتب درست را خودشان پیدا کنند. آنان سرانجام به این نتیجه می‌رسند که تمام باورهای خویش را از سرچشمه‌ی استدلال و عقل و علم گرفته‌اند و اگر به درستیِ «الف» یا «ب» معتقدند، به این دلیل است که عقل یا علم اینگونه حکم می‌کند.

امّا تمام قضیه همین است؟ خیر. 

عامل دیگری هم در تعیین باورهای ما مؤثر است و آن خواسته‌های شخصی ماست. این خواسته‌ها همان علاقه‌ها و هوس‌های بی‌نام‌ونشان ماست که گاه رنگشان می‌زنیم و به آن‌ها جامه‌ی استدلال و عقل و منطق می‌پوشانیم.

به‌عبارتی، ما فلان دین یا مکتب را انتخاب می‌کنیم صرفاً از آن‌جهت که دلمان می‌خواهد. یکی مسلمان است؛ چون برای چرخاندن زندگی روزمرّه و جذب‌شدن در اداره‌ها و سازمان‌ها لازم است که مسلمان باشد. یکی هم بی‌دین است؛ چون بدین شکل می‌تواند با دوست‌دخترش آزاد باشد و هیچ قیدوبند دینی‌ای را رعایت نکند.

هردو نیز به‌غلط می‌روند.

  • علیرضا

من و میم از عرض خیابان می‌گذشتیم که ماشین پیکانی، انگار ترمز بریده باشد، پیچید به سمت ما. میم داد زد: «علیرضا!»

و مرا پرت کرد جلو. پیکان درست از جای قبلی من گذشت و یک متر جلوتر ایستاد. انگار یک سطل آب یخ ریخته باشند روی سرم. نگاهی انداختم به میم و به پیکان. چهره‌ی راننده‌ را تاریکی پوشانده بود. موتور ماشین خرخر می‌کرد و انتظار می‌کشید که من چیزی بگویم، فحشی بدهم یا دادوهواری راه بیندازم. امّا من فقط راهم را کشیدم و رفتم.

میم شمرده‌شمرده گفت: «خدا رحم کرد... اصلاً حواست نبود؟»

سرم را انداختم پایین. زد زیر خنده.

«یادت باشد. یک، هیچ!»

بعد ادامه داد:

«ولی عجب گاوی بود!»

«تقصیر خودم بود.»

«چرا ‌پرت‌وپلا می‌گویی؟ طرف اصلاً ناشیانه دور زد. ناشیانه پیچید تو خیابان. عین گاو.»

سپس هردو دستش را برد بالا و دست چپش را در مسیری کج‌و‌کوله به دست راستش نزدیک کرد. توضیح داد که آن راننده‌ی بی‌شعور، اینطور آمده است و قانوناً باید از کنارمان رد می‌شد یا می‌ایستاد تا ما رد شویم. من چیزی برای گفتن نداشتم. صدایی نداشتم. به این می‌اندیشیدم که چه می‌شد، اگر او نبود؟

چند دقیقه بعد، بحث قبلی را پی گرفت: «نگاه کن علیرضا، من الان سه انتخاب دارم. پزشکی بقیةالله، پزشکی سپاه، حفاظت، افسری. درواقع، چهارتا! حواست هست؟ خب. گفتم که پزشکی بقیةالله تا ظهر تعهّد دارد فقط. بعدازظهر می‌توانی بروی مطب خودت. ولی پزشکی سپاه اینطور نیست. تمام‌وقت در خدمتشان هستی. این را هم بهت گفتم که دوستم علیرضا شهبازی... راستی استاد، آخرش نفرمودی که اگر جای من باشی کدام را انتخاب می کنی؟ ها؟ نظرت چیست؟»۱
چند ثانیه به‌سکوت گذشت.

با همان لحن قبلی پرسید: «یعنی واقعاً حواست نبود؟»

«نه به‌خدا. نه...»


۱. حالا یادم نیست دقیقاً همین‌ها را گفت یا نه! درست و غلطش را نمی‌دانم والا.

  • ۲۰ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۳۸
  • علیرضا

می‌گویند گابریل گارسیا مارکز در اواخر عمر که فراموشی گرفته بود، دیگر رغبتی به نوشتن نداشت. نمی‌دانم وقتی یک نویسنده رغبتی به نوشتن نداشته باشد، چه خاکی باید بر سر بریزد؟ هرچه باشد، اتّفاق ناگواری است و حق آن است که زمین و آسمان در سوگ‌اش جامه از تن بدرند و مویه کنند! درواقع، خیلی از هنرمندها آنقدر درگیر زندگی و دردسرهایش ‌می‌شوند، آخرش به این نتیجه می‌رسند که اصلاً هنر کیلو چند؟ نویسنده‌ها نیز به‌همین سیاق‌اند. خودشان تبدیل می‌شوند به شخصیّت‌های داستانی و از بس قصّه و غصّه برایشان پیش می‌آید که دیگر نای داستان‌نویسی نمی‌ماند برایشان. آیا این سرانجام در انتظار من هم است؟ به‌نظرم نه. چون همین الان به این سرنوشت دچار شده‌ام و نوشتن را بدرود گفته‌ام (دماغش سه سانتی‌متر دراز می‌شود).

  • ۱۸ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۵۸
  • علیرضا

من نمی‌توانم پیوسته آهنگ گوش بدهم. بین هر دو آهنگ، باید پنج دقیقه فاصله بیندازم. امشب هم در دوچرخه‌سواری همین کار را کردم. اگر زمان‌هایی را که آهنگ گوش داده‌ام و زمان‌هایی را که گوش نداده‌ام، جداجدا بگذاریم کنار همدیگر، می‌فهمیم که من فقط نیمی از کلّ مسیر را از هندزفری‌ام استفاده کرده‌ام و حتّی کمتر از نیمی. یکسره گوش‌دادن خسته و فرسوده‌ام می‌کند. مگر سکوت چه عیبی دارد؟ چه هیزم تری فروخته است به ما که قصد داریم با ترانه یا هر نوای دیگری جایگزین‌اش کنیم؟ مخصوصاً اگر شب باشد و طبیعت در کنارت باشد و سروصدا یا بهتر است بگویم آوازِ موجودات داخل درخت‌ها و بیشه‌ها به گوش برسد؛ مثل جیرجیرک‌ها. جیرجیرک‌ها ثابت و یکنواخت می‌خوانند. فرازوفرود خاصّی در مقطع‌های مختلف ندارد، آوازِ جیرجیرک‌ها. امّا چه می‌شود که این نوای تکراری و خطّی و بی‌تغییر از هر موسیقی پرسروصدای دیگری دلپذیرتر است؟ لااقل برای من که اینگونه است.

  • ۱۷ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۰۱
  • علیرضا

دو روز پیش خواندن کتاب از علم سکولار تا علم دینی را به پایان بردم. اکنون سه انتخاب دارم:

۱. مباحث این کتاب را خلاصه‌برداری کنم تا در ذهنم بیشتر ماندگار شود؛

۲. کتاب دیگری از این نویسنده بخوانم، با موضوع مشابه (تحلیلی از دیدگاه‌های فلسفی فیزیک‌دانان معاصر

۳. بروم سراغ کتاب دلخواهم که مدّت‌هاست انتظارش را می‌کشم‌ (عدل الهی).

نظر شما؟


‌پی‌نوشت: معرّفی سه کتاب مَشتی، به‌طور زیرپوستی. :))

  • علیرضا

سگ‌ها «جام شب را می‌شکنند»۱. شغال‌ها گردِ جنازه‌ی ستاره‌ای می‌چرخند و با صدای بلند ورد می‌خوانند. ماشینی با عجله بر روی جادّه‌ی بی‌نهایت می‌تازد و از چند کیلومتری ما می‌گذرد. من این سروصداها را دوست دارم. روی بسترم که از نفَس‌های سرد شب آکنده است، غلت می‌زنم و چشم می‌دوزم به صورت کک‌و‌مک‌گرفته‌ی ماه. کاش سگ‌ها همچنان جام شب را بشکنند و شغال‌ها همچنان وردهای عجیب بخوانند و کاش همچنان جادّه‌ی بی‌نهایت پرتردّد باشد و من آنقدر به صورت زشت‌و‌زیبای ماه نگاه کنم که چشم‌هایم خواب شیرین را نرم‌نرم بچشند. امّا یک‌جای کار می‌لنگد. سگ‌ها خسته شده‌اند، از بقایای ستاره چیزی نمانده است، جادّه‌ی بی‌نهایت سوت‌وکور است و ماه رخ زشت‌و‌زیبای خود را زیر حجابی از ابرها پنهان کرده است. بسترم سرد است امّا نه از شب. آسمان دیگر سیاه نیست زیرا کاغذ دفترم سفید است و خطوط بی‌نهایت را کلمات پر کرده‌اند و من بیرون نرفته‌ام. ما در حیات‌خلوت خانه نخوابیده‌ایم و سال‌هاست نخوابیده‌ایم.

۱. از کتاب «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم»، نوشته‌ی نادر ابراهیمی.

  • ۱۷ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۰۰
  • علیرضا

رکابم را از طلا و نقره سنگین کنید که من شاه پرده‌دار را کشته‌ام. من کسی را کشته‌ام که پدر و مادرش از همه بهترند. خورجینم را از لعل و یاقوت و زمرّد پر کنید که من حسین پسر اسدالله را کشته‌ام...

  • ۱۶ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۴۸
  • علیرضا

روی درخت‌ها شهری‌ست. اهالی آن هرروز جشن می‌گیرند و هیچ‌گاه یک‌جا بند نمی‌شوند؛ از این کوچه به آن کوچه و از این خانه به آن خانه پرواز می‌کنند. صدای شوخی و خنده‌شان همیشه بلند است. آدم‌ها را به محفل خود راه نمی‌دهند و چه بهتر! خیابان‌های این شهر نه دیوار دارد و نه خط‌کشی. هوا را هم آلوده نمی‌کند و همواره سبز و معطّر است. اهالی بازیگوش آن تنهایی را شکنجه می‌کنند. هرگاه که از کنار این شهر می‌گذرم، لحظه‌ای می‌ایستم و برای شهروندانش دست تکان می‌دهم. با جیک‌جیک شاد و زنگ‌داری جوابم را می‌دهند. آن‌وقت دلم از سینه‌ام می‌پرد بیرون و پابرهنه می‌دود سمت آنها. از پله‌هایی نامریی می‌رود بالا و کنار آنها روی شاخه‌ها می‌نشیند و جیک‌جیک می‌کند. دل آن بالا خوش‌گذرانی می‌کند و تنهایی را روی زمین جا می‌گذارد. روی درخت‌ها شهری‌ست...

اعتراف: باید می‌نوشتم «مناسب ردّه سنی زیر ده سال». :دی

  • ۱۳ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۲۴
  • علیرضا

(در یک بعدازظهر تابستانی، خانواده آقای گاف در آرامشی نسبی فرو رفته بود. مادر و همسر آقای گاف پلک ها را روی هم گذاشته بودند، آقای گاف به‌طرز حیرت‌آوری در عصر شکوفایی فنّاوری، روزنامه می‌خواند و پسر و دختر آقای گاف با گوشی‌هایشان مشغول بازی دونفره‌ی ماین‌کرافت بودند. ناگهان اتّفاقی افتاد که این آرامش را به هم زد و ولوله‌ای به پا کرد؛ صدایی بسیار عجیب و رگباری بلند شد.)

  • ۶ نظر
  • ۱۲ شهریور ۰۰ ، ۰۷:۳۸
  • علیرضا

سکوتِ من آبستنِ کلمه‌هاست. سینه‌ام غرق در آرامشی‌ست، مشکوک. بیش از هر زمان دیگری محتاجم به نوشتن امّا چیزی مرموز سدّ راه کلمات شده است؛ چیزی بس بی‌رحم، بس بی‌مروّت، بس ظالم. راستی، نوشتن چگونه بود؟ همه را برده‌ام از یاد. صفحه‌ی وُرد نگاهم می‌کند؛ خالی‌خالی، مثل دیو سپید. شهری شده‌ام با هزاران کوچه‌ی پیچ‌در‌پیچ که یکدیگر را گم کرده‌اند. دارم سعی می‌کنم ادای شاعرها را درآورم امّا بس است. اداواطوار دیگر کافی‌ست. شاعران را خبر سازید که بیایند و مرا از نو بسرایند.

  • ۱۱ شهریور ۰۰ ، ۱۳:۱۰
  • علیرضا

چند روز پیش، متنی درباره عاشورا نوشتم. سبک‌وسیاق متن را از پادکست‌های نیوفلدر تقلید کرده بودم. این پادکست‌ها را آقای یاسین حجازی می‌نویسد و کارگردانی می‌کند. خوش‌ساخت و شنیدنی‌اند.

متن‌ام را در تلگرام فرستادم برای ایشان تا اگر شایسته بود، پادکست‌اش کنند. پاسخ داد:

متشکرم. 

بی‌شک کائنات هم متشکر است که شما برای حضرتِ حسین متنی آفریدید.

و گفت:

 

 

  • علیرضا

تا الان به طول عمر خود فکر کرده‌اید؟ دوست دارید چند سال در دنیا زندگی کنید؟ بالاخره باید تصمیمی گرفته باشید. هر آدمی لازم است در زندگی مشخّص کند که چند سال و چند ماه و چند روز و چند ساعت دیگر نیاز دارد تا بتواند به کارهایش برسد. برای نمونه، هفتاد سال و یازده ماه و بیست‌وچند روز، یک عمر نسبتاً آبرومندانه است؛ چون روزِ مرگِ آدم می‌افتد در حوالی نوروز و خودبه‌خود در میان مردم احساسِ خوشایندی ایجاد می‌شود که فلانی را خدا بیامرزد که در چه روزهایی از دنیا رفت! 

انتخاب کردید؟ طول عمرتان را می‌گویم. ممکن است که لحظه‌ای چشم‌هایتان را ببندید و بدان بیندیشید؟ کار دشواری نیست. چند عدد به‌ترتیب ردیف کنید تا سال‌ و ماه‌ و روز و ساعت و دقیقه و ثانیه و صدم‌ثانیه‌ی عمرتان دقیقاً مشخّص شود. خب؟ هروقت انجام دادید، چشم‌هایتان را باز کنید و خط بعدی را بخوانید.

  • علیرضا
کمک به طرّاحی یک پویش جذاب
پویش داریم، چه پویشی! چه جایزه‌هایی! برای وبلاگ‌نویس‌ها، چه جایزه‌ای بهتر از کتاب؟ بشتابید که مدیر نشر صاد، خوش‌خبر آمده است: اینجا
  • ۰۳ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۴۴
  • علیرضا

آهای! با شما هستم که خاموش در آن گوشه نشسته‌اید. یک قدم بیایید جلوتر. سخنی هست که لازم باشد بگویید به من؟

من دو سال است که دارم وبلاگ می‌نویسم. در وبلاگ دوست‌هایی پیدا کرده‌ام و تا دلتان بخواهد، چیز یاد گرفته‌ام. خودم چیزی نداشته‌ام که به کسی یاد بدهم. دست‌خالی آمده‌ام تا دست‌پر برگردم. از شما چه پنهان، حالا که سیاهه‌ی نوشته‌هایم‌ را مرور می‌کنم، دنیایم تیره‌وتار می‌شود! آخر، کلمه‌بافته‌هایم مفت هم نمی‌ارزند. به‌قول نادر ابراهیمی: «چیزی نیست که چیزی باشد». همه‌مان در کلاس دوّم دبیرستان در کتاب تفکّر و سبکِ زندگی خوانده‌ایم که چیزهایی که چیز باشند، از چیزهایی که چیز نباشند، چیزترند. آن‌وقت هر چیزی که چیزتر باشد، لابد نویسنده‌ی خیلی چیزی هم داشته! چرا می‌خندید؟ من دارم یک بحث فلسفی را با شما مطرح می‌کنم، آن‌وقت شما هرهر می‌خندید؟

اصلاً به این سؤال جواب بدهید: به‌نظرتان، نوشته‌هایی که چیزی نباشند، چه نام دارند؟ نمی‌دانید؟ همین است دیگر. وقتی کلاس را جدّی نمی‌گیرید و به‌جای فکرکردن خوراکی می‌خورید یا موشک‌کاغذی هوا می‌کنید و سر کچل مرا نشانه می‌روید، عاقبتی جز این ندارد. حالا که پشیمان شده‌اید، بیایید تا بیاگاهانمتان. نگویید که «بیاگاهانمتان» را هم نمی‌فهمید. از خدا شرم ندارید؟ از وعده‌ی رستاخیز نمی‌هراسید؟ متأسفم. معنای «بیاگاهانمتان» را خودتان باید پیدا کنید‌. چون توضیحاتش جزو «بیشتر بدانیم» است و برای کنکور هم نمی‌آید. مشکل از نظام آموزشی است. بیخود بهانه هم نیاورید. اگر خودتان را نیاگاهانید که معنای «آگاهانیستن» چه می‌شود، سر ترم از خجالتتان در می‌آیم. این گوی و این نشان یا درست‌تر بگویم، این خطّ و این میدان. می‌بینم که چهره‌تان گُل انداخت! آفرین. 

حالا می‌آیید تا بیاگاهانمتان؟ بسیار عالی. بنابراین، آگاه باشید که نوشته‌هایی که چیز نیستند، نامشان کتاب است! باور کن! آنقدر کتاب در این عالم چاپ شده و همه‌مان هم خوانده‌ایم و در مدرسه هم امتحانشان را داده‌ایم و از مراتب چیزبودنشان بهره‌ها برده‌ایم که دیگر جایی برای ابهام نمی‌ماند!

بگذریم. اخلاق مادربزرگ‌طورم را ترک می‌کنم و زیاده‌گویی را کنار می‌گذارم. از شما می‌خواهم که پند و نصیحتم کنید و مثل یک دوست خوب -یا اگر نمی‌خواهید با من دوست باشید، مثل یک وبلاگ‌نویس خوب، یک مخاطب خوب، یک رهگذر خوب، یک فیلسوف خوب، یک خلبان خوب، یک میوه‌فروش خوب، یک پزشک خوب، یک مکانیک خوب، یک فامیل‌دور خوب، یک «الحمدلله که سالی‌ یه بار می‌بینمتِ» خوب، یک «پاک‌کُن‌شورِ ریختِ کلمه‌هات رو ببرنِ» خوب، یک مرده‌شور خوب، یک زحمت‌کش خوب، یک رییس‌جمهور خوب، یک «برید به جهنّم»گوی خوب، یک کلیدساز خوب، یک تَکرارکننده‌ی خوب، یک «وان دیقه پِلیز»گوی خوب، یک یقه‌سفیدِ پیشانی‌سوخته‌ی خوب، یک نماینده‌ی تبدیل‌به‌شهردارشونده‌ی خوب، یک پول‌بیت‌المال‌خورنده‌ی خووووووووب یا یک هرچه خودتان صلاح می‌دانید- نقاط ضعف و قوّتم‌ را در وبلاگ‌نویسی به من بگویید. پیشنهاد، انتقاد، هرچه باشد. پیشاپیش سپاسگزارم. 

اکنون، بااجازه از منبر پایین می‌آیم و میکروفون را می‌گذارم جلوی شما، بفرمایید. بسم الله:

  • علیرضا

نتایج چندبرابرظرفیّت رشته‌های دارای شرایط خاص(یا همان نچردشخ!) رسید. آنطور که سنجش‌ می‌گوید، من به دو دانشگاه معرّفی شد‌ه‌ام: دانشگاه صداوسیما و دانشگاه فرهنگیان(مستحضر می‌باشید که معّرفی‌شدن به‌معنای قبولی نهایی نیست). فی‌الحال، اگر مراحل ثبت‌نام و مصاحبه را برای دانشگاه صداوسیما یا فرهنگیان تا آخر انجام بدهم و از قضا قبول هم بشوم، رشته‌های دیگر را از دست می‌دهم؟ نمی‌شود مثلاً مُخیّرم بکنند بینِ معلّمی فرهنگیان و کامپیوتر شریف؟ ها؟ :/

  • علیرضا

نشسته‌ای پای دیگ حلیم. چوب بزرگی را که شبیه پارو است، با دستانت گرفته‌ای و محتویات دیگ را هم‌می‌زنی. هُرم آتش به صورتت می‌خورد. کسی در اطرافت نیست که پارو را بدهی به او. چاره‌ای نداری، جز تسلیم‌شدن. دهانت ‌به‌سانِ کاسه‌ی سفالیِ هزاران‌ساله‌ای است؛ ترک‌ترک، خشک‌خشک. چشم‌هایت را بُخار داغِ دیگ می‌سوزاند و نزدیک است آن‌ها را در کاسه‌ی کوچکشان بجوشاند.

فرض کن که پاهایت به زمین چسبیده‌اند و دست‌هایت پارو را رها نمی‌کنند؛ انگار از تو فرمان نمی‌برند. نمی‌توانی گریخت. فرض کن که شیر آب خانه‌تان هم خراب است. همسایه‌ها هم بی‌آب شده‌اند. هیچ آبی در این اطراف نیست. حتّی تصوّرش گلویت را می‌سوزاند، نه؟ تنها و تنها باید هم‌بزنی و هم‌بزنی. لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای کافی‌ست که از کارت دست بکشی تا گندم‌ها در آبِ جوشان فرو بغلتند و به آغوش داغِ دیگِ رِهین بچسبند و زغال. پاره‌پاره زغال سیاه، بدمزه و زشت. آن‌وقت در جای‌جای دیگ پراکنده می‌شوند و دیگر باید از خیر نذری گذشت. 

تمام زحماتت بر باد می‌رود. می‌دانم. مسیر دهان تا معده‌ات، تا روده‌هایت، مثل قناتی بی‌آب و نمور شده است، در دل زمینِ کویر، همه‌اش خشک، ترک‌ترک. کاش ذرّه‌ای آب بود‌. فقط ذرّه‌ای. کم‌اش هم زیاد است. اسم‌اش هم خوش‌آهنگ است و خیال‌اش هم دلپذیر... آب!

  • ۱ نظر
  • ۲۸ مرداد ۰۰ ، ۲۰:۱۹
  • علیرضا

اینستاگرام، شبکه‌ی اجتماعی بی‌نظیری است. مدّتی است که من نمازهایم را سروقت به جا می‌آورم، صبح‌ها زود از خواب برمی‌خیزم، هرروز پیاده‌روی و دوچرخه‌سواری می‌کنم، بیشتر از گذشته کتاب می‌خوانم، شب‌ها با شورواشتیاق خاطره و داستان می‌نویسم، اعصاب سالم‌تری دارم و در یک کلام، صبورتر و سردماغ‌تر و قانع‌تر و بانشاط‌تر هستم و این‌ها همه‌اش از برکتِ اینستاگرام است؛ زیرا سه روز پیش غیرفعّال‌اش کردم. شما هم اگر می‌خواهید که از الطافِ بی‌پایانِ اینستاگرام بی‌نصیب نمانید، به سازنده‌‌اش، جنابِ زاکربرگ، سلامی از دور بفرستید و آن را هرچه‌ زودتر غیرفعّال یا حذف کنید.

  • علیرضا

آیا درونگراها معلّم‌های موفّقی خواهند بود؟

(درونگرایی چیست؟)

  • ۷ نظر
  • ۲۶ مرداد ۰۰ ، ۱۲:۰۵
  • علیرضا

سؤال: روسیاه و گناه‌آلود هستم و شرم دارم که برای سالار شهیدان(ع) اشک بریزم. چه کنم؟

پاسخ: پیشنهادِ حضرتِ حافظ در اینجور مواقع، این است که خطاب به ارباب بگوییم:

ما را بر آستان تو بس حقّ خدمت است

ای خواجه بازبین به‌ترحّم غلام را...

  • ۲۳ مرداد ۰۰ ، ۰۰:۲۵
  • علیرضا

در این ایّام، اگر حرف‌های تازه می‌خواهید:

«کَست‌باکس» را از فروشگاه گوگل یا کافه‌بازار بگیرید؛

عبارت «نیوفلدر» را در آن بجویید؛

اوّلین قسمت آن را بشنوید.


- توی ورزشگاهِ ماراکانا، هفتاد و چهار هزار و هفتصد و سی و هشت نفر اسمِ شما را داد می‌زنند. شما بیرونِ استادیومید. داشتید راهِ خودتان را می‌رفتید. اصلاً کاری نداشتید که جایی هم هست که استادیومی هفتاد و چهار هزار و هفتصد و سی و هشت نفری است و از جمعیّت پُر است... نمی‌روید تو؟


  • علیرضا
بایگانی
آخرین نظرات