نامهای به همکار
سلام آقا پژمان! حال شما خوب است؟ من تا همین امروز بعد از ظهر شما را نمیشناختم. نمیدانستم که دیروز در مسجد مرودشت، به شدت مجروح بودید و باید به درمانگاه میرفتید اما راهتان را بسته بودند. جرمتان این بود که بسیجی بودید و پیرو ولایت.
از شما چه پنهان، تاندون دست راست من هم یک ماه پیش بدجور زخم شد. یک آن حواسم نبود و با کارد میوهخوری تکهای از پشت دستم را پراندم. بعدش خون مثل چشمهای سرخ از آن میجوشید. منتظر بودم که لحظاتی بعد آخرین قطره خونم بریزد روی قالی و با صورت بخورم زمین!
الان بعد از یک ماه مراقبت و پانسمان، به لطف خدا دستم دارد بهبود مییابد. وقتی نگاهش میکنی، پوست نازک صورتیرنگی روی شکاف زخم درست شده که شیارهای باقیمانده از نخ بخیه را میتوان در زیر آن دید.
اما امروز وقتی در اخبار عصرگاهی تصویر شما را دیدم، از خودم خجالت کشیدم. با وجود زخم عمیق گلوله در پهلوی راستتان که هزاربار بدتر از پارگی تاندون دست راست است، چهرهای بشاش و نورانی داشتید. آن دم آخر با تبسم به اطرافیانتان گفتید:
-پرچم ایران رو بیارید... اسراییل کوچکتر از این حرفاست!
مطمئنم ته دلتان آن شخصی که سر و صورتش را پوشانده و با اسلحه اسراییلیاش به شما شلیک کرده را بخشیده بودید. برای من که خیلی احساساتی نیستم، قطرات داغ اشک را مهمان چشمانم ساختید. وقتی تصویر شما را با کت و شلواری مرتب در میان دانشآموزانتان دیدم، تازه فهمیدم که شما هم مثل من معلم بودهاید، ولی من کجا و شما کجا!
راستی بچههای شما از این به بعد چه حالی خواهند داشت؟ حتما وقتی در کتاب هدیههای آسمان دارند داستان کربلا را ورق میزنند، پیش خودشان میگویند: «معلم عزیز ما هم همینطور شهید شد... تشنه... زخمی... درست مثل امام حسین (ع).»
تقدیم به شهید مدافع امنیت، حسین بابری