یاکریـم

اسم یه پرنده، صدازدن خدا:)

یاکریـم

اسم یه پرنده، صدازدن خدا:)

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خیلی روزانه» ثبت شده است

هر بار که مادربزرگم به من زنگ می‌زند، از من گلایه می‌کند که «چرا بهم زنگ نمی‌زنی؟» و من درس‌خواندن را بهانه می‌کنم و قول می‌دهم که از این به بعد به او زنگ خواهم زد. مدّت زیادی می‌گذرد و مادربزرگم دوباره زنگ می‌زند و گلایه می‌کند که «چی شد؟ گفتی که بهت زنگ میزنم». و من کارداشتن را بهانه می‌کنم و قول می‌دهم که خیلی زود به او زنگ خواهم زد. دوباره مدّتی می‌گذرد و گوشی‌ام زنگ می‌خورد. یادم می آید که باز هم فراموش کرده‌ام به قولم عمل کنم. مادربزرگ دوباره پیش‌قدم شده است.

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۲۵ آبان ۰۲ ، ۲۰:۱۱
علیرضا

بچه‌ها میگن یه مار گنده اومده تو اتاقمون، خودشو مالیده به تخت‌خواب من. همین دیگه.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۴ مهر ۰۲ ، ۲۲:۵۰
علیرضا

با لهجه برره‌ای بخونید: کف وَکردم! آخه چقدر یه آدم میتونه دورو باشه. چقدر میتونه هنرمند باشه و تو نقشش فرو بره. قشنگیش به اینه که موقع شب شدن و چشم بستن آدم‌ها، خودت هم چشمتو ببندی یا اون قسمتو رد کنی. اون وقت میفهمی غافلگیری و استدلال و فریب یعنی چی!

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۱ مهر ۰۲ ، ۰۱:۲۹
علیرضا

۱- امروز تولد دوستم محمد بود. یک جعبه شیرینی خریدیم و به مزارش سر زدیم. در ظاهر آرام بود. کاش می‌دانستم اکنون در چه حال است.

۲- ساعت نه و ربع تا نه و نیم در خانه‌مان گوشی‌ها را گذاشتیم کنار و اسم اسم بازی کردیم. چسبید.

۳- ساعت نه و نیم دوستم زنگ زد و دوباره دور هم جمع شدیم و رفتیم چرخ زدن. خیلی کیف داد. هُب‌هُب شرطی بازی کردیم و بازنده برای همه بستنی قیفی خرید. 

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۸ شهریور ۰۲ ، ۰۰:۵۸
علیرضا

من می‌خواهم بلند شوم و بعد بنشینم (!) متن عید غدیر را بنویسم، تکلیف طرح درس را آماده کنم و دویست صفحه طراحی آموزشی برای امتحان فردا بخوانم. بعد اگر فراغتی دست داد، ساعت هفت و نیم می‌روم جلسه قرآن و اگر باز وقت داشتم، مطالعه سه دیدار و مقالات مولانا را ادامه می‌دهم. شاید هم ناخنکی به یک فیلم سینمایی بزنم. گفتم شما در جریان باشید.

۶ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۰۲ ، ۱۶:۰۵
علیرضا

از رفتن به ایلام برای دیدن محمد طلوعی منصرف شدم. نه به طور کامل ولی بگویی نگویی به ماندن و نوشتن متنی که قرار بود تا آخر امروز آماده کنم، رضایت داده‌ام. همه چیز با تماس پدرم عوض شد. گفتم: می‌خواهم بروم پیش نویسنده‌ای که قصد دارد کتاب جدیدش را در ایلام امضا کند. با تعارفی پدرانه گفت: تو که خودت نویسنده‌ای، چه نیازی داری به این کارها؟ البته تعریف من و پدرم از نویسنده فرسنگ‌ها با هم فرق می‌کند. در نگاه پدرم هرکسی که قلم به دست بگیرد و چند تا کلمه را پشت هم ردیف کند، برازنده‌ی عنوان نویسنده است. همین حرف ساده‌انگارانه‌ی پدرم مثل پتک بر سرم زده شد و باعث شد لحظه‌ای مکث کنم و از خودم بپرسم چرا؟ چرا باید بروم پیش فلانی که کتابی نوشته و قرار است کتابش را امضا کند؟ نیم‌ساعت در راه بودن و پول تاکسی را دادن، ارزشش را دارد؟ غیر از چندتا امضا و عکس یادگاری، چه ارمغان دیگری از این رفت و بازگشت خواهم داشت؟‌ این سوال‌ها را به راحتی نمی‌توانستم بیندازم دور و در عین حال، جواب قانع‌کننده‌ای نداشتم. هنوز ته دلم برای دیدن محمد طلوعی و خریدن کتاب تازه‌اش ذوق‌زده‌ام ولی نه مثل بار اول. شاید صلاح در این باشد که بمانم و به متنی که باید بنویسم فکر کنم.

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۰۲ ، ۱۸:۵۸
علیرضا
۱۹. هم اکنون نظرات قبلی رو جواب دادم و اومدم بگم دلم براتون تنگ شده. برای این خونه و آدم هاش. بیایید از خودتون بگید. این چند ماه چطور گذشت؟‌ ماه رمضون چطور بود؟ سال نو چطور بود؟ :)
۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۳:۵۷
علیرضا

۱۵. عصر هنوز اذان نزده بود، نشسته بودم سر سفره افطار و به ترکیب ساده خرما و چای و گردو فکر می کردم. این سادگی یه ابهتی داشت که دلمو گرفت و چشممو پر کرد. یه لحظه احساس کردم که چقدر به خدا نزدیکم و در عین حال ازش دورم. چقدر خدا خودش رو واسه من کوچیک کرده تا قد نگاه من بشه و چقدر من خودم رو براش بزرگ گرفتم و بی توجهم. حال خیلی خیلی خوبی داشتم اون چند لحظه که اذان نزده بود. وقتی هم که اذان زد، موذن داشت اشهد ان محمد رسول الله رو می گفت و مامانم تشر زد که: پس چرا چیزی نمی خوری؟ و من مردد بودم که یعنی الان باید روزه م رو بشکونم؟ یعنی این اون لحظه ایه که تمام زحمتی که از صبح تا الان کشیدم نتیجه میده؟ هرچند دلم نیومد ولی لقمه خرما و گردو رو با ولع گاز زدم و چایی ریختم روش.


۱۶. مدتیه که درجه ی درونگراییم به طرزی باورنکردنی به سقف خودش رسیده. یعنی این بیشترین زور ور درونگرای وجودمه که تنه به انزوا می زنه (عجب چیزی گفتممم!). از سال تحویل تا حالا فقط دو بار با دوستام تلفنی صحبت کردم و هردوبار هم تماس رو دریافت کردم، نه اینکه خودم بگیرم. دیگه امشب حوصله ام سر رفته بود و دوچرخه ی بابام رو بعد از هفته ها درآوردم و کتاب صراط رو برداشتم تا ببرم بدم به دوستم. کتاب رشد رو خونده بود و بهش قول داده بودم که صراط رو بهش میدم. از کوچه هایی که خلوت بودن و پنجره های روشنی که منو می شناختن، گذشتم و رسیدم به محله دوستم. عجب جای مخوفی بود. کوچه شون اون ته مه ها بود و تکیه داده بود به دشت تاریکی که شب بود و جاده بود و روستا بود و بازم دشت و دشت و بعدش هم کوه. یه نفر هم بود که چهره اش به دوستان محترم چاقوکش خیلی شباهت داشت. خلاصه رسیدم به خونه دوستم و در زدم، تق تق. دوباره تق تق. شنیدم که دمپایی ها شلخ شلخ خورد رو پله ها. یه صدای نامفهومی بلند شد که از دیوار حیاط رد نشد. فکر کردم شاید داره با خودش حرف میزنه. یه صدای نامفهومی که: کیه؟ کیه این وقت شب؟ ولی فکر می کردم با خودش حرف میزنه. دوباره در زدم. صدای دمپایی نزدیک و نزدیکتر شد ولی در باز نشد. ترسیدم. گفتم نکنه منو با دزدی چیزی اشتباه گرفته باشه؟ الحق و الانصاف ناموقع هم بود، ساعت یازده شب! تازه یادم اومد که دیوونه چرا بهش زنگ نزدی؟ چرا پیامی کوفتی ندادی بهش؟‌ دیدم اونجا بودن ناجوره، بیشتر از این نموندم و با دوستم تماس گرفتم، جواب نداد. چند دقیقه بعد خودش زنگ زد و با یه لحن شادی سلام و احوالپرسی کرد و گفت که خونه نیست. گفتم کتابو آوردم، یه آه بلند کشید انگار مثلا یه شانس بزرگ رو از دست داده. قرار شد فردا یا پس فردا ببینمش و کتابو بدم بهش. خودمونیم ها، کتاب بهونه بود. هدف این بود که یه کم از تنهایی در بیام.


۱۷. شما به خونه ها کراش می زنین؟ یه خونه ای هست تو یه کوچه رویایی. چند ساله کشفش کردم. یه حیاط بلندی داره با دیوار آجری و درخت های بلندی که طره ای از زلفشون رو ریختن رو دیوار. در جلویی خونه که توی همون کوچه ایه که گفتم، با کاشی های سفید رنگی نما شده و دو طرفش باغچه است با گلهای سفید و بنفش، حیف اسم گلها رو نمیدونم. یعنی میدونم اطلسی و شمعدونی و رز به یه نوع گل اشاره می کنن ولی نمی دونم کدوم گل! توی کوچه هم باز یکی از خونه ها یه حیاط داره که یه درختی اونجا خم شده تو کوچه و زلفش ریخته کف آسفالت. البته تازگیا دیگه خبری از اون درخت نیست و نامردا قیچیش کردن. شاید باورتون نشه ولی یکی از فانتزیام اینه که با یه دختری توی اون خونه ازدواج کنم! بیشتر به خاطر خود خونه و اینکه کسی که اونجا بزرگ شده، لابد دختر خیلی خانم و فرهیخته ایه :))


۱۸. کتاب آنا کارنینا رو داشتم می خوندم و عجب کتابی بود! حیف که خوردم به رمضان و نباید هر چیزی خوند تو این ماه. آنا کارنینا رو گذاشتم برای یه وقت دیگه و یه کتاب دیگه از کتابخانه ام برداشتم: آنک آن یتیم نظرکرده و عجب کتابیه!

۱۰ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۳ ۰۴ فروردين ۰۲ ، ۰۰:۴۵
علیرضا
۱۱. از اون وقتا که همینجور زل می زنی به صفحه لپ تاپ چند کلمه تایپ می کنی دلت نمیاد و دوباره پاک می کنی بیشتر از اینکه بنویسی فقط پاک می کنی یه کلمه یه جمله به اندازه یه صفحه و یه کتاب کامل پاک می کنی.

۱۲. یه بار که وبلاگمو باز کردم به این فکر کردم که چقدر روزانه نویسیم کمه. چقدر من تو وبلاگم نیستم. چقدر کمرنگم. تو این یه سال اتفاقات زیادی برام افتاده و جاهای زیادی رفتم و آدمای زیادی دیدم احتمالا ولی اینکه چرا چیزی درباره شون ننوشتم معلوم نیست. تو این یه سال پدربزرگم از دنیا رفت. دوتا پسرخاله برام اومد (فعل اومد تو ذوقم می خوره. یه فعل بهتری باید بذارم جاش ولی نمی دونم چه فعلی). یکیشون درواقع پسر دخترخاله امه و چند ماه زودتر به دنیا اومد. دومیشون پسر یکی از خاله هامه که بعد از سالهای سال چشم انتظاری، خدا نصیبشون کرده. جوری بود که تصور بچه دار شدن این خاله ام رو توی قسمت محالات طبقه بندی کرده بودم و حالا که یادم میاد خاله ام بچه دار شده، انگار یه غیرممکنی رو دیدم که ممکن شده. 

۱۳. تو سال ۱۴۰۱ (که هنوز هم بهش میگم ۱۴۰۰. اصلا سال ۱۴۰۰ رو کی یادشه؟ هیچ تصویری ازش ندارم. حالا که نه ۱۳۹۹ و ۱۳۹۸ فول اچ دی جلوی چشممن!) لپ تاپ خریدم. با قسط هیجده ماهه. هر قسط یه میلیون و پونصد. از جیب خودم. همه اش می گفتم که بشه یه لپ تاپ بخرم تا باهاش برنامه نویسی کنم، کار گرافیکی کنم،‌ انیمیشن بسازم،‌ کد بزنم،‌ پوستر دربیارم، چیزمیز بنویسم، داستان بنویسم و خلاصه اونقدر ازش کار بکشم که پول قسطهاش دربیاد. بعد میلیونر بشم. بعد برم سفرهای خارجی. اول ژاپن. بعد دور ایران رو بگردم. بعد دور جهان رو. با این فکر و خیالات خدا یه لپ تاپ بهم انداخت از آسمون. نه تنها به اون فکر و خیالات نرسیدم که باید بگم تا اینجای کار، استفاده ای که از آینه دستشویی کردم بیشتر از استفاده ای بوده که از لپ تاپ کردم.

۱۴. گفته بودم این عید به هیچکس تبریک نمیگم و واسه هیچکس پیام تبریک نمی فرستم. سر قولم هم بودم تا لحظه سال تحویل. توپ سال جدید رو که زدن، از جا پریدم و گفتم فقط به دوست نزدیکم پیام میدم و فلانی. یه فلانی دیگه هم بود که به اونم پیام دادم. بعد که دیدم به فلانی و فلانی پیام دادم، چرا فلانی و فلانی و فلانی بی پیام بمونن؟ بعد فلانی و فلانی و فلانی و فلانی هم اخم کردن و گفتن به همه پیام تبریک میدی به ما نمیدی؟ مگه ما چه هیزم تری بهت فروختیم؟‌ گفتم حالا ناراحتی نداره که بیا اینم برای شما. بعد دیدم عه، تا به خودم بیام دیدم به هفتصد میلیون آدم پیام تبریک فرستادم و گوشیم دیگه مخاطب نداره. رفتم سراغ گوشی بابام. مخاطبان اون تموم شد، گوشی مامانم رو برداشتم. بعد گوشی خواهرم ولی چون مخاطبهاش همه دختر بودن بیخیال این یکی شدم. بعد رفتم در و همسایه بهشون تبریک گفتم و یواشکی پرسیدم: میگم مخاطبای گوشی من... و هنوز جمله ام تموم نشده بود که تا ته مطلبو گرفت و جستی زد و یه سبد گوشی آورد و گفت:‌ اینا گوشیای ما و همه همسایه هاست. خودم جمعشون کردم. بیا حالشو ببر. خلاصه شادی کنان جعبه مخاطبان رو برداشتیم و نشستیم به پیام دادن و حالا پیام نده کی پیام بده. عیدتون مبارک خلاصه.
۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۰۳ فروردين ۰۲ ، ۰۰:۳۰
علیرضا

در ادامه همون پست قبلی این یکی رو هم با زبان محاوره می نویسم و تا جای ممکن از علایم نگارشی دوری میکنم. شاید عجیب باشه ولی اینم یه جور شورشه. شورش بر علیه محدودیت های ذهنی ای که واسه خودم ساخته بودم تو نوشتن و حالا میخوام آزادانه تر و خلاق تر بنویسم به تعبیری. اصن میخوام خودمو خالی کنم به قول معروف!


۷. عدد روزنوشته ها رو حفظ می کنم. یعنی این هفتمین یادداشتیه که می نویسم. یادداشت یادداشته، چه یه خط باشه چه نیم صفحه.


۸. یکی از بدیام اینه که - یا به قول امروزیا یکی از باگ هام - اگه با کسی دعوا کنم دیگه دلم باهاش صاف نمیشه. یه چیزی یه جای دلم می شکنه و با هیچ چسب یک دو سه ای هم نمیشه چسبش زد. دیگه اون حالت روز اول رو نداره. مثالش همین خواهرم که گفتم براتون. الان سر هیچ و پوچ باهم سرسنگینیم و گاهی هم که کلامی رد و بدل می کنیم از سر ناچاریه و چیزی که بیشتر نمود داره، یه احساس غریبه بودنه. کاش با هفت پشت بیگانه غریبه بودی. وقتی آدم با همخون خودش غریبه بشه یه حس خیلی بدیه که نمونه نداره. 


۹. یا مثلا هم اتاقیم. دوست قدیمیم بود از زمان راهنمایی. دوست که میگم منظورم همکلاسیه. همکلاسی هم نبودیم، هم پایه بودیم. من تو کلاس بغلی بودم، اون تو کلاس بغلی و هردو یه پایه درس می خوندیم. این دوستمون خیلی باهاش ناسازگارم. گروه خونی و تیپ شخصیتی مون صفر تا صد با هم فرق می کنه. من آرومم اون تنده. من یواشم اون سریعه. من سکوت می کنم اون حاضر جوابه. یه بار یه دعوای مفصل با هم داشتیم تو مدرسه و کار به دفتر کشید و نمی دونم اصلا سر چی بود ولی بعد از اون با هم آشتی کردیم. از اون آشتی ها که از دعوا بدتره و از اون احترام ها که به هم میذارید مبادا دوباره دعوایی شروع بشه. القصّه زد و این دوستمون تو دانشگاه من قبول شد. من سال دومم اون سال اول. تو خوابگاه هم اتاقی شدیم چون بچه های شهرمون تو یه اتاق هستیم کنار هم. اوایل خوب بود همه چی یعنی اتفاق خاصی نیفتاده بود. تو فصل امتحانات بالاخره اون انبار باروتی که هردومون مخفیش می کردیم ترکید. اون و یه دوست دیگه بازم امسال قبول شده و البته بهترین دوست یا حداقل یکی از بهترین دوستامه، شروع کردن به سر و صدا کردن. اونم کی؟ چهار نصفه شب. تا چهار نصفه شب بیدار بودن و به بهونه درس هرهر و کرکر راه انداخته بودن و می خندیدن. منم آقا اعصابم داغون. بقیه پتو رو کشیده بودن رو سرشون که یعنی خوابن، ارواح عمه شون. از جا بلند شدم و یه نگاه انداختم بهشون. یه ذره ساکت شدن. گفتم:‌ یا این بساطو جمع کنید یا میرم به سرپرستی خبر میدم. دیگه از اون لحظه به بعد اون روی بی رحم وجودمو نشون دادم. روز بعدش با بقیه هم اتاقی ها حرف می زدیم سر اتفاقات دیشب. اون دو دوستمون نبودن. گفتیم اینطوری فایده نداره و یه سری خط و نشون براشون کشیدیم. وقتی به گوش اون دوستمون رسید،‌ همون که از قدیم همکلاسیم بود، ناراحت شد. طلبکار هم شد. گفت چرا در نبود من برام جلسه گذاشتید‌؟ مرد و مردونه جلوی خودم می گفتید اگه غیرت دارید. دیگه خلاصه بگومگو کردیم و داد زدیم و رگ گردن باد دادیم و بعدش هم آتیشا خوابید و دوباره همه روابط عادی شون رو از سر گرفتن، غیر از من. هنوز هم باهاش سرسنگینم. نه اینکه قصد و غرضی داشته باشم، مدلم اینجوریه.


۱۰. حالا هرچند به اون دوست دومیم که بازم امسال قبول شده بود و گفتم بهترین دوستمه، گفتم میدمت به سرپرستی. ولی برخلاف یادداشت شماره هشت، خیلی راحت باهاش کنار اومدم. بهتره بگم با هم کنار اومدیم. اصن اون اتفاق ما رو به همدیگه نزدیکتر کرد و اینقدر با هم جور شدیم که کلی عکس از همدیگه داریم. جالبیش اینه که گوشی من پر از عکسای اونه و گوشی اون پر از عکسای من! میخوام اینو بگم که مورد شماره هشت یه سری استثنائات هم داره.


۱۱. عیدتون مبارک.

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۰۱ ، ۱۵:۴۳
علیرضا