یاکریـم

بدون شرح!

یک سفر چنددقیقه‌ای به جنوب

دیشب رفته بودم جنوب. بندرعبّاس؟ بوشهر؟ بندر گناوه؟ آبادان؟ یادم نیست کجا امّا هر چه بود، جنوب بود. شهرشان آنقدر قشنگ بود که نگو! لباس‌های رنگی‌رنگی، درهای چوبی و دولنگه‌ای، کوچه‌های سقف‌دار و گچی. مثل یک شهر زیرزمینی بود. اسرار آمیز و خیالی!

قدم‌زنان به یک کوچه‌ی بُن‌بست رسیدم. دریچه‌ای روی دیوار بود. آن‌سوی دریچه، زنی با صورت آفتاب‌سوخته جلوی خانه‌اش نشسته بود. خسته بود و شاید هم غمگین. توی دریچه، چیزی توجّهم را جلب کرد. خدای من! باورتان می‌شود؟ یک دختر کوچولو با روسریِ جنوبیِ سفید! دخترک به من سلام کرد، صمیمی و شاد. دوست داشتم باهاش بیشتر حرف بزنم. تازگی‌ها سعی می‌کردم با بچّه‌ها خودمانی باشم تا در آینده معلّم موفّقی بشوم. نمی‌دانم به دخترک چی گفتم. ای کاش این شعر را برایش می‌خواندم: «دو چشم دارم، دو تا گوش، دماغ و دهن یه گردو!» 

دوست داشتم از آن دریچه عکس بگیرم امّا ترسیدم مرا با جاسوس اشتباه بگیرند!

۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
علیرضا

شهدا ستارگان آسمان بشریت نیستند!

در کتاب شیمی دهم دبیرستان نوشته‌اند: «مرگ ستاره‌ها با یک انفجار بزرگ همراه است که سبب می‌شود عنصر‌های تشکیل‌دهنده‌ی آن در فضا پراکنده شوند».

شاید این نکته، تنها شباهت میان شهدا و ستاره‌ها باشد. شهدا هم وقتی شهید می‌شوند، عنصرهای تشکیل‌دهنده‌ی تفکّرشان را در فضای انسانی رها می‌کنند و به‌این ترتیب، بر پایان زندگی خود، آغازی دوباره می‌نویسند.

غیر از این، هیچ شباهتی میان شهدا و ستاره‌ها نیست!

دقّت کرده‌اید؟ ستاره‌ها خیال می‌کنند از دماغ فیل افتاده‌اند! از آنجا که دوست ندارند با ما آدم‌های معمولی رو‌به‌رو شوند، خانه‌هایشان را دور از دسترس ما بنا کرده‌اند؛ با فاصله‌ی چند میلیون سال نوری!

شاید ندانید امّا ستاره‌ها حسود هم هستند. آن‌ها وقتی که رو به قبله می‌افتند و اَشهد خود را می‌خوانند، با تمام بیچارگی‌شان فریاد می‌زنند: «گرمای جهان را بزنید بالا! تا آخر! بگذارید همه بمیرند!» تازه در برگه‌ی وصیّت هم یک سیاهچاله‌ی گنده و گرسنه را جانشین خود می‌کنند و لابد می‌دانید که بعدش چه خواهد شد.

هنوز هم فکر می‌کنید شهدا ستاره‌اند؟ شهدایی که با ما رفت‌و‌آمد می‌کنند، میوه‌ و ‌سبزی می‌خرند، نماز جماعت می‌خوانند و به تفریح می‌آیند؛ هیچ شباهتی به ستاره‌ها ندارند!

شهدا وقتی می‌میرند، نظم عالم را به هم نمی‌ریزند؛ زیرا شهادت، یک انفجار نظم‌آفرین است. شهادت، همه را یک‌دل و یک‌صدا می‌کند. شهادت، دل‌های شکسته را به هم پیوند می‌زند. شهادت، آتش دشمنی‌ را فرو می‌نشاند و گلستان دوستی را می‌آفریند.

شهدا شاید ستاره نباشند امّا انسان‌های خوبی هستند. شهدا همه را دوست دارند و بین آدم‌ها فرق نمی‌گذارند. شهدا «سردار دل‌ها» هم که باشند، ترجیح می‌دهند همان «سرباز ساده» باقی بمانند.

۱۶ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۱
علیرضا

قطعه‌قطعه

۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
علیرضا

وبلاگ‌نویس‌ها وجود خارجی ندارند!

سنگ‌بنای وبلاگ‌ها چیست؟ کلمه. وبلاگ‌نویس‌ها چگونه با هم تعامل می‌کنند؟ با نوشتن. آن‌ها لباس‌هایی از جنس خیال می‌پوشند و در کوچه‌های کلمات، با هم دیدار می‌کنند. در گوشه‌ای دل‌انگیز از مغزشان، برای دوست‌های مجازی صندلی می‌گذارند و با چند لیوان تخیّل داغ، از او پذیرایی می‌کنند.

آن‌ها از پیش می‌دانند که طرف مقابل هم مثل خودشان یک انسان است امّا از کجا معلوم؟ شاید هم یک مفهوم یا یک کلمه باشد!

من که اکنون، مهمانِ ذهن شلوغ‌ و جارونکشیده‌ی شما هستم؛ چه تفاوتی دارم با اشیای دیگری که در ذهن شماست؟ چه فرق است میان من و خیال ناهاری که خواهید خورد؟ من و آن تکالیفی که باید برای مدرسه یا دانشگاه انجام بدهید ولی هفته‌هاست دارند خاک می‌خورند، چه تفاوتی با هم داریم؟ نکند من هم ساخته و پرداخته‌ی ذهن شما باشم؟ افسوس! خواهش می‌کنم مرا نکُشید!

۱۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
علیرضا

یا کدام سریال به شما احساس سرزندگی می‌دهد؟

زندگی اگر نام دیگری داشته باشد، آن نام «پایتخت» خواهد بود!
۲۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
علیرضا

خداحافظی و طلب حلالیت

قضیه از آنجا شروع شد که مثل همیشه حوصله‌ام سر رفت و در یخچال را باز کردم. پاکت شیر را که طبق معمول، مال مادر یا خواهرم بود، یواشکی درآوردم. حرصم گرفته بود. هنوز یک لیوان را کامل نریخته بودم که آن را قلپ‌قلپ کشیدم بالا. نمی‌دانستم چرا طعم زهرمار می‌دهد؟ یک طعم گسِ مزخرف! تاریخ انقضا را خواندم و از این لحاظ مشکلی نداشت. آن پایین نوشته بود: «مدّت نگهداری: پنج روز».

بیا! یکبار در عمرم از صراط مستقیم خارج شدم، این هم نتیجه‌اش! یادم آمد که نجات در صداقت است. پاکت را نشان همه دادم و مثل مجرم‌ها پرسیدم: «میشه بگید این رو کِی خریدید؟»

خواهرم داد زد: «اووون که فاسد شده! چرا ازش خوردی دیوانه؟»

پدرم عینکش را پایین زد و گفت: «ازش که نخوردی، درسته؟» :)

زیاده‌گویی نکنم که برایم خوب نیست. شما را به خدای بزرگ می‌سپارم. اگر هم بدی‌ای از من دیده‌اید، حلالم نکنید؛ همینجا بگویید تا یک‌ طوری با هم کنار بیاییم.

۱۸ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰
علیرضا

چای از کجا می‌آید؟

شما می‌دانید چای از کجا می‌آید؟

مادرم همیشه چای می‌پزد

امّا برای خودشان، یعنی برای آدم بزرگ‌ها.

وقتی می‌خواهم بخورم

می‌گویند: «وا! تو را چه به چای؟»

«نخور وگرنه از این که هستی، لاغرتر می‌شوی.»

«پوست و استخوان می‌شوی.»

«سیاه‌سوخته می‌شوی.»

یکبار پرسیدم: «چای از کجا می‌آید؟»

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱
علیرضا

نویسندگی با چند قاشق خلّاقیت (موقت)

صفحه‌ی آقای آراسته را در اینستاگرام دنبال می‌کنم. هم دیدگاه‌هایش را دوست دارم، هم قلمش را. قرار است به‌زودی یک دوره‌ی نویسندگی خلّاق راه بیندازد که اطلاعاتش در اینجا هست. گفتم بگویم، نگویید نگفت.

۱ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
علیرضا

یک عاشقانه‌ی خیلی معمولی

هوا خیلی سرد بود! تحمّلش دشوار بود. اینجا و آنجا می‌چرخیدم تا جای گرمی پیدا کنم و شب را به روز برسانم؛ لای بوته‌ای، شاخه‌ی درختی. نبود. آب شده و رفته بودند زمین!

ناگهان نوری دیدم؛ نوری کم‌سو. جان گرفتم! به‌سمت او هجوم بردم امّا خوردم به چیزی سفت و افتادم زمین. فکر شیشه را نکرده بودم!

وقتی به هوش آمدم، همه‌جا تاریک بود. نور از بالا می‌تابید، از سمت آسمان. بال‌زنان رفتم بالا و این بار با فاصله از او ایستادم. چه باشکوه بود!

گُل نبود امّا از تمام گل‌هایی که در عمرم دیده بودم، زیباتر بود. لابد شهد شیرینی هم داشت. همانجا پشت شیشه نشستم. چشم از او بر نداشتم. می‌سوخت و می‌سوخت و می‌سوخت. نورش می‌تابید به دیوار، به کتابچه، به من.

انگار داشت گریه می‌کرد. قطره‌ای از صورتش می‌چکید و آرام‌آرام فرو می‌لغزید. قطره حجم می‌گرفت و ردّش بر تن او می‌ماند. در چند جای دیگر از بدنش هم ردّ قطره‌ها مانده بود.

می‌خواستم با او حرف بزنم امّا قادر نبودم. با هم فاصله داشتیم. کاش می‌توانستم به کنارش بروم، دور او بچرخم و ترانه‌ بخوانم. بر او بوسه بزنم و از شهد شیرینش بچشم. لابد خوشمزه‌ترین شهدی است که در عمرم چشیده‌ام. حتماً هم همانجا جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کردم! چون شهدش خیلی داغ بود؛ داغ‌تر از آتش حتّی.

نمی‌دانم چرا غمگین بود؟ اگر شیشه نبود، برایش قصّه می‌گفتم. از خودم می‌گفتم. از راه‌های دورودرازی که پشت سر گذاشته‌ام. شک نداشتم که خوشش می‌آمد و حسرت می‌خورد. مگر او کجا می‌توانست برود؟ حتماً او هم دلش می‌خواست که قاطی گل‌ها شود یا برود سفر. امّا نمی‌توانست از جایش تکان بخورد. خدا کند که فردا پنجره وا شود‌. تصویرش در چشمهایم کش‌وقوس آمد و جاری شد، مثل چشمه‌‌ی عسل، در تمام سلول‌هایم‌. نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح وقتی بیدار شدم، همه‌جا روشن بود. تازه فهمیدم کجا هستم. روبه‌روی من یک حیاط بزرگ بود و چند تا باغچه و یک طویله‌. برف باریده بود، به‌اندازه‌ی غم.

یاد او افتادم. پنجره باز بود. بال‌ زدم و رفتم داخل امّا خبری از او نبود. رفته بود. شاید هم پرپر شده بود. هجده‌هزار قطره‌ اشک از چشمانم ریخت. جای خالی‌اش را بوسیدم. لب‌هایم داغ شد.


موافقین ۱۲ مخالفین ۰
علیرضا

صدای من رو می‌شنوید؟

یکی از دردسرهای کلاس مجازی، قطع‌شدن صدای گوینده است. هرگاه استاد یا دیگران می‌پرسند: «صدای من رو می‌شنوید؟» همه باید دست‌به‌کار شویم و یک علامتِ + بفرستیم. این کار، نوعی اعلام حضور هم هست.
یکی از وبلاگ‌نویس‌ها (دُردانه) برای آنکه میزانِ حضورِ خوانندگانِ وبلاگش را بسنجد، از آنها خواسته بود که چنین‌ کنند. حالا من از شما می‌پرسم: «صدای من رو می‌شنوید؟»
معلوم است که منظورم از صدا همین نوشته‌هاست. به شما حق می‌دهم که پای خیلی از نوشته‌هایم نظر نگذارید؛ شاید فرصت نکنید، شاید هم امکان نظردهی نباشد. با این حال، اگر اینجا را از بیان دنبال می‌کنید یا از خبرخوان، اگر گاه‌گاهی گذرتان می‌افتد به اینجا و حتّی اگر مرا در دنیای حقیقی می‌شناسید، لطفاً یک + بگذارید. نه بیشتر، نه کمتر.
۲۹ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
علیرضا

زندگی بدون ویرایش، زهرمار است

- نزار اون روی سگم بالا بیاد، وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.

- چی گفتی؟

- نزار اون روی سگم بالا بیاد.

- غلط می‌کنی.

- خودت غلط می‌کنی، آشغالِ عوضی.

- نه! منظور من یه غلط دیگه بود.

- غلط دیگه؟

- آره بابا.

- اون رو که ترک کردم.

- نه، غلط املایی. منظور من این بود که «نزار» غلطه، بگو «نذار‌».

- دروغ نگو.

- به‌جون تو.

- گرفتی منو؟

- من غلط بکنم.

- راستی‌راستی؟

- آره عزیزم.

- دمت گرم. پس دوباره می‌گم: نذار اون روی سگم بالا بیاد، وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی... 


(از نمایشنامه‌ی «زندگی بدون ویرایش، زهرمار است»، اثر علیوویچ گلرنگیوف.)

۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
علیرضا

نقصی بزرگ در آفرینش!

کاش نوشته‌ها خودشان به دنیا می‌آمدند و قد می‌کشیدند و عاقبت‌به‌خیر می‌شدند. آن‌وقت، من مجبور نبودم اینقدر حرص بخورم و خودم را سرزنش کنم که چرا در حقّشان کم‌کاری کردم؟

موافقین ۱۲ مخالفین ۲
علیرضا

هنوز به دنیا نیامده

این یک نوشته‌ی بلند است که روزی به دنیا آمده، ازدواج کرده، به زندگی‌اش سروسامان داده و سرانجام، در یک مرگ آبرومند به چاپ رسیده است.
موافقین ۱۱ مخالفین ۰
علیرضا

انتهای نخِ نوشته‌هایتان مالِ من

آمدم چند کلمه بنویسم. می‌دانید که! هرشب باید نوشت. نوشتن اگر قضا شود، مکافات دارد؛ حتّی برای یکبار. نویسنده‌ها اگر فقط یک روز ننویسند، نوشتن را فراموش می‌کنند.

البته من نویسنده نیستم. خودم این را می‌دانم. معلّم نگارش کلاس دوازدهم از انشاهایم تعریف می‌کرد امّا این که دلیل نمی‌شود. انشانویسی موی سر آدم را سفید می‌کند. نه؟

هی به کلّه‌ات کشکولک می‌زنی و فشار می‌آوری امّا دریغ از یک کلمه که بچکد روی کاغذ. یاد ترکه‌ی خشک آقامعلّم می‌افتی و آب دهانت را قورت می‌دهی. نگاهی می‌اندازی به بقیه. اکثراً مدادشان را می‌جوند و مثل جن‌زده‌ها ماتشان برده. فقط سلطان انشای کلاس است که تندتند روی دفترش چیز می‌نویسد؛ آنقدر تند که دفترش لوچ می‌شود و دنباله‌ی خط‌هایش از کاغذ می‌زند بیرون. به او حسودی می‌کنی. کاش می‌شد رویش را کم کرد. گناه او این است که خوب انشا می‌نویسد و توقع آقامعلّم را از بقیّه زیاد می‌کند.

ناگهان فکری به سرت می‌زند. دنباله‌ی خط‌هایش! معطل نمی‌کنی و یواشکی دست می‌بری و اضافه‌ی خط‌هایش را می‌چینی تا بچسبانی روی کاغذ خودت. نمی‌فهمد. کمی بعد، سینه جلو می‌دهد و می‌رود تا انشایش را با صدای بلند بخواند؛ غافل از اینکه سرنخ خطوط نوشته‌اش پیش توست. نخ نوشته‌اش را آنقدر می‌کِشی تا سرانجام، تمام انشای آن بیچاره را می‌کِشی بیرون و درواقع می‌دزدی. بنده‌ی خدا دفترش را باز می‌کند و می‌بیند خالی‌ست؛ مثل سر طاس آقامعلّم.

«بسم‌الله! خیلی عجیبه آقا!»

بعد، سرش را می‌اندازد پایین و برمی‌گردد پشت نیمکتش. آن‌وقت تو چی؟ کلاف گُنده‌ای را زیر نیمکت قایم کرده‌ای و نمی‌دانی چه‌کارش کنی. کدام کلاف؟ نوشته‌ی همان فلک‌زده که آن را دزدیدی و حالا مانده روی دستت. فکر اینجایش را نکرده بودی. باید چند دقیقه بامتانت نخ‌های آن را جدا کنی تا کلماتش به‌ترتیب قرار بگیرد و خوانا شود. ولی از بخت بد، چیزی نمانده تا پایان کلاس. الان است که آقامعلّم به همه‌چیز بو ببرد و ترکه‌اش را بیاورد.


۴ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰
علیرضا

افتادن ناگهانی یک سیب + نقد

اسحاق رتبه‌ی خوبی در کنکور نیاورد و فرصت تحصیل در دانشگاه‌های معتبر را از دست داد. پس به‌ناچار در دانشگاهی ثبت‌نام کرد که نزدیک روستایشان بود. وقتی به رشته و دانشگاهش می‌اندیشید، می‌گفت: «نه! لیاقت من بیشتر از این‌هاست!» امّا از بس فکرش احمقانه بود، خودش خنده‌اش می‌گرفت. هرچند او خیلی کنجکاو بود و جلوی هرچیزی علامت سؤال می‌گذاشت؛ هرچیز! یک روز گوسفندها را به او سپردند تا به چرا ببرد. زیر درختی خوابش برده بود که سیبی غلطید و افتاد روی سرش. از خواب پرید و چشمش افتاد به سیب. درنگی طولانی کرد و عاقبت از خود پرسید: «چرا افتاد؟»


بخوانید: نقد آقای عبّاسلو در پایگاه نقد داستان

۲۳ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰
علیرضا