نیمهشب توی مسجد
گاهی وقتها بعضی از ما دوست داریم قهرمانبازی در بیاریم و به بقیه ثابت کنیم که خیلی خفنیم، ولی همیشه اونطوری پیش نمیره که دلمون میخواد. گاهی وقتا بهتره غرور رو بذاریم کنار و از بقیه کمک بگیریم. تا وقتی میشه یه کاری رو به صورت جمعی انجام داد، چرا تنهایی؟ ولی خب چند وقت پیش شرایطی رخ داد و وضعیتی برام ایجاد شد که خواه ناخواه دست به یه جور بیاحتیاطی زدم که باعث شد دستم تا چهارهفته بمونه توی گچ! دقیق نمیدونم کار درستی کردم یا نه ولی مطمئنم نیتم بد نبوده. امیدوارم نوشتن این مطلب هم از سر ریا نباشه.
ماجرا از این قراره که سه هفته پیش توی مسجدمون به مناسبت میلاد حضرت زهرا (س) مراسم داشتیم. روز قبلش با یکی از بچهها، ط، رفته بودیم حوزه شهری بسیج و تعدادی اسپیس آورده بودیم برای ساختن دکور هیئت. شاید بگید اسپیس چرا؟ چون روی دیوار اصلی مسجد یعنی پشت منبر، یه پارچه بزرگ و سراسری سیاه رنگ پوشونده شده بود که هرچه من اصرار کردم درش بیاریم و یه پارچه روشنتر بزنیم، همین رفیق کله خرابمون بهانه آورد و پاش رو کرد توی یه کفش که نه هیئت اصلش عزاداریه، بازکردنش دردسر داره و... خلاصه با اون پارچه مشکی که نمیشد برای حضرت فاطمه جشن میلاد گرفت! این شد که تصمیم گرفتیم یه جایگاه ثانویه با کتیبه روشنتر درست کنیم برای مداح و سخنران. بعد این جایگاه رو با چند قدم فاصله از محراب نصب کردیم. طوری که دیوار سمت چپ پشتش همچنان سیاه بود ولی کمتر دیده میشد. خلاصه مراسم برگزار شد و آقایان و خانمها به لطف خدا استقبال نسبتا خوبی کردن. شاید روی هم پنجاه شصت نفر.
گذشت تا یه هفته بعد و هرکی رفت سراغ کار خودش و من ته ذهنم همهش این بود که اسپیسها چی؟ پسشون بدیم یا نه؟ فکر میکردم که بچهها شاید رفتن سراغشون یا هیئت امنا اونا رو جمعآوری کرده. یعنی اینقدر هیچ کس هیچ واکنشی نشون نداده بود که من فکر میکردم همه چیز مرتبه. تا اینکه عصر روز سهشنبه، صاد، یکی از بزرگترای هیئت که دهه هفتادی و سپاهیه، با من تماس گرفت. صاد گفت که رییس حوزه ده بار باهاش تماس گرفته و سراغ وسایلشون رو گرفته. بعد صاد درحالی که داشت خودش رو کنترل میکرد، گفت:
- علیرضا. تا امشب باید هرطور شده اسپیسا برگردن.
منم خواسته یا ناخواسته قبول کردم. بهش گفتم بعد از باشگاه میرم سراغشون. ازم تشکر کرد و تماس قطع شد. اون لحظه داشتم از خونه پدرخانمم برمیگشتم و ظهرش خورشت قیمه مفصلی خورده بودم و باید میرفتم باشگاه به نظر خودم! دم دمای غروب سه شنبه، پشت فرمان وانتمون نشسته بودم و پیش خودم می گفتم خب... چندتا سیم مفتوله دیگه... بعد از بدنسازی یه انبردست برمیدارم و میرم سراغشون و همه رو پس میدم.
اون شب توی باشگاه خیلی بهم خوش گذشت. وزنههای بزرگتر از حد معمول برمیداشتم. جلوی آینه میایستادم، نعره میکشیدم و اسم مبارک حضرت علی (ع) رو به زبون میآوردم. بزرگ شدن آروم عضلههام رو حس میکردم. شب ساعت یازده، یازده و نیم با انرژی مثبت هزار، سوار وانتمون شدم و رفتم سمت مسجد. هیچکس نبود. ط اردوی مشهد بود. ه مهمانی دعوت بود. م ص سرکارش بود توی یه شهر دیگه و م و هم پای پدافند شیفت بود... تازه یادم اومد انبردست نیاوردم. وقتی رفتم کلیدا رو از یه خانمی که همسایه مسجد بود بگیرم، ازش پرسیدم که انبردست داره یا نه؟ با یه لحن طلبکارانهای گفت که قبلا یکی داشته و داده به فلان مسوول پایگاه و پس نداده.
گفتم: پس من الان چیکار کنم؟
گفت: نمیدونم یه کاریش بکن.
وقتی در مسجد رو باز کردم، دیدم که حیاط تاریکه ولی کورسوی نوری از داخل مسجد میاد. وقتی رفتم داخل، چراغها همه روشن بود و بخاری بزرگ مسجد هم داشت مثل تراکتور کار میکرد! انگار کسی منتظر اومدن من بوده. تا حالا تنهایی اونم نصفه شب توی مسجد نبودم. عجیب بود که بابام هم زنگ نزده بود حالم رو بپرسه. وضو گرفتم و نمازهای مغرب و عشام رو خوندم. وقتی داشتم سلام میدادم، همه جای مسجد رو نگاه کردم، دیوارا، پنجرهها، محراب، ستونها، عکس شهدای مقاومت که روی هر ستون بود. فکر کردم که الان سیدحسن نصرالله داره منو میبینه، چی میگه؟ من چرا اینجام؟
بلند شدم و رفتم سراغ جایگاه. چهارتا اسپیس به صورت مستطیلی با سیم مفتول بسته شده بود و دو تا هم به صورت پایه روی زمین دراز کشیده بود. سیم مفتولها رو ط با دل بیرحمش گره زده بود و نمیشد با دست بازشون کرد. ناگهان یه فکری به سرم زد ... که ای کاش نمیزد. به خودم گفتم میرم از آشپزخونه یه کارد میوه خوری میارم.
- حق الناس نباشه؟
- حالا بعدا یه دونه به جاش اهدا میکنم
تو این فکرا بودم که شروع کردم به کارم. یه تلاوت دلنشین هم پخش کردم که فکرم مشغول بشه و احیانا فکر جن و پری نیاد سراغم! ولی نه، آرامش خاصی حاکم بود. کارم داشت خوب پیش میرفت. اسپیسها دونه به دونه از هم جدا میشدن. اینور اونورشون میکردم، باهاشون کشتی میگرفتم! هرطوری بود باز میشدن تا اینکه... موقع بازکردن یکی از سیمها کارد میوهخوری با قدرت رها شد و از روی دستم رد شد. اونقدر برش عمیق بود که میتونستم پارگی چیزی شبیه به رگ یا تاندون رو ببینم. خون همینجوری بیوقفه راه افتاده بود و من ماتم برده بود. یهو مثل برقگرفتهها از جام پریدم و رفتم توی آشپزخونه که توی قسمت خواهران بود. روی قالی و سرامیک و سینک ظرفشویی خون ریخته بود. شیر آب سرد رو باز کردم و دستمو گرفتم زیرش. فکر میکردم به همین سادگی بند میاد ولی سمجتر از این حرفا بود. دویدم بیرون و کلاه نخیام رو برداشتم و دستمو گذاشتم توش. فشار دادم. بیشتر فشار دادم. راستی راستی خیال میکردم ممکنه بمیرم!
گوشیم رو برداشتم و با صدای لرزان اورژاس رو گرفتم و قضیه رو توضیح دادم. ازم پرسید که کدوم قسمته؟ نمیدونستم چه جوابی بدم. کاش آناتومی بدن رو جدی گرفته بودم. پرسیدم:
- میشه یه ماشین بفرستید؟
- متاسفم جراحتتون در حدی نیست که ماشین بفرستیم
دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار. ساعت دو و نیم شب، با یه دست زخمی اسپیس ها رو بار وانت کردم و بردم حوزه شهری. سرباز نگهبان باورش نمیشد.
- آخه این نصفه شب؟
- آره دیگه
تا اون تماس بگیره و اجازه بخواد کلی طول کشید. قضیهش مفصله ولی صبح روز بعدش من و خانمم یواشکی رفتیم بیمارستان مرکز استان و دستمو عمل کردم. عروسیمون به خاطر این اتفاق یه ماه عقب افتاد.

چقدر ناراحتکننده بود
امیدوارم زودتر بهبود پیدا کنید
حکمت بعضی اتفاقات گاهی برای همیشه نامعلوم باقی میمونه...