یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

سام علیکم!

داستان دو همکار

دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۴:۵۶ ب.ظ

مدتیه که دارم آثار شهید مطهری رو مطالعه می‌کنم. روش پیشروی من بر اساس طبقه‌بندی موضوعیه و فعلاً در اولین مرحله یعنی سیره بزرگان و اولیای خدا هستم. امروز وقتی داشتم مطلبی از وبلاگ «می‌نویسم از خودم» رو میخوندم، یاد داستانی از کتاب داستان راستان افتادم؛ حکایت دو همکار صمیمی که با هم اختلافات عقیدتی عمیقی داشتند، ولی تونسته بودند این مسائل رو از حیطه رفاقت و کاری خودشون دور نگه دارند.

در مطلبی که از وبلاگ مورداشاره اومده، ذکر شده که پذیرش حقیقتی که متضاد با حقیقت‌های پذیرفته‌شده‌ی ماست، می‌تونه ما رو برآشفته بکنه. وقتی یک عمر با یک جهان‌بینی خاصی رشد کردیم، به سختی میتونیم با یک سخن ساده از باورهامون عقب‌نشینی کنیم. در عین حال، به نظر میاد که اگر جهان‌بینی ما بر اساس عقل، منطق و کنجکاوی بنا شده باشه، از رویارویی با نظرات مخالف نخواهیم ترسید و اتفاقاً به استقبالشون خواهیم رفت.

ممنون میشم متن داستان رو بخونید و در نهایت نظرتون رو برام بنویسید. شما چی فکر میکنید؟

 

 

51 دو همکار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 

صفا و صمیمیت و همکارى صادقانه هشام ابن الحکم و عبداللّه بن یزید اباضى، مورد اعجاب همه مردم کوفه شده بود. این دو نفر، ضرب المثل دو شریک خوب و دو همکار امین و صمیمى شده بودند. این دو به شرکت یکدیگر، یک مغازه خرازى داشتند. جنس خرازى مىآوردند و مىفروختند. تا زنده بودند میان آنها اختلاف و مشاجره اى رخ نداد.

 

چیزى که موجب شد این موضوع زبانزد عموم مردم شود و بیشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد، این بود که این دو نفر، از لحاظ عقیده مذهبى در دو قطب کاملاً مخالف قرار داشتند؛ زیرا هشام از علماء و متکلمین سرشناس شیعه امامیه و یاران و اصحاب خاص امام جعفر صادق علیه السلام و معتقد به امامت اهل بیت بود. ولى عبداللّه بن یزید از علماى اباضیه (65) بود. آنجا که پاى دفاع از عقیده و مذهب بود این دو نفر، در دو جبهه کاملاً مخالف قرار داشتند، ولى آنها توانسته بودند تعصب مذهبى را در سایر شئون زندگى دخالت ندهند و با کمال متانت کار شرکت و تجارت و کسب و معامله را به پایان برسانند. عجیب تر اینکه بسیار اتفاق مىافتاد که شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه مىآمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها مىآموخت. و عبداللّه از شنیدن سخنانى برخلاف عقیده مذهبى خود، ناراحتى نشان نمى داد. نیز، اباضیه مىآمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبى خودشان را که غالبا علیه مذهب تشیع بود فرا مىگرفتند و هشام ناراحتى نشان نمى داد.

 

یک روز عبداللّه به هشام گفت: من و تو با یکدیگر دوست صمیمى و همکاریم. تو مرا خوب مىشناسى. من میل دارم که مرا به دامادى خودت بپذیرى و دخترت فاطمه را به من تزویج کنى

 

هشام در جواب عبداللّه فقط یک جمله گفت و آن اینکه: «فاطمه مؤمنه است».

 

عبداللّه با شنیدن این جواب سکوت کرد و دیگر سخنى از این موضوع به میان نیاورد. این حادثه نیز نتوانست در دوستى آنها خللى ایجاد کند. همکارى آنها باز هم ادامه یافت. تنها مرگ بود که توانست بین این دو دوست جدایى بیندازد و آنها را از هم دور سازد.

  • علیرضا

کتاب

گفت و گو

نظرات (۱)

سلام و درود
پست اموزنده‌ای بود. ممنون.

درمورد بخش اول، اونقدری که به عقل ناقص من می‌رسه، ایمان کاملا قابل تقلیل به عقل نیست. فلذا مثل علم یا ریاضیات نیست که بمجرد اینکه بفهمی چیزی غلطه، بتوان تماما شیفت داد به سمت صحیح. ایمان با تمام وجوه هستی یک انسان آمیخته میشه و تغییر دادنش خیلی سخته. اما رواداری می‌شه داشت. رواداری، نوعی از تواضعه. که شاید هرچقدر ایمان قوی‌تر باشه، تواضع هم قوی‌تر بشه.


در مورد اون ماجرا، گویا اباضیه از بکار بردن لفظ مومن یا کافر اجتناب دارند. می‌گن مومن و کافر رو ما نمی‌توانیم بشناسیم و در آخرت معلوم می‌شه.
اما اون خانم مومن بوده و معتقد به یکسری معیارها، و به تبعش معتقد به فاصله بین مومن و کافر.
فارغ از اینکه کی درست می‌گه، ممکن بوده در زندگی مشترک به مشکل بخورن.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
بایگانی
آخرین نظرات