برای خواهر بزرگه

زهرا، خواهر بزرگترم، دعوتم کرده بود به خانه‌شان. مدت‌ها بود از خودش و خانواده‌اش بی‌خبر بودم. دلم برای بچه‌های کوچکش یا همان دوقلوهای افسانه‌ای یک ذره شده بود. شوهرخواهر آخرهفته‌ها برمی‌گشت خانه، می‌بردمان گردش و برگشتنی هم برایمان بستنی می‌خرید.

اگر هم گردش نمی‌رفتیم تا صبح بیدار می‌ماندیم. اسم فامیل بازی می‌کردیم، بعد می‌نشستیم توی بهارخواب و ستاره‌ها را می‌شمردیم و سمیه کوچولو از من می‌پرسید: «پس من کی بزرگ می‌شوم، دایی؟» و من بعد از بوسیدن پیشانی‌اش، با خنده‌ای ریز می‌گفتم: «زود زود.»

بعد آنقدر سروصدا می‌کردیم که شوهرخواهر از دستمان کفری می‌شد و خاموشی اجباری می‌داد! صبح با بوی نان داغی که دست‌پخت خواهربزرگه بود، بیدار می‌شدیم و شال و کلاه می‌کردیم برای برگشتن به خانه. لحظهٔ وداع. خدا می‌دانست که دیدار بعدی کی بود. دیداری که هیچوقت رخ نداد به خاطر آن اتفاق...

راستش را بخواهید، خواهربزرگهٔ من هیچوقت بزرگ نشد. در همان روز اول که به دنیا آمد، بر اثر یک بیماری از دنیا رفت. خدا را شاکرم که حالا یک خواهر کوچکتر دارم، امّا نمی‌دانم چرا اینها را می‌نویسم. چرا یاد خواهر بزرگه افتادم...

علیرضا ۱۰ مرداد | ۱۱:۱۱ ۱۷۰ ۸ ۱۵
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
avatar حمیدرضا ‌‌‌
حمیدرضا ‌‌‌
۱۰ مرداد ۰۳، ۱۱:۲۳
حاجی اینو قبلا هم ننوشته بودی؟ من یادمه شبیه این داستان از خواهر بزرگت رو خونده بودم که اون هم به همین سرنوشت دچار شده بود.

خدا بیامرزه...
علیرضا avatar
علیرضا
۱۰ مرداد ۰۳، ۱۲:۰۰
همونه. توی تلگرام نوشته بودم. :)

رفتگانت حاجی.
avatar آرا مش
آرا مش
۱۰ مرداد ۰۳، ۱۱:۴۳
با عزیزانی که از دست می‌دهیم، توی تصوراتمون چه لحظات نابی رو تجربه می‌کنیم...
پرواز خیال و تصور هم نعمت بزرگیه...
علیرضا avatar
علیرضا
۱۰ مرداد ۰۳، ۱۲:۰۰
همینطوره...
شکر واسه این نعمت.
avatar آلباتروس ...
آلباتروس ...
۱۱ مرداد ۰۳، ۱۱:۴۲
از دست دادن عزیز سخت ترین و تلخ ترین اتفاق این جهانه
علیرضا avatar
علیرضا
۱۲ مرداد ۰۳، ۰۰:۴۳
بله...
عزیزی که او را ندیده باشی، چه بسا سخت‌تر.
avatar میرزا مهدی
میرزا مهدی
۱۳ مرداد ۰۳، ۱۸:۵۸
من نمیدونم چرا یه نفر که فوت میکنه دیگه هیچوقت به فکرم هم نمیاد. انگار خیلی زود فراموش میشه. گویی که هرگز نبوده. این بده با خوبه؟
علیرضا avatar
علیرضا
۱۳ مرداد ۰۳، ۲۲:۰۵
نمیدونم... از عصر دارم بهش فکر میکنم. خودمو هم جای کسی گذاشتم که فراموش شده، هم جای کسی که عزیزی رو از دست داده. هرکدوم یه نتیجه متفاوت داشت.
avatar مهدی  نیازی
مهدی نیازی
۱۴ مرداد ۰۳، ۱۰:۰۳
غافلگیری شو دوست داشتم
علیرضا avatar
علیرضا
۱۴ مرداد ۰۳، ۱۰:۳۰
خدا رو شکر:)
avatar معتاد
معتاد
۱۵ مرداد ۰۳، ۱۴:۲۹
منم دلم میخواست یه خواهر بزرگتر یا حتی برادر داشته باشم که هر وقت حوصله ام سر میشه پا شم برم پیشش. حرف بزنیم. بخندیم.
خیلی هم تصور میکنم. اینجوری باعث میشه کمتر حسرت بخورم
واقعا خوشبحال اونایی که خواهر/ برادر بزرگتر دارن. میتونن بهش تکیه کنن.
علیرضا avatar
علیرضا
۱۵ مرداد ۰۳، ۱۵:۱۲
واقعاً خوش به حالشون.
avatar معتاد
معتاد
۱۵ مرداد ۰۳، ۱۵:۱۹
راستی این قضیه ی اخر نوشته واقعی بود یا زاده ی تخیل؟
علیرضا avatar
علیرضا
۱۵ مرداد ۰۳، ۱۵:۴۰
این دیگه واقعی بود. 😅
avatar معتاد
معتاد
۱۵ مرداد ۰۳، ۱۵:۴۹
وای...!
اخی 🥲خدا رحمتش کنه
علیرضا avatar
علیرضا
۱۵ مرداد ۰۳، ۱۶:۵۰
متشکّرم، درگذشتگانتون. :)