یاکریـم

بدون شرح!

مقدّمه‌ای در میانه‌های یک زندگی

دوشنبه, ۵ مهر ۱۴۰۰، ۱۲:۱۱ ب.ظ

قسم به غنچه‌ها آن‌گاه که می‌شکفند؛ قسم به قطره‌ها آن‌گاه که ابرهای اندوه را ترک می‌گویند و فرودی سبز را در حافظه‌ی زمین می‌نویسند؛ و قسم به بغض شاعران آن‌گاه که ترک برمی‌دارد و چشمه‌‌ای از آن می‌جوشد تا گلستان کند، لحظه‌ها را. زیستن را دوست دارم.

راستش را بخواهید، نه شاخ فیل شکسته‌ام و نه آپولو به هوا انداخته‌ام. کاری کرده‌ام که همه می‌کنند. آخر من هم انسانم و روزی چشم وا کردم و در میان دست‌های پدرومادرم راه‌رفتن آموختم. پس از آنکه پیراهنی پاره کردم، راهی مدرسه شدم و پشت نیمکت‌ها خانه ساختم و برای زمستان توشه‌ها اندوختم؛ توشه‌های درس. سپس زمستان آمد؛ فصل سرد کنکور، فصلی که نمی‌شود آن را مچاله کرد یا سوزاند. سرمای نخست کنکور لرزه به جانم انداخت و بلندترین شب سالش به پایان نرسید. با افسوس، راه رفته را بازگشتم و دوباره از نو سوختم و ساختم. یک سال دیگر تحمّل کردم و پیه‌ی ناملایمات را به تنم مالیدم و چه بسیار فرصت‌ها که بر باد رفت.

لیکن برف‌ها آب شد، سبزه‌ها روییدند و بهار آمد. من رشته‌ای ساده قبول شدم؛ در دانشگاهی ساده و شهری ساده. باورم نمی‌شد که زندگی اینقدر ساده باشد. من همواره سرم را با غرور بلند می‌کردم و چشم می‌دوختم به آن بالاها، آنقدر بالا که پر عقاب هم بریزد؛ غافل از آنکه زندگی همین‌جاست، در همین نزدیکی. زندگی معادله‌ی درجه‌دوّمی نیست که دلتایش منفی باشد؛ زندگی پیوند مقدّس اکسیژن و هیدروژن است. زندگی مثل موسیقی آب است، مثل بوی خاک تربت، مثل ذرّه‌های بازیگوش نور، مثل نگاه مهربان مادر. اکنون گردوغبار راه از میان رفته و روبه‌رویم آنقدر واضح و روشن است که در انتهایش خدا را می‌بینم.

این ایّام برای من بوی تازگی می‌دهد؛ از آن بوها که دوست داریم لای کتاب یا دفتر جدیدمان بپیچیم و برای همیشه نگه داریم. بااینکه هجده یا نوزده بهار را به‌چشم خود دیده‌ام؛ خود را در آغاز زندگی احساس می‌کنم. شاید تقدیر در این بوده که آغاز من در میانه باشد. بولت‌ژورنالم را از نو ساخته‌ و برنامه‌های ساده‌ای در آن ریخته‌ام. باید صبح‌ها دوچرخه‌سواری یا پیاده‌روی کنم، روزها یک نماز قضا را به جا بیاورم و چند آیه قرآن بخوانم و باید شب‌ها پای صحبت سعدی و حافظ بنشینم. یادم باشد که ماهی یک داستان کوتاه هم بنویسم. باید هرروز مسئولیت‌پذیرتر و کوشاتر از دیروز باشم. باید فرزندی با ادب‌تر، برادری دل‌سوزتر و رفیقی بامرام‌تر باشم و همواره رو‌به‌جلو گام بردارم. شاید هدف زندگی را یافته باشم و اگر این خوشبختی نیست، چیست؟

نظرات (۱۸)

چند روز قبل یک فیلمی داشتم تماشا می‌کردم . اونجا می‌گفت :
«صبح ها که از خواب بیدار میشم میدوم و ورزش میکنم ، سبزیجات و میوه خرد میکنم ، غذا درست میکنم ، موسیقی گوش میکنم و شب ها هم فیلم و سریال تماشا میکنم . »
این پست رو خوندم یاد این حرفا افتادم . با خودم گفتم خب ؟ همین؟ چیز دیگه ای هست اصلا؟
بعد که یکم فکر کردم، گفتم نه چیز دیگه ای نیست و پی بردم چقدر زندگی ها ساده هست.
پاسخ:
احسنت.
فعلاً که معنای زندگی رو تجربه‌ی همین سادگی‌ها می‌دونم. شاید بعداً نظرم عوض بشه.

راستی درباره شیرینی که خواسته بودی، این رو بهت بگم که چه شیرینی‌ای بهتر از قبولی من؟ بگذار شیرینی در نگاهت باشد اصلاً! :دی
۰۵ مهر ۰۰ ، ۱۶:۱۳ °○ ‌‌‌‌‌‌‌‌نرگس
خیلی حس خوبی داشت این پست :)
قبولی‌تونم مبارک باشه خیلی. ماشالا هیچ‌کسم که شیرینی‌بده نیست 🚶‍♀️🚶‍♀️
پاسخ:
متشکّرم. :)
لطف دارید. شیرینی هم در کامنت پایینی پخش شده! :دی
۰۵ مهر ۰۰ ، ۱۹:۲۳ محمد قاسم پور
سلام و ارادت
دو تا نکته:
1. بولت‌ژورنالم! وسط این متن روی اعصاب بود.

2. این متن بیشتر شبیه عارفانه های دوران تجرده. دوران تاهل فضاش کلا فرق میکنه. دوست دارم بدونم اون موقع چی مینویسید.
پاسخ:
سلام و نور :)
۱. چون می‌خواستم متن رو امروزی نشون بدم، از کلمه‌ی «بولت‌ژورنال» استفاده کردم. می‌دونید که بولت‌ژورنال یه نوع دفتر برنامه‌ریزیه که این روزها باب شده و متأسفانه معادل فارسی هم نداره. ولی عذر می‌خوام. 😅
۲. ان‌شاءالله به اون روزها هم می‌رسیم! من حدس می‌زنم که اگر تشکیل خانواده بدم، انگیزه‌ام برای زندگی بیشتر بشه؛ چون وظیفه‌ی مراقبت و رسیدگی به یه خانواده رو پیدا می‌کنم. هرچند هنوز از لحاظ شخصیّتی به‌‌اندازه‌ی کافی رشد نکردم و فعلاً صلاحیت ازدواج‌کردن رو ندارم‌.

نظرتون؟
تبریک می‌گم بهت علیرضا :)
پاسخ:
ممنونم! خیلی ممنونم. :)))
۰۵ مهر ۰۰ ، ۲۰:۰۸ محمد قاسم پور
به نظرم ویگی ها اون دفتر رو در یک مطلب توضیح بدید و از مخاطبین بخواهید که یک معادل فارسی خوب براتون بیابن.


راجع به اینده هم یک بحث عرفان نظری مفصل میخواد. الان حال ندارم. ولی اجمالا عرض کنم اکثر دوستان در بزرگسالی این حال خوش را از دست میدهند.
پاسخ:
این هم روش خوبیه و به امتحانش می‌ارزه.

البته من دوستی دارم که طلبه‌ است، پنج شش سال از من بزرگتره و ازدواج هم کرده. هروقت که تو مغازه‌اش می‌بینمش، قبراق و سرحاله ماشاءالله. 
به‌نظرم باید تحقیق کنیم که چرا به‌قول شما، آدم‌ها در بزرگسالی خسته و رنجور میشن و آیا این قضیه برای همه صدق می‌کنه؟
من رشته‌ای ساده قبول شدم؛ در دانشگاهی ساده و شهری ساده. باورم نمی‌شد که زندگی اینقدر ساده باشد.

این متن رو خودم نوشتم و از وبلاگ «یاکریم» کپی نکردم.


چقدررررررررررر من آخه! کاملا حرف دل من بود
میگم بچه هاتون چه کیفی بکنن سر زنگ انشا :`)
پاسخ:
چه خوب که حرف دل شما هم همینه!
منم با مطلب آخرتون دقیقاً همین احساس رو داشتم که انگار از زبان من نوشته شده و این معجزه‌ی وبلاگ‌خوندنه. :)


البته کلاس شما که حتماً دیدنی‌تره‌. :)
عمیقا خوشحال شدم:))
تبریک!!!
پاسخ:
لطف کردید. :))
:)

#اندکی_مادی_نگر_باشیم 😑
پاسخ:
اتّفاقاً اینجور مواقع آدم باید بزنه تو فاز عرفانی و این‌ها. 😂
۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۱:۲۷ امیررضا ...
یه معلم قشنگ؟از اونا که قراره همیشه یاد دانش آموزا بمونی؟

صمیمانه تبریک میگم💙
پاسخ:
«یک نظر جدید» رو هنوز باز نکرده بودم که پیش خودم گفتم: «امیررضا؟ امیررضا کیه؟» من توی بیان فقط یه نفر به‌اسم امیر می‌شناختم که اون هم امیر+ بود. کامنت رو که خوندم، چشم‌هام قلبی شد. آقاامیررضا نظر گذاشته! آقا امیررضا کامیار، شاعر خوش‌آتیه. :)
سپاسگزارم. :))
۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۲:۱۷ یاس ارغوانی🌱
خیلی خوشحالم چنین ادم هایی مثل شما و میخک معلم های آینده هستید واقعا عمیقاً خوشحالم.
مبارکتون باشه و ان‌شاءالله موفق باشید:)
پاسخ:
سلام به شما. خیلی لطف دارید. :)
ان‌شاءالله همگی وظیفه‌مون رو به‌درستی انجام بدیم،
و مسیر آینده‌ی شما هم پرخیروبرکت باشه. :)
۰۶ مهر ۰۰ ، ۲۲:۵۲ امیررضا ...
قطعا از کم سعادتی من بوده :)
واقعیت ماجرا یه مدتی میشه که هم پیج و هم وبلاگت رو دنبال میکنم...
اما واقعا به حدی سرم شلوغه که وقت نمیکنم کامنت بذارم،یا کامنتی رو جواب بدم؛خیلی عذر میخوام علیرضای عزیز💙
پاسخ:
نفرمایید آقا‌. :)

خوشحالم که این مطلب نظرتون رو جلب کرده. :)
ان‌شاءالله اوقات پرباری داشته باشید، امیررضای عزیز.


۰۷ مهر ۰۰ ، ۱۲:۵۷ علیرضا ‌‌
راحت شدیم =)
پاسخ:
نفس عمیـــق ^_^
ایشالله که از رشته و مسیر آینده‌ت راضی باشی، علی جان :)
[تلاش برای حرف‌کشیدن از وی]
۰۷ مهر ۰۰ ، ۱۳:۱۷ علیرضا ‌‌
هوففف
ممنونم همچنین گل گلاب :)
=))))
پاسخ:
مخلصیم، مهندس. =))
{همچنان درحال تلاش}
۰۹ مهر ۰۰ ، ۱۸:۲۷ امید شمس آذر
مبارک باشه.
پاسخ:
سپاسگزارم جناب شمس ‌آذر.
سلام علیکم
هم صورت متن زیبا بود و هم محتوا. احسنت!
ان شاء الله همیشه در مسیر رشد، پویا و استوار باشید!
پاسخ:
علیکم السّلام
محبّت دارید، لطفتون مستدام. :)
هم‌چنین. :)
"باورم نمیشد که زندگی اینقدر ساده است"
انگار باید به این موضوع پی ببریم تا بتونیم لذت بیشتری از زندگی ببریم.
سادگی معمولا صفت پسندیده ای محسوب نمیشه.همه دنبال تمایزن.اما لحظه هایی هست که می فهمیم سادگی چقدر جذابه.
در واقع توی دنیایی که همه دنبال تمایزن،حتی انتخاب ساده زیستی هم نوعه تمایزه :)
پاسخ:
حق، خصوصاً جمله‌ی آخر. :)
سلام و عرض تبریک
خودتون که اشاره ای نکردید اما از کامنت ها متوجه شدم قرار هست معلم بشید:)
معلم چی و چه پایه ای رو نمیدونم دیگه..
انشالله که خیرشو ببینید

یه بخشی از متنتون رو دوست داشتم استوری کنم..
اونجا که گفتید زندگی پیوند مقدس هیدروژن و...الخ
پاسخ:
سلام و ادب
سپاسگزارم. آموزش ابتدایی قبول شدم. :)

باعث افتخاره! آخه تا الان کسی نوشته‌هام رو استوری نکرده. 😂
راست میگن دیگه:))
با این فاز عرفانی که شما این متنو نوشنید، جاش بود به جای بولت ژورنال بنویسید : رساله تنظیم اوقات:دی
پاسخ:
عالی بود!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
آخرین نظرات
  • ۲۶ ارديبهشت ۰۱، ۱۰:۴۰ - بانو چه
    تبریک
  • ۲۴ ارديبهشت ۰۱، ۱۹:۳۹ - آقای اردینوشت
    بنده