یاکریـم

اینجا از خودم می‌نویسم، تمام و کمال!

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عاشقانه» ثبت شده است

قصّه‌ی ناتمام دیلاق و دخترک!

چهارشنبه, ۲۰ بهمن ۱۴۰۰، ۱۰:۰۱ ق.ظ

به نام خدا


روزی روزگاری در قصری در دل جنگل دختری زندگی می کرد که از خواست خدا تمام موهایش سفید بود. دخترک موهای بلندی داشت آنقدر بلند که هر جای قصر در هر سوراخ و سنبه ای طره ای از موهای سفید درخشان او ریخته بود و باز هم جا نمی شد. در آن قصر جادوگری زندگی میکرد که نامادری دخترک بود. نامادری موهای دخترک را کوتاه می کرد و با آن لباس های سفید گرم و نرم می بافت فرش های پر نقش و نگار پرده های بلند درخشان شال و کلاه و هزارجور بافتنی زیبای دیگر. جادوگر دخترک را وادار می کرد که هرروز از موهایش مراقبت کند. او نباید جلوی آفتاب می نشست زیرا رنگ زیبای موهایش از بین می رفت و سیاه و تیره می شد. نباید با بچه ها بازی می کرد زیرا موهای او را کثیف و وزوزی و شلخته می کردند. نباید حتّی دست به موهایش می زد و آن را کوتاه می کرد زیرا اندازه اش را فقط جادوگر تعیین می کرد. 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۰۰ ، ۱۰:۰۱
علیرضا

فقیر کسی‌ست که سهمی از واژه‌ها ندارد!

يكشنبه, ۱۰ بهمن ۱۴۰۰، ۰۱:۳۹ ب.ظ

اجازه بده اعتراف کنم: هرگاه می‌گویم «می‌خواهم ساده بنویسم» یا «استعداد ادبی ندارم» خیلی راست نگفته‌ام. نه راست راست، نه دروغ دروغ. ما هروقت که متن نه‌چندان زیبایی می‌نویسیم، دم از سادگی می‌زنیم و چندتا آرایه‌ی ادبی را هم یواشکی در کلاممان می‌گنجانیم. حاشا و کلّا!

محبوب من! با تو ساده سخن می‌گویم امّا چند آرایه‌ی ادبی را هم مهمان نوشته‌ام می‌کنم. من نه ساده‌‌ی ساده می‌نویسم، نه شاهکار شاهکار. ببخش اگر حرف‌هایم خیلی معمولی نیست و ببخش اگر پیچیده و ادبی نیست!

راستش را بگویم؟ نگاه تو جاذبه‌ای دارد که قلبم را از جا می‌کند؛ مثل نور ماه و جزرومد دریا. همان‌قدر بی‌تابانه، همان‌قدر ناممکن. 

نگاهت را از من دریغ نکن. قلب من می‌ایستد. دریا بدون جزرومد عشق مرداب است. مرده است. نگاه تو شراب زندگانی‌ست. جرعه‌ای از چشم‌هایت را چند می‌فروشی؟ جان ناقابلم را می‌پذیری؟

موافقین ۹ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۰۰ ، ۱۳:۳۹
علیرضا

چوب‌پر سبز

جمعه, ۱۳ تیر ۱۳۹۹، ۱۱:۳۱ ق.ظ

کودکی‌هایم گره خورده بود با گنبد طلا و سقاخانه‌های شما‌. تابستان‌ها را به امید آخرین روزهای شهریورماهَش تحمّل می‌کردم که در آن، کوله‌بارمان را می‌بستیم و تنها یا با همراه، رهسپارِ دیار خراسان می‌شدیم. رسمِ ادب نبود که به قم‌ و جمکران هم سری نمی‌زدیم. آه آقا! دلم برای صحنِ دریاییِ جمکران و آسمانِ زلالش هم تنگ شده.

۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۹ ، ۱۱:۳۱
علیرضا
آخرین نظرات