یاکریـم

اسم یه پرنده، صدازدن خدا:)

یاکریـم

اسم یه پرنده، صدازدن خدا:)

۳ مطلب در خرداد ۱۴۰۱ ثبت شده است

همسایه‌ی جدیدمان یک پسر جوان است. همیشه پیش‌قدم می‌شود در سلام‌کردن. پدر می‌گوید: «یک بار تو و او در بچگی دعوایتان شد و من زدم زیر گوشش!» درست یادم نیست که خودش را می‌گفت یا برادرش را. جالب اینجاست که هرچه ذهنم را شخم می‌زنم و چنگ می‌اندازم به خاطرات دور و دراز، چیزی دستم را نمی‌گیرد. کدام دعوا؟ بر سر چه بوده؟ توی مدرسه بوده یا محلّه؟ خورده‌ام یا خورانده‌ام؟ شاید آن وقت دلم بدجور شکسته باشد. شاید دلم می‌خواسته سر به تن آن پسر نباشد. ولی کو؟ اثری نیست از آن همه احساسات پوچ و گذرا! دست روزگار همه را از دفتر خاطراتم پاک کرده و چیزی باقی نگذاشته. چقدر از اتفاقات تلخ و شیرین زندگی‌مان مثل همین دعواهای کودکانه آهسته‌آهسته رنگ می‌بازند و از یاد می‌روند!


۵ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۰۱ ، ۰۱:۱۴
علیرضا

حالا که دارم این متن را می نویسم صدای خر و پف پدرم بلند است امروز در زل گرما بیل زده و چاه کنده و باغ داری کرده است خواهرم پتویش را کشیده تا روی گردن ولی پدرم طاق باز دراز کشیده و خودش را سپرده به هوای کولر صدای چق چق کیبورد می شکند سکوت را قبل از اینکه کامپیوتر را روشن کنم سری زده بودم به واتساپ یکی از بچه ها نوشته بود سلام جواب دادم: سلام برا یعنی سلام برادر. ولی هیچ کدام از دایره های سبز پر از عدد را باز نکردم و گروه ها سربسته ماند از خیر اینستا هم گذشتم تا مبادا حوصله ی نوشتن نداشته باشم حالا که دارم این متن را می نویسم فلوراید دندان هایم کمتر شده انگشت کوچکتر پایم ترکیده و خون مردگی پیدا کرده وقتی برگشتیم خانه وضو گرفتم و نمازهایم را خواندم در خانه ی مادربزرگ فرصت نشد. یک ساعت قبل از اذان سفره انداختند غذا خوردیم و خاله ها غذاهای خیرات را در بسته ها چیدند و دادند دست ما. من و شوهرخاله ام غذا دادیم به همسایه ها و چند تن از قوم و خویش ها. از آخر چند بسته ماند. خاله گفت ببرید به خانه های فقرا. گفتم کجا؟ گفت: همان جا که کمیته ی امداد درست کرده گفتم: کجا؟ گفت: نمی دانی؟ شوهرخاله ام گفت: من می دانم.  حالا که دارم این متن را می نویسم هنوز هم می ترسم از چه؟ از آن خانه های کلنگی و آن چهره های بین مرگ و زندگی و آن بچه هایی که می خندیدند به بازی تلخ زندگی. تا ایستادیم دختر ها و پسرهای سرلخت و پاپتی جمع شدند دورمان و شروع کردند: عمو یه غذا بده عمو یه غذا بده! غذا ندادیم ده تا غذا هم نبود در خانه ها را زدیم نگاه نکردم به چشم خانم ها و آقاهایی که باز می کردند درها می گفتم: فاتحه ای بخوانید برای صاحب خیرات. حالا که دارم این متن را می نویسم ساعت یک تمام است امروز آغاز شده است ولی هنوز شب است طول می کشد تا از گرد راه برسد و با چراغ خورشید در دست روشن کند کوچه های چشم ها را و آب پاشی کند دل ها را. 


+ نظرتان درباره ی نوشته های ویرایش نشده چیست؟ آزاردهنده و پر از زیبایی!

۴ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۰۱ ، ۰۱:۱۲
علیرضا

امروز عصر توی اتاقمان نشسته بودم. بچه‌ها نبودند. داشتم با گوشی‌‌ام ور می‌رفتم که ناگهان چشمم به در خشکید: یک موجود سیاه و دراز ایستاده بود لای چهارچوب در. سر و سینه‌اش را گرفته بود بالا و دمش را تاب داده بود. دوستم گفت: «نترس، آفتاب‌پرست است». نترسیدم. فقط نمی‌دانم دوستم چه کار کرد که آفتاب‌پرست پا به فرار گذاشت، آن هم رو به جلو. چشمتان روز بد نبیند. نعره کشیدم و از یک تخت دوطبقه پریدم بالا.

+ هنوز هم زیر یکی از تخت‌هاست. حتّی اگر از زیر در رفته باشد بیرون‌، روحش آنجاست. شاید تابستان گونه‌های دیگری هم یافت شود. خوش‌بختانه ترم تابستان نداریم‌!

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۵۴
علیرضا