بازیِ وبلاگی

این جمله را به دل‌خواه، بازنویسی کنید:
«کتاب برای خواندن است».

پ.ن: دعوت می‌کنم از آقا سیّدجواد، آقا محمّد نقل‌بلاگ، آقای قربانی، آقا حامدِ فانوس، آقای عین الف، آقا رئوف، آقای ن. ا. (سیاهه‌های یک پدر) آقا مسعود پایمرد، آقا امینِ میم ابن کاف و خانم فاطمه، خانم مستور، خانم سبو، خانم منِ مبهم، خانمِ حیان، خانم قلی‌پور و خانم صنما. دوستان کنکوری هم اگر مایلند، هم‌اکنون دعوت می‌شوند.
علیرضا ۲۸ تیر | ۲۷:۰۰ ۵۴۷ ۱۵ ۸
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
avatar علیـرضـا
علیـرضـا
۲۸ تیر ۹۹، ۰۰:۳۰
نظردهی کاملاً آزاد است.
avatar جواد انبارداران
جواد انبارداران
۲۸ تیر ۹۹، ۰۱:۴۱
۱.کتاب‌ها را باید بخوریم، بعضی‌ها را قبل نوشیدن تکان بدهیم و برخی را‌ تگری بر بدن بزنیم
۲.کتاب آجر نیست، کتاب میز نیست، کتاب بخشی از بدن توست که مثل شش‌ها باید هر لحظه باهاشان نفس بکشی
۳. قفسه‌های کتاب فقط وقتی شروع به خاک خوردن می‌کنند که آدم‌ها بشقاب‌هایشان را پر علف کنند.
علیرضا avatar
علیرضا
۲۸ تیر ۹۹، ۱۶:۱۸
عالی... .
وقتی سیدجواد توی چالش آدم شرکت میکنه، میشه به اون چالش امیدوار شد.
دمت گرم. :)
avatar محمد قاسم پور
محمد قاسم پور
۲۸ تیر ۹۹، ۰۲:۳۱
1- کتابِ خوب برای خواندن است و مابقی برای دور سبزی پیچیدن!

2- نوشته‌اند تا تو بخوانی! اینجا میشه یه فحش هم گذاشت! :)




ذوق هنریم تعطیله!
علیرضا avatar
علیرضا
۲۸ تیر ۹۹، ۱۶:۱۸
الحق که راست گفتید!
بعضیاشون حتی لیاقت پیچیدن به دور سبزی هم ندارن.

نفرمایید آقا.
هنر اصلی یه چیز دیگه است اصن... .
متشکرم. :))
avatar AliReza ‌‌
AliReza ‌‌
۲۸ تیر ۹۹، ۰۷:۱۱
قفسه کتاب همچون دشتی مملوء از گل است، همانطور که هر گلی را ابتدا می بویم، کتاب ها را نیز دانه به دانه می بویم و اگر رایحه آن به جانم نشیند آن را در چیدمان زندگی ام جای می دهم و تا ابد از رایحه خوشش وجودم را مفرح و نورانی می سازم.

+ببخشید اگه جمله ی خوبی از آب در نیومد.
+ممنون از دعوتت داداش گل :)
علیرضا avatar
علیرضا
۲۸ تیر ۹۹، ۱۶:۱۹
وای علیرضا...
میتونی تصوّر کنی که چه اندازه لذّت بردم از نوشته‌ات؟
فوق‌العاده.
میدونی...
من اصلاً انتظار نداشتم اینطوری بنویسی. 
رسماً معذرت میخوام ازت،
آقای نویسنده. :)
avatar سار بان
سار بان
۲۸ تیر ۹۹، ۱۲:۰۴
گوشم با تلویزیون و دهانم به سمت قاشق و چشمم با کتاب بود. نفهمیدم کتاب را خوردم یا شنیدم یا خواندم. فقط لذتش زیر زبانم ماند
علیرضا avatar
علیرضا
۲۸ تیر ۹۹، ۱۶:۲۰
حیرانیِ قشنگی بود. 
ممنونم که منّت گذاشتید و دعوتم رو پذیرفتید. :)
avatar رئوف  ..
رئوف ..
۲۸ تیر ۹۹، ۱۵:۳۶
موشکافان را کتاب و دفتری در کار نیست،
مصرعی پیچیده از موی میان ما را بس است...
علیرضا avatar
علیرضا
۲۸ تیر ۹۹، ۱۶:۲۱
چون در زمینه ی شعر سر رشته ای ندارم، نمیتونم نظر بدم.
فقط بگم: به به! چه هنرمندانه.
ولی رسماً ما و چالشمون رو با خاک یکسان کردید... . D:
سپاسگزارم. :)
avatar AliReza ‌‌
AliReza ‌‌
۲۸ تیر ۹۹، ۱۶:۲۹
نفرما علی آقا ما کجا و نویسندگی کجا😅
خوشحالم که خوشت اومده وا معذرت واسه چی :|
فدایی داری قربونت😊🌺
علیرضا avatar
علیرضا
۲۸ تیر ۹۹، ۱۸:۳۲
عزیزی :-))
avatar رئوف  ..
رئوف ..
۲۸ تیر ۹۹، ۱۸:۰۱
:))
باور کنید منظوری نداشتم :)
دلانه ای بود علیه افزایش بی رویه قیمت کتاب و ناشرهای بی انصاف در بازار نشر.
علیرضا avatar
علیرضا
۲۸ تیر ۹۹، ۱۸:۳۲
نه... می‌فهمم بزرگوار. مزاح کردم فقط. :))

avatar محمدحسین قربانی
محمدحسین قربانی
۲۸ تیر ۹۹، ۲۳:۱۱
کتاب برای خواندن است نه برای فرهیخته نشان دادن خود، نه برای قشنگ کردن اتاق، نه برای خاک خوردن در کتابخانه. کمی دلمان برای کتابها بسوزد اگر قصد خواندن نداریم کتاب بی جان را اینقدر چشم انتظار نگذاریم...
علیرضا avatar
علیرضا
۲۹ تیر ۹۹، ۰۶:۲۵
احسنت.
دقیقاً همون چیزی بود که از چالش انتظار داشتم،
و خیلی هم تامّل برانگیز.
ممنونم. :)
avatar محمد  برزین
محمد برزین
۲۹ تیر ۹۹، ۱۰:۳۱
به قول جانان که فرمودند کتاب باید هلو باشد.


کتاب برای پرواز است، به شهرهای دوردست، به بیکران

کتاب درمانی است برای تنهایی

علیرضا avatar
علیرضا
۲۹ تیر ۹۹، ۱۱:۵۱
و کتاب‌باز حرفه‌ای هم ایشونه. من که فقط ادا در میارم.

دقیقاً! درود.
کتاب برای پرواز است،
پروازِ به جاهایی که،
«کرک و پر عقاب هم می‌ریزد».

از اینکه محبت ورزیدید و دعوتم رو قبول کردید، ممنونم. :)
avatar محمد  برزین
محمد برزین
۲۹ تیر ۹۹، ۱۴:۱۴
خواهش میکنم
شما لطف کردید که همچین بازی خوشمزه ای رو گذاشتید و فرصت دادید که ماهم بیاییم یه چند خط بنویسیم
علیرضا avatar
علیرضا
۲۹ تیر ۹۹، ۱۵:۰۹
باعث افتخار منه.
بلکه یه چندخط امید و مهربانی.
:)
avatar نـــای دل
نـــای دل
۳۰ تیر ۹۹، ۰۰:۱۲
کتابها خسته اند..
وقت کردید قلقلکی به آنها بدهید..
علیرضا avatar
علیرضا
۳۰ تیر ۹۹، ۰۷:۴۷
چه با احساس... .
متشکرم جناب نای دل.
:)

avatar صنما ‌ ‌
صنما ‌ ‌
۱ مرداد ۹۹، ۱۹:۵۱
اسم منم هست که :))
انتظار نداشتم راستش. بذارید فکر کنم پس :)
علیرضا avatar
علیرضا
۱ مرداد ۹۹، ۲۰:۱۲
خواهش می‌کنم. :)
راحت باشید، هرطوری که دوست داشتید بنویسید.
ممنونم.
avatar نقل بلاگ
نقل بلاگ
۶ مرداد ۹۹، ۱۳:۰۱
سلام
دیروز که مطلب تپه شهدا رو نوشتم، بنظرم اومد این قسمت از متن بتونه توی بازی علیرضا قرار بگیره، امیدوارم بپسندی:

وقتی کتاب می خوانم ذهنم فعال می شود و دنیا برایم رنگ دیگری دارد، اعتماد به نفسم بالا می رود و افکارم بیش از پیش باز می شوند امّا در کمال حماقت بعد از مدّتی کتابخوانی را کنار می گذارم.
علیرضا avatar
علیرضا
۶ مرداد ۹۹، ۱۳:۲۷
علیک سلام محمّدجان

چرا که نه؟ :)

«وقتی کتاب می‌خوانم، دنیا برایم رنگ دیگری دارد... .»
و من با کسب اجازه، آن را ادامه ‌میدهم:
«...البته باید این رنگ‌ها را هرازگاهی از نو پاشید؛ زیرا پس از مدّتی، رنگهای دیوارِ ذهنمان دوام نمی‌آورد و پوسته‌ می‌اندازد.»

ممنونم از برادرِ عزیزوم!
avatar عین الف
عین الف
۳۰ مرداد ۹۹، ۰۵:۵۹
سلام علیکم
سپاس بابت دعوت شما و عرض پوزش بسیار بابت تأخیر زیاد.
«در این قفسه‌‌ها، صدها پنجره هست به‌سوی زندگی. بیا پنجره‌ها را باز کنیم و زندگی را هر بار از پنجره‌ای نو بنگریم.»
چندان بازنویسی پیراسته‌ای نشد.
علیرضا avatar
علیرضا
۳۰ مرداد ۹۹، ۱۱:۳۰
علیکم‌السّلام
خواهش می‌کنم‌. من از شما متشکّرم که همچنان من و این وبلاگ رو همراهی می‌کنید. باعث افتخار منه. :)
خیلی هم خوبه. دستتون بی‌بلا.