یاکریـم

بدون شرح!

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

فتح دنیا کار آن چشم است *

چشم‌هایش:

جهان‌بینی و ایدئولوژی

جنایت و مکافات!


* عنوان را از سروده‌ای از قاسم صرافان وام گرفته‌ام.

موافقین ۱۲ مخالفین ۰
علیرضا
پنجشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۹، ۰۹:۵۱ ب.ظ علیرضا
کتاب‌ها مثل داروها هستند:

کتاب‌ها مثل داروها هستند:

بعضی کتاب‌ها قطره‌ی چشمی‌اند، بعضی کتاب‌ها برای درد کمر خوبند و بعضی برای فشار خون. 

بعضی کتاب‌ها را باید هر هشت ساعت یکبار مصرف کرد؛ بعضی کتاب‌ها را هر روز و بعضی هم ماهی یکبار. 

بعضی کتاب‌ها درمان موقّت دارند و بعضی کتاب‌ها درمان دائمی دارند.

بعضی کتاب‌ها مثل آمپول هستند؛ درد دارند ولی زود نتیجه می‌دهند. بعضی کتاب‌ها شربت‌ سرماخوردگی‌اند؛ هم تلخ‌‌اند و هم دیر نتیجه می‌دهند. بعضی کتاب‌ها هم چای‌نبات هستند.

بعضی کتاب‌ها را نباید با بعضی دیگر مصرف کرد، چون تأثیر هم را خنثی می‌کنند.

بعضی کتاب‌ها سنگین‌اند و باید به همراهشان آبِ زیاد نوشید‌. بعضی کتاب‌ها زیرزبانی‌اند و بعضی‌ جویدنی. بعضی کتاب‌ها را هم فقط باید غرغره کرد.

بعضی کتاب‌ها پنی‌سیلین هستند و بعضی کتاب‌ها واکسن. بعضی کتاب‌ها اصلاً خودِ زهرند و یک صفحه نوشیدن از آنها مساوی است با مرگ.

بعضی کتاب‌ها برای افراد زیر فلان سن‌ّو‌سال ممنوع‌ هستند و بعضی کتاب‌ها را باید با مجوّز پزشک مصرف کرد. 

بعضی کتاب‌ها ظاهرِ عجیبی دارند، بعضی کتاب‌ها در آزمایشگاه‌های غیررسمی ساخته می‌شوند و بعضی هم نشان استاندارد ندارند.

بعضی کتاب‌ها نسخه‌ی تقلّبی کتاب‌های دیگرند و بعضی کتاب‌ها نسخه‌ی اصلاح شده.

بعضی کتاب‌ها تراریخته‌اند و بعضی کتاب‌ها فاسد شده‌اند. بعضی کتاب‌ها را از زباله‌ها و افکار دورریختنی می‌سازند.

بعضی کتاب ها زخم آدم را می‌بندند و بعضی کتاب‌ها پماد سوختگی‌اند.

بعضی کتاب‌ها اگر درست و به موقع مصرف شوند، ما را از عمل جرّاحی بی‌نیاز خواهند کرد.

بعضی کتاب‌ها را همیشه باید مصرف کنیم تا پوکی استخوان نگیریم‌.

بعضی کتاب‌ها را همیشه باید استفاده کنیم تا به کمبود ویتامین دچار نشویم.


پی‌نوشت: این متن، به تقلید از کتاب «‌بی‌بال پریدن»، اثر زنده‌یاد قیصر امین‌پور، نوشته شده‌است.
پی‌نوشت۲: نظرات در روز جمعه تأیید خواهند شد.
۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
علیرضا
سه شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۹، ۰۱:۳۴ ب.ظ علیرضا
معرّفی مقتلِ «لهوف»

معرّفی مقتلِ «لهوف»

چشمم را که باز می‌کنم، خودم را وسطِ دسته‌ی عزاداریِ محلّه مان پیدا می‌کنم؛ با همان تصویرِ بزرگِ آویخته بر دیوار که صحنه‌ی عاشورا را نشان می‌دهد، اسبِ خونینِ چاک‌چاکِ خالی از سوار و زنانِ بی‌پناهِ حرم. امشب برخلاف انتظار، هیچکس ماسک نزده. مردها بدون هیچ فاصله‌گذاریِ اجتماعی، دوشادوشِ هم سینه می‌زنند. چپ و راست، نوجوانانِ سیاه‌پوش و سربندبسته، باران زنجیری به راه انداخته‌اند؛ یک ضرب، لای... لای... لای... . مدّاح، با صدای گیرا و سوزناکش، همان نوحه‌ی هرساله‌اش را می‌خواند: «سر الگر لَه خُو... ساقی سرمَسِم... پشتِم شِکانی... کِردی بی کَسِم...»1 دخترکِ خردسالی از دور، سینیِ شربت به دست، به سمت ما می‌آید. از ضربات محکمِ زنجیرها هم نمی‌هراسد. چرا نمیترسد؟ اصلاً چرا همه آمده‌اند؟ مگر آقا نگفت که به حرف‌های ستاد ملّی کرونا گوش دهید؟ نمی‌دانم. دوباره خودم را می‌بینم. پیراهنِ مشکیِ هیأتی را پوشیده‌ و یک شالِ مشکی‌ را نیز به گردن پیچیده‌ام. یادم نمی‌آید که تا به حال، این پیراهن یا این شال را خریده باشم! از همه عجیب‌تر، دست‌هایم از اختیار من خارج شده‌اند. از من دستور نمی‌گیرند. یک دستم، طبلِ بزرگِ «یاماها» را گرفته و دست دیگرم با پُتک، خالِ سیاه وسطِ طبل را می‌نوازد؛ لای... لای... لای... .

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا

خُرده روایت ۱: شب بارانی

آن موقع مهدی شهردار ارومیه بود و من هم معاونش. رفتیم تا رسیدیم به یک محله ی حلبی آباد، گفتم: «اینجا اومدی چیکار؟» گفت: «روی زمین رو نمی بینی چقدر آب جمع شده؟ ما شهردار این شهریم، باید جوابگو باشیم». از ماشین پیاده شد و ردّ آب را گرفت تا به در منزلی رسید. در زد. پیرمردی در را گشود. مهدی سلام کرد و گفت: «حاج‌آقا! این آب داره میره توی خونه ی شما، ما اومدیم... » پیرمرد که عصبانی بود، گفت: «اومدی اینجا که چی؟ اومدی بگی خونه‌ام داره خراب میشه؟» و هرچه دلش خواست به شهردار و شهرداری‌چی ها گفت. بعد هم در را محکم بست و گفت: «برو خدا روزی تو رو یه جای دیگه بده». مردم با شنیدن صدای پیرمرد جمع شدند. مهدی از آنها خواست یک بیل بیاورند. بیل را که آوردند، همراه مهدی مسیری برای آبی که به داخل خانه ی پیرمرد می‌رفت باز کردیم و از ورود آب به منزل او جلوگیری کردیم. اینکار تا نزدیکی های اذان صبح طول کشید.

نمی توانست زنده بماند، خاطراتی از شهید مهدی باکری، انتشارات یا زهرا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علیرضا