یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

سام علیکم!

مهلت انتخاب رشته برای کنکور کوتاه است؛ از چهاردهم تا هجدهم. دیروز به سرم زد که در این فرصت اندک، کمی تحقیق بکنم تا رشته‌ها را بیشتر بشناسم. بنابراین، کاغذی آوردم و این سؤال‌ها را نوشتم:

  • نام رشته؟
  • موضوع رشته؟
  • گرایش‌های آن در ارشد؟
  • دانشگاه‌های برتر آن برای دوره‌های کارشناسی و کارشناسی ارشد؟
  • درس‌های پیش‌نیاز آن در دبیرستان؟
  • به کدام تیپِ شخصیتی می‌خورد؟
  • چطور می‌شود در این رشته به درآمد رسید؟
  • شغل آزاد دارد یا باید در اداره‌ای استخدام شد؟ یا هردو؟
  • در محلّ کار، نیازمند کار تیمی است؟
  • چشم‌انداز آن در آینده‌ی کشور چگونه است؟

شما هم سؤالی اضافه کنید.

  • علیرضا

کتابی خوانده‌ام، کتاب ها! پر از عشق، پر از ایمان، پر از حیات، سوزان، خروشان، تلخ. کتاب نیست، عاشقانه‌ای‌ست پُرآب‌چشم. به دلم حرارتی افکنده که خاموش‌شدنی نیست. سینه‌ام حالاحالاها، تب‌دار خواهد بود و بی‌قرار و گرم. به تب‌داری هوای آبادان، به بی‌قراری شطّ کارون و به گرمی لهجه‌ی مردمانش.

آه از آن سخن‌ها! آن نجواها! آن خنده‌ها و گریه‌های به‌هم‌آمیخته. آه! از آن آدم‌های ساده‌دل و بی‌رنگ که شبیه هیچکس نبودند و مثل همه بودند. از آن لهجه‌ی محبّت‌آمیزِ خوزستانی که قند و شکر می‌پاشید! احساس می‌پاشید، زندگی می‌‌پاشید، جوانمردی و رفاقت و تمام چیزهای خوبِ عالم می‌پاشید.

از کدامشان برایت بگویم؟ از کوروش با کفش‌های سبز زیتونی و خنده‌های زنگ‌دار و بلند و شاد؟ از سیّد عادل با لبخند مسحورکننده‌اش؟ از سیّدِ داش‌مشتی و کلُفت‌مرام؟ از عاطفه یا سیّده شیرین؟ یا از خسرو؟ آه! خسرو... خسروِ خوبان. چه‌ها کشید از درد بی‌کسی... اصلاً مگر گفتنی‌ست؟ نه! باید بخوانید. نه! باید بچشید، درد بکشید، بمیرید و زنده شوید.

آن‌وقت تا مدت‌ها گرم خواهید بود، گرم؛ لبریز، بی‌تاب، ناآرام، سیراب و تشنه‌کام، آتشین و خاموش. تا هفته‌ها دیگر هیچ کتابی نخواهید خواند! هیچ کتابی. تا این شعله فروکش کند و این اندوه از دل برود. که ای کاش نرود. که خیلی خواستنی‌ست! غم‌اش آدم را رشد می‌دهد، صفا می‌دهد، دین و مذهب می‌دهد‌، دلیل و بهانه می‌دهد.

خوشا با عشق زیستن، با عشق خونِ جگر خوردن و با عشق مُردن. خوشا عشق! جاودان باد، طنینِ خوش‌رنگ و مهربانت، ای عشق!


این و این.

  • ۹ نظر
  • ۱۰ مرداد ۰۰ ، ۱۴:۲۳
  • علیرضا

چند بار به پدر زنگ زدم امّا جواب نداد. معلوم نبود که خطش اشغال است یا در دسترس نیست. در حالیکه تلفن، خطوط آنتن را تمام‌وکمال نشان می‌داد. پس مشکل از چه بود؟ علاوه بر پدر، مادرم و خواهرم نیز گوشی‌شان را بر‌نمی‌داشتند. باید مطّلع می‌شدم که الان کجا هستند؛ آیا رسیده‌اند به خانه یا هنوز از بازار برنگشته‌اند؟

یک ربع از غروب گذشته بود امّا برق، هنوز وصل نشده بود. خیابان‌ها و محله‌ها برای اوّلین‌بار به خاموشیِ وهم‌انگیزی فرو رفته بودند. تنها چراغ ماشین‌ها و گوشی‌ها بود و بس. تصمیم گرفتم که یکبار همین مسیری را که آمده بودم دوباره طی کنم و بعد، به خانه برگردم. شاید در این مدّت، پدر و این‌ها به خانه برگشته باشند. فرمان دوچرخه‌ام را چرخاندم و در خلافِ جهت رکاب زدم.

از خیابان فرعی به خیابان اصلی پیچیدم. آسمان هنوز سرمه‌ای رنگ بود امّا شهر مثل شهر ارواح بود؛ شلوغ و بی‌فروغ. از ماشین‌هایی که می‌آمدند و می‌رفتند، فقط دو چراغ متحرّک دیده می‌شد و امتداد نورشان بر روی جاده. همگی انگار از چیزی می‌گریختند. آن‌ها‌یی هم که کنار جادّه توقّف کرده بودند، درمانده و نیازمند به‌نظر می‌رسیدند. هیچ‌چیز خوشایند نبود.

به سمت میدان اصلی شهر می‌رفتم که میدانی بود نیم‌دایره‌ای. میدان امام. از دور ازدحامی به‌چشمم خورد. یک‌جور راه‌بندان. خوب که نگاه کردم، دیدم جایی دارد می‌سوزد و دودِ آن تنوره می‌کشد. در زمینه‌ی دود، آژیر پلیس به دو رنگ آبی و زرد دیده می‌شد و مدام این دو رنگ با هم جابه‌جا می‌شد. ماشین پلیس به‌سختی پیش‌روی می‌کرد. هراس به دلم افتاده بود. قرار است چه اتفاقی بیفتد؟ تندتر رکاب زدم. حالا تاریکی، شهر را رسماً بلعیده بود. هیچ‌گاه دیوارها، ساختمان‌ها، مغازه‌ها، کوچه‌ها و درخت‌ها را این‌چنین تاریک و مرموز ندیده بودم. 

ماشین‌ها بوق می‌زدند تا جلویی‌ها حرکت کنند. امّا جلویی‌ها هم بوق می‌زدند. همگی، هماهنگ و منظّم، مثل گروه سرود. حتّی اگر راهشان باز می‌شد، عمداً یواش می‌کردند و بوق می‌زدند؛ آنقدر یواش که انگار زمین چسب‌ناک بود. خدایا! این‌ها از کجا آمده‌اند؟ چه می‌خواهند؟ پس این برق لعنتی چرا وصل نمی‌شود؟ خودت رحم کن!

جوانی از روی جدول پرید و درحالیکه به مغازه‌ای وارد می‌شد، به نفر مقابلش شوخی‌شوخی گفت: «خب چه کار کنیم مرد حسّابی! مگر راه اعتراضی هم داریم غیر از این؟»

«همه حق دارند به مولا. این چندمین بار است که برقشان می‌رود؟»

مرد سن‌ّوسال‌داری که از پیاده‌رو می‌گذشت، پوزخندی زد و گفت: «آنها خیال می‌کنند که این عروسی است! این وضعی که این‌ها راه انداخته‌اند، کجایش به اعتراض شبیه است؟»

ساعت هشت‌ونیم بود. بوق‌زدن‌ها شدّت گرفته بود. بعضی‌ها لودگی‌شان گُل کرده بود و سوت می‌زدند، دادوهوار الکی راه می‌انداختند یا شعارهای مزخرف و بی‌معنی می‌دادند. ناگهان دود از سمت راست آمد توی چشمم. سرتاپایم دودی شد. امّا برخلاف تصوّرات قبلی، خبری از آتش نبود. دودِ مغازه‌ی کبابی بود!

جلوی میدان امام بند آمده بود. نرده‌های آهنی وسطِ خیابان، دو طرف آن را از هم جدا می‌کرد. راهی که به سمت غرب می‌رفت، یعنی به خانه‌ی ما، خلوتِ خلوت بود.

جوانی داد زد: «آنجا را! یک اسکانیا!» 

و به خیابان پایینی اشاره کرد. راست می‌گفت. حالا این غول بیابانی از کجا رد شود! انگار از زیرِ زمین درآمده بود. بوق بزرگی زد و سلّانه‌سلّانه به درون ازدحام خزید و کمی جلوتر ایستاد. انگار افتاد به غلط‌کردن! بیچاره، خرس گنده، نه راه پیش داشت، نه راه پس! مثل سنگِ بزرگی که داخل رودی بیفتد و آب زیادی پشت سرش جمع شود، راه همه را بند آورد. موتوری‌ها و بعضی از ماشین‌ها از باریکه‌ای که بین اسکانیا و نرده‌های آهنی وجود داشت، به‌زحمت رد می‌شدند. بقیّه فقط بوق می‌زدند و شاید به راننده اسکانیا فحش می‌دادند! 

خواستم از این صحنه‌ها فیلم بگیرم امّا بدجور واهمه داشتم. نکند گوشی‌ام‌ را کسی بقاپد یا باهام دست‌به‌یقه شود؟ احتمالش زیاد بود. امّا آخر چرا باید کسی چنین کاری بکند؟ از خدایشان هم باشد. مگر اینها نمی‌خواهند که صدایشان شنیده شود؟ خب من هم با فیلم‌گرفتن از آن‌ها، آن‌ها را به خواسته‌شان می‌رسانم. وقتی‌که چند نفر دوربینشان را روشن کردند، من هم جرئت راست کردم و آدم‌آهنی‌طور گوشی‌ام‌ را درآوردم و گرفتم بالای جمعیت. البته قبلش به دیوار‌ی پناه برده بودم و تازه، زیاد هم فیلم نگرفتم. فقط ده بیست ثانیه. 

میدان را دور زدم و رفتم آن پشت. کنارِ قوسِ میدانِ نیم‌دایره‌ای. آن بالا چشم‌انداز بهتری داشت. راستی، این همه ماشین را کی خبر کرده بود؟ چطور؟ پس چرا تمام نمی‌شوند؟ نکند همان‌ها که از صحنه خارج می‌شوند، دوباره به ابتدای صف برمی‌گردند؟!

ناگهان جوانی پیدا شد. آستین‌کوتاه سیاهی پوشیده بود و هیکل ورزیده‌ای داشت. دوری زد و وسط پیاده‌رو ایستاد. دست‌هایش را مشت کرد و شعار داد: «مرگ بر...» و چندبار دیگر تکرار کرد. دنباله‌ی شعارش را نفهمیدم. هرچه گوش تیز کردم، نفهمیدم که مرگ می‌فرستد به کی؟ به‌فارسی شعار می‌دهد یا به‌زبان محلّی؟ از آن فاصله مشخّص نبود. چیزی نمانده بود که یک تظاهرات تمام‌عیار ایجاد شود امّا نشد. کسی آن جوان را همراهی نکرد. همه فقط بوق می‌زدند.

ناگهان یاد پدر و این‌ها افتادم. همین چند دقیقه پیش، سوار بر ماشین پیچیدند داخل خیابان پایینی. من سر نبش خیابان، سواربردوچرخه ایستاده بودم و برایشان دست هم تکان دادم امّا ندیدند. اکنون احتمالاً دلشان هزار جا رفته است. باید برمی‌گشتم؛ گرچه، دلم می‌خواست بمانم و ببینم که تهش چه می‌شود. امّا چه فایده؟ اصلاً به من چه! ماندنم چه سودی دارد؟ زور بازو هم که ندارم، قدرتی خدا.

برق هنوز وصل نشده بود و انگار زندگی از شهر گریخته بود. به یقین رسیده بودم که اراده‌ای محکم وجود دارد تا در این دمِ آخریِ دولت، پدر مردم را درآورد. آخر چرا همه‌چیز اینقدر پیچیده شد؟

نه‌تنها برق نبود که تلفن هم خط نمی‌داد. در حالیکه تلفن، خطوط آنتن را تمام‌وکمال نشان می‌داد. مشکل از چه بود؟ از دور هنوز دود بلند می‌شد امّا می‌دانستم که دود آتش نیست. کسی آتشی به‌پا نکرده بود.

  • ۳ نظر
  • ۰۶ مرداد ۰۰ ، ۱۴:۱۶
  • علیرضا

در تاریخ ۲۳تیر۱۴۰۰ ساعت ۲۰:۰۰ خبر رسید که صاحب این وبلاگ بر اثر... بر اثرِ چه؟ چه فرقی می‌کند! بر اثر کرونا یا تصادف. بر اثر بیماری یا کهولت سن. توی بمباران، زلزله، درگیری یا دعوا. در هر صورت، مگر دفتر حیات آدم را نمی‌بندند تا تحویلش بدهند به مسؤول بالاتری؟ تا او با دقت بررسی‌اش کند و حکمش را بدهد که بهشت یا جهنم. برای صاحب این وبلاگ هم همین اتفاق افتاده است. خدایش بیامرزد. دیگر خودش و اعمالش. نه؟ خودش و اعمالش و اگر هم قسمت شد، شفاعت اولیا.

آن وقت‌ها که زنده بود، یعنی بچگی‌هایش، دلش می‌خواست دانشمند شود. ریاضی دوست داشت. با سوالات ریاضی سروکلّه می‌زد و سریعترین راه‌حل آنها را کشف می‌کرد. این برایش عصاره‌ی تمام لذت‌ها بود. بچه‌ی زرنگی بود و امتحان‌ها را نخوانده بیست می‌گرفت، به جز دروس حفظیاتی. علاوه بر ریاضی، ادبیات را هم تا دلت بخواهد می‌پسندید. معتقد بود که در نظام آموزشی، به درس نگارش جفا کرده‌اند.

خب اینها را برای چه می‌گویم؟ چه اطلاعات به دردبخوری از او می‌دهد به ما؟ بهتر است بروم سراغ اصل مطلب. بله، او آرزو داشت دانشمند شود امّا این اواخر زده بود تو کار نویسندگی. واقعاً هم برایش زحمت کشید. هم مطالعه می‌کرد و هم می‌نوشت. هم کتاب می‌خواند و هم دفتر پاره می‌کرد. از نویسنده هایی می‌خواند که قرابت فکری‌ای با آن‌ها نداشت امّا هنرشان را ارج می نهاد. شب و روز می‌نوشت. شده بود مجید توی قصه‌های مجید. آنقدر نوشت که سر جلسه‌ی کنکور کم آورد و به آن غول بی‌شاخ‌و‌دم که تنها با تست کشته می‌شد، باخت. بدجور باخت! آخرش هم...

هر درختی ثمری دارد و هرکس هنری

من بیچاره‌ی بی‌مایه، تهی‌دست چو بید

آخرش هم نویسنده نشد. هیچ وقت به آن قوت و توانایی نرسید که یک داستان جمع‌وجور بنویسد. شاید قسمتش نبوده. شاید هم لقمه‌ای برداشته بود، بزرگتر از دهانش. هربار هم که نوشته‌های دوستان وبلاگنویسش را می‌خواند، کلّی حسودی‌اش می‌شد و می‌خواست مثل آنها روان و شیوا و تأثیرگذار بنویسد. امّا بخت یارش نبود.

از لحاظ اعمال دینی، کارنامه‌اش نه خوب بود، نه خیلی بد. چیزی کم‌تر از مقدار قابل قبول و بهتر از فاجعه. او یک سال زودتر از سن تکلیف شروع کرد به نمازخواندن. نماز را از پسرعمه‌اش یاد گرفت. پسرعمه‌اش یک سال از او بزرگتر بود. در ابتدا جاهل‌مسلک و اهل‌دعوا بود امّا بعدها عوض شد و به حوزه‌ی علمیه پناه برد. القصّه، آن مرحوم، نماز را از چنین پسرعمّه‌ای فراگرفت و با او به محافل قرآن‌خوانی هم راه یافت. خدابیامرز، این‌ها را نقاط روشن زندگی‌اش می‌دانست و خدا را بابت این نعمت شکر می‌گفت. صوتش بد نبود. معاون مدرسه همیشه از صوتش تعریف می‌کرد. بیشتر ترتیل می‌خواند. یک روز دوستش به او گفت که بابا، دلمان را آتش زدی!

نماز و روزه‌ی آن مرحوم هم، بگویی‌نگویی، خوب بود. یک ماه روزه قضا و چندتا کفّاره داشت و یک ماه و اندی هم نماز قضا. آخرش هم سر همین چیزها در روز قیامت، بیخ گوشش را خواهند گرفت. از بس نخواند، از بس پشت گوش انداخت، از بس کاهلی کرد که با کلی بدهکاری رفت پیش خدا. حالا پشت‌سر مرده خوب نیست حرف بزنیم، ولی ایشان گناهان زیادی هم مرتکب شده بود. گناه که می گویم، منظورم گناه است ها!

خدایش بیامرزد. اگر الان زنده بود، می‌نشست برنامه می‌ریخت برای عبادت‌های قضا‌شده‌اش. با قرآن انس می‌گرفت. صحیفه‌ی سجادیه را ترک نمی‌کرد. مهارت‌های بیشتری می‌آموخت و در راه علم‌ یا هنر قدم برمی‌داشت. به اخلاقش می‌رسید و نفس امّاره‌اش را مهار می‌کرد؛ خصوصاً موقع عصبانی‌شدن‌ها و هنگام وسوسه‌ها. البته خودمانیم ها! بعید نیست که اگر الان زنده بود، همان زندگی سابقش را پی می‌گرفت‌. همان روزگار بی‌حاصل‌. لابد خدا می‌دانسته که نه، این آدم‌بشو نیست‌! خدا خودش می‌داند چه کسانی را در دنیا نگه دارد و چه کسانی را نه. کسی را نگه می‌دارد که امیدوار است به صلاح و عاقبت‌به‌خیری‌اش. مگر غیر از این است؟

 

پس از آنکه فاتحه‌ای برای آن مرحوم خواندید، بگویید چگونه با او آشنا شدید و چه خاطره‌ای از او دارید؟

  • علیرضا

«دیوانگی هم عالمی دارد».

کیفیّت بهتر.

 

 

  • علیرضا
  • علیرضا

سلام

خلاصه‌اش این است که من تا الان به هیچ‌کس نامه ننوشته‌ام و از این حرف‌ها. پس عجیب نیست که بخواهم چرت‌وپرت بگویم. ها؟ بله. حتّی جالب است که تو، یعنی مخاطب نامه‌ام را هم نمی‌شناسم! نه تو را دیده‌ام و نه می‌دانم که اهل کجایی‌. شاید خنده‌ات بگیرد و بگویی: «عجب ابلهی!» خب، حق می‌دهم. 

از این گذشته، امیدوارم به‌مرور پیشرفت کنم تا بتوانم نامه‌های زیباتری برایت بنویسم. آخر، آدم تا تمرین نکند که چیزی یاد نمی‌گیرد؛ مگر نه؟ آنقدر می‌نویسم تا کاغذ تمام کنم. آن وقت از راه دور برایت شعر می‌خوانم. شاید هم آواز. 

گفتم که تو‌ را نمی‌شناسم و اگر احیاناً نامه‌ام به دستت رسید، بدان که قصد و غرضی در کار نبوده. من این نامه را به نامه‌رسان خیالم خواهم سپرد و با سلام و صلوات راهی‌اش خواهم کرد تا هرکجا دلی دید، به او هدیه دهد. اگر نامه‌رسان هم نبود، اشکالی ندارد. حرف، اگر حرف باشد، محتاج فرستنده نیست. خودش می‌رود و گیرنده‌اش را پیدا می‌کند.

دوست ناشناس من! می‌بینم که برخلاف چند لحظه پیش، نامه‌ام را با لذّت می‌خوانی. امیدوارم حالت خوب باشد. من فقط کمی خسته‌ام. شاید هم خیلی بیشتر. نه اینکه شکست عشقی خورده باشم یا عزیزی را از دست داده باشم یا خانه و املاکم را از من گرفته باشند یا کسی مرا رنجانده باشد یا پشت سرم بدگویی کرده باشند یا هزار «یا» و «امّا» و «اگر» دیگر. فقط خستگی. از آن خستگی‌ها که همه دارند و ندارند. از آن ملال‌ها که وقتی آدم دچارشان می‌شود، دست و دلش به هیچ کاری نمی‌رود. نمی داند چه کند، به کدام سو برود، چه گِلی بر سر بگیرد. از آن افسردگی‌ها که شیره‌ی جان آدم ‌را بی‌سروصدا می‌مکند. نوعی بی‌هدفی، پوچی، معلّق بودن، سر بر خاک و پا در هوا داشتن، از این و آن بریدن، از خود رفتن. یک جور علامت سؤال بزرگ که تمام قاب چشمت را بگیرد و هرلحظه، جز او نبینی.

دوست خوش‌قلبم، می‌دانی چه می‌گویم؟ آه! بدترین درد آن است که یک آدمِ تنها، با کسی درددل کند امّا نتواند مقصود خود را برساند. دردناک‌ترین لحظه، زمانی است که نویسنده احساس کند که یک جای کار می‌لنگد و هم‌زمان، کلمات هم او‌ را تنها گذاشته‌اند. پس به من بگو که توانستم مقصودم را به‌روشنی بیان کنم؟ اگر آری، آن‌وقت تو برایم بنویس و بگو که با این رنج‌ها چگونه کنار آمدی؟ بر این اندوه کُشنده، چگونه پیروز شدی؟

امّا دلم شور می‌زند. می‌ترسم که سرمست و بی‌مهابا، قهقهه سر بدهی و ریشخندم کنی! بگویی که این چرندیات چیست که به هم بافته‌ای؟ و بعد، مرا بی‌همه‌چیز خطاب کنی! و آن‌گاه، فریاد برآوری که اینها همه سزاوار توست. سزای تو و اعمال توست. و سپس، یکایک اعمال شنیعم را بشمری و به رُخم بکشی و مرا مجازات کنی. آن وقت، من از تو، دوست نازنینم، خواهم پرسید که تو این‌ها را از کجا می‌دانی؟ مگر تو ناشناخته نبودی؟

  • علیرضا

نگاهی انداختم به پیش‌نویس‌هایم. یکی از یکی مزخرف‌تر! از جمله، این:

«پاک‌کن وسیله‌ای ‌است که با آن نوشته‌هایمان را اصلاح می‌کنیم. پاک‌کن تنها نوشته‌های مداد را پاک می‌کند. از آنجا که ما آدم‌ها معمولا خطا می‌کنیم به پاک‌کن نیاز داریم. گاهی هم خطا نکرده‌ایم امّا از نوشته‌ی خود پشیمانیم و می‌خواهیم اصلاحش کنیم.

آیا می‌توان از پاک‌کن بی‌نیاز شد؟ آیا می‌شود حین نوشتن آنقدر دقت کرد که مداد نلغزد؟ ‌یا جمله‌ی نامناسبی ننویسد؟ ‌خیر! چنین میزانی از دقت وجود ندارد. کسی که حین نوشتن مدام مواظب باشد اشتباه نکند، سرانجام به بُن‌بست خواهد خورد. مثل راننده‌ای که به جای گاز، پدال ترمز را فشار بدهد. با این حال اگر هم چنین اتفاقی بیفتد و دقّتمان به حدّ اعلا برسد، باز هم از داشتن پاک‌کن بی‌نیاز نخواهیم بود؛ زیرا همیشه که تقصیر ما نیست! ممکن است مثلاً کسی به ما تنه بزند و نوشته‌مان را دچار خط‌خوردگی بکند! پس برای جبران ندانم‌کاری دیگران هم که شده، پاک‌کن لازم است.

البته پاک‌کن نوشته‌ها را پاک می‌کند، نه گفته‌ها را. سخنی که به زبان می‌آید، مثل تیر از کمان جَسته است. بارها در زندگی آرزو کرده‌ام که ای کاش فلان حرف را نمی‌زدم، ولی چه سود! سخن وقتی روی دلی نگاشته شود، گاه با هیچ پاک‌کن و غلط‌گیری زدوده نمی‌شود.

پاک‌کن فقط لغزیدن‌ها را می‌بیند. درست مثل ناظم مدرسه که دائم مراقب است بچه‌ها شاخه‌ی درختی را نشکنند یا از حیاط مدرسه خارج نشوند. بهتر این است که ناظم، دانش‌آموزان را تشویق هم بکند. ای کاش پاک کن هم فقط به اشتباهات نگارشی گیر نمی‌داد. ای کاش در زندگی، پاک‌کنی باشد که...»

یادم آمد که هرچه فکر کرده بودم، نتوانسته بودم آخرش را بنویسم! خیلی مسخره بود دیگر. خلاصه، نیمه‌تمام ماند.

  • علیرضا

آخر شب است. آقای الف، استوری‌ها را یکی‌یکی رد می‌کند؛ دیده یا ندیده. یکی از آنها را نگه می‌دارد و به آن خیره می‌شود. تصویر، گربه‌ای را نشان می‌دهد که در زمینه‌‌ای رنگارنگ قرار گرفته و صورتش خندان است. کمی پایین‌تر نوشته‌اند: «امروز شاد بودی؟ آره، نه». چند لحظه با تردید به گربه و سؤال نگاه می‌کند. دستش می‌لرزد. انگشتش در هوا، بین «آره» و «نه» پرپر می‌زند. برای آنکه جواب مناسبی به سؤال بدهد، تمام اتّفاقات ریزودرشت امروز را در کسری از ثانیه به خاطر می‌آورد‌. ترجیحاً به دنبال لحظات شاد می‌گردد و حتّی لحظات غمگین را هم به کمک تخیّل، شاد جلوه می‌دهد. امّا کافی نیست. قانع نمی‌شود. می‌خواهد «نه» را بزند امّا تصویر گربه مانع می‌شود‌. گربه، با آن لبخند نمکین و آن رنگ‌های دلفریب پشت سرش، فقط «آره» می‌طلبد؛ حتّی اگر دروغ باشد. آقای الف احساس می‌کند که اگر «نه» بزند، به آن منظره‌ی زیبا خیانت کرده است. بنابراین، انگشتش را در یک حرکت بسیار تند، با وجود غم بزرگی که در سینه دارد، به «آره» می‌کوبد و رد می‌شود.

  • علیرضا

تلویزیون روشن بود. دخترک گفت: «مامان! مشهد!» مادر گریست.

  • ۰۲ تیر ۰۰ ، ۱۴:۴۵
  • علیرضا
قرار بود اعدامش کنند. وقتی آزاد شد، فقط گفت: «یا امام‌رضا».
  • ۰۲ تیر ۰۰ ، ۱۴:۴۴
  • علیرضا

حالا که انتخابات تمام شد، اجازه هست چیزی بپرسم؟ سؤالی ذهنم را درگیر کرده بود. صبر کردم تا موقعیتش جور شود، بعد بپرسم؛ زیرا «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد».

اوّل، بگذارید که عکسی را نشانتان بدهم: این.

همه این عکس را دیده‌ایم. خیلی از طرفداران حجت‌الاسلام رئیسی، در ایّام انتخابات، آن را در صفحه‌هایشان بازنشر کردند. غالباً منظورشان این بود که «اگر حاج قاسم زنده بود، به رئیسی رأی می‌داد». البته کاری به درست یا غلطش ندارم.

می‌خواهم این‌ را بپرسم که آیا خود این کار عقلانی است؟ آیا رواست که حاج قاسم‌ را بیاوریم در نزاع‌های انتخاباتی؟ 

می‌دانید که انتخابات رقابت است. در رقابت هم دعوا و درگیری وجود دارد. این را هم می‌دانید که حاج قاسم نماد وحدت کشور ما بود. همه او را دوست داشتند؛ چه اصولگرا، چه اصلاح‌‌طلب، چه مردم عادّی. در تشییع حاج قاسم هم همه‌جور آدمی حضور داشت؛ باحجاب یا بی‌حجاب‌، ریشو یا بی‌ریش. آیا درست است که این ریسمان وحدت را به‌بهانه‌ی انتخابات پاره کنیم؟

اصلاً فرض کنیم که رهبر و حاج قاسم و تمام خوبان به آقای رئیسی رأی می‌دهند. باشد. امّا رهبر که رأی خود را اعلام نمی‌کند. دور از مرام ایشان است. اگر حاج قاسم هم در میان ما بود، آیا علناً می‌گفت که من به آقای رئیسی رأی می‌دهم؟ یا می‌گذاشت خودمان فکر کنیم، استدلال کنیم و به نتیجه‌ای برسیم؟ آیا این عاقلانه‌تر و انقلابی‌تر نیست؟

  • ۷ نظر
  • ۳۰ خرداد ۰۰ ، ۱۴:۱۷
  • علیرضا

دو سال پیش، انتخابات مجلس بود. امسال هم انتخابات ریاست‌جمهوری و انتخابات شورای شهر بود. در هر سه شرکت کردم و اولین رأی‌ام‌ را برای هرکدام در صندوق انداختم. 

می‌دانی، آدم احساس می‌کند بزرگ‌ شده است! آخر، آدم‌ها تا چند کار را نکنند، بزرگ نمی‌شوند. دنیای ما این‌شکلی است دیگر. مثلاً رانندگی‌کردن یکی از آن کارهاست. داشتن کارت ملی و گواهینامه هم دوتا از مدارک مهم برای اثبات بزرگسالی است. ریش بلند و سبیل کلفت هم که به‌جای خود؛ البته برای پسرها.

با این‌ حال، شما بهتر می‌دانید که این‌ها فقط پوسته است. ممکن است خیلی‌هامان کارت ملی و سبیل کلفت داشته باشیم، رانندگی بدانیم و مدرکمان هم دکترا باشد، امّا هنوز بچه باشیم. بچه بودن که شاخ‌ودم ندارد. چیز، منظورم این است که بچه بودن که به سن‌وسال نیست. گاهی آدم‌بزرگ‌ها رفتارهایی می‌کنند که هیچ کودکی نمی‌کند. لج‌بازی، دعوا و مسخره‌کردن، از آن کارهای بچگانه است که ممکن است از هر آدم‌بزرگی سر بزند. 

صبر کن! قرار بود راجع به انتخابات بنویسم و رأی و... ببین چقدر پرت‌وپلا گفتم! از کجا رسیدم به کجا! 

خلاصه من که رفتم رأی دادم. حالا احساس بزرگ‌شدن می‌کنم. خوشحالم که گام کوچکی برداشته‌ام برای ادای دین به وطن و شهیدان. امیدوارم آینده هم روشن باشد.

  • ۶ نظر
  • ۲۸ خرداد ۰۰ ، ۲۳:۰۶
  • علیرضا

دوستم مغازه دارد. تسبیح و مهر و عطر می‌فروشد. کاغذ هم چاپ می‌کند. امروز عصر در کنارش بودم. دو چهارپایه گذاشته بودیم و با هم حرف می‌زدیم. بیشتر، از انتخابات می‌گفتیم. کمی بعد، جوانی از راه رسید که دوستم به‌احترامش برخاست. با هم خوش‌و‌بش کردند. جوان، موی حنایی‌رنگی داشت. ماسک روی صورتش، ریشش را کاملاً نپوشانده بود. لباسش بنفشِ روشن و شلوارش سیاهِ کتانی بود. دمپایی چرمیِ سیاه‌رنگی پوشیده بود و بندِکفش مستطیلی‌ درازی را در دست گرفته بود. حاشیه‌ی راست و چپ بندکفش، نارنجی بود و میانه‌اش سیاه. آن را نشان دوستم داد و پرسید: 

«به‌نظرت چطور اینجاهاش رو سیاه کنم؟»

«چه اشکالی داره مگه؟»

جوان خندید و شرم‌آلود گفت: 

«خب زشته دیگه... مایه‌ی آبروریزی‌ آدمه.»

  • ۳ نظر
  • ۲۵ خرداد ۰۰ ، ۲۰:۱۷
  • علیرضا

در حیاطِ خانه‌‌ای نشسته بودیم. دایی‌ام از در آمد داخل. کاغذی در دستش بود. اعلامیه‌ی «هفتمین روز وفات» بود. آن را نشان بقیه داد و نظرشان را پرسید. پدرم و عموها چند بار وارسی‌اش کردند و هرکدام چیزی گفتند. یکی گفت از اعلامیه‌ی روز اوّل زیباتر است. یکی گفت نام فلان خانواده‌ را در کنار خانواده‌های عزادار ننوشته‌اند. یکی گفت نام او را دوبار تکرار کرده‌اند. 

امّا من چیزی برای گفتن نداشتم. افکارم مرا آزار می‌داد. به آن مرحوم می‌اندیشیدم که دیگر، دستش از دنیا کوتاه بود. نمی‌توانست درباره‌ی اعلامیه‌‌اش نظر بدهد یا سنگ قبر‌ش را خودش انتخاب کند. دیگران برایش تصمیم می‌گرفتند و می‌گیرند. آن‌ها با این اندوه کنار آمده‌اند و بی‌هیچ غصّه‌ای، درباره‌ی سنگ قبر و محلّ دفن و برگزاری مراسم و نحوه‌ی پذیرایی حرف می‌زنند. انگار درباره پدیده‌ای عادی سخن می‌گویند. انگار آن مرحوم، اوّلین و آخرین کسی بوده که از دنیا رفته و مرگ، دیگر سراغ هیچ‌کدام از آنان نخواهد آمد. انگار جرعه‌ای از آب زندگانی نوشیده‌‌ و حیاتِ جاودان خریده‌اند.

آه! این آسودگی‌شان مرا می‌رنجانَد؛ این رضایت، این اظهارنظرهای کارشناسانه. چرا مرگ انسان‌ها برایشان جانسوز نیست؟ آیا به‌این دلیل است که کاری از ایشان ساخته نیست؟ بله... افسوس! 

کاش می‌شد مرده‌ها را زنده کرد. کاش می‌شد با خلقت جنگید و مرگ را به‌تعویق انداخت. ولی نمی‌شود. هر تلاشی در این راه، بی‌حاصل است. مرده‌ها را نمی‌شود بازگرداند. خاطره‌ها را نمی‌شود تا ابد به‌یاد داشت. چهره‌ها و صداها در ذهن‌های ما کم‌کم رنگ می‌بازند و برای همیشه، بر‌ باد می‌روند. تا بوده، همین بوده. مگر نمی‌دانی که دنیا سنگ‌دل و بی‌ایمان است؟ می‌کُشد و حیا ندارد. ظالم است و از خدا پروا ندارد.

دنیا بی‌رحم است امّا اهالی دنیا بی‌رحم‌تر. آدم‌ها با مرگ دیگران شکم خود را سیر می‌کنند و بس. ندیده‌ای که چگونه بر سر سفره‌ی عزا می‌نشینند و با خاطرِ جمع، لقمه‌ها می‌بلعند؟ شاید فقط اظهارنظر عالمانه‌ای بکنند و مثلاً درباره‌ی رنگ سنگ قبر نظری بدهند. نه بیشتر. آه!

«چه کج‌رفتاری ای چرخ! چه بدکرداری ای چرخ!»

  • ۸ نظر
  • ۲۴ خرداد ۰۰ ، ۲۳:۱۰
  • علیرضا

نیاز دارم به استراحت. چشم و گوش و مغزم درد می‌کند. این روزها از بس مطلب مجازی خوانده‌ام که نزدیک است همه را -گلاب به رویتان- بالا بیاورم! نیاز دارم به خلوت و سکوت. به رهاکردن اینستاگرام و تلگرام و هر گرام‌ِ مزخرفِ دیگر.

  • ۶ نظر
  • ۲۴ خرداد ۰۰ ، ۱۴:۵۱
  • علیرضا

خیّام نیشابوری در خاطراتش نوشته:

- دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار...

دی یعنی دیروز. می‌گوید که دیروز رفتم روغن ماشینم را عوض کنم، سرراه چشمم خورد به پیرمرد کوزه‌گر.

- بر پاره‌گلی لگد همی‌زد بسیار...

مُشتی گِل جمع کرده بود و روی آن جست‌و‌خیز می‌کرد. گفتم عجب پیریِ خُلی!

- وان گل به‌زبان حال با وی می‌گفت...

پاره‌گِل از رو نرفت. همانطور که له و له‌تر می‌شد، با لبخند به پیرمرد گفت:

- من همچو تو بوده‌ام مرا نیکو دار.

یعنی من هم زمانی آدم کلّه‌خری بوده‌ام، مثل تو! به چه می‌نازی؟ تو هم فردا یا پس‌فردا می‌میری و از خاک قبرت کوزه‌ها درست می‌کنند.

هرجا که قدم نَهی تو بر روی زمین

آن مردمکِ چشمِ نگاری بوده است...

  • ۲ نظر
  • ۱۹ خرداد ۰۰ ، ۱۵:۴۴
  • علیرضا

فرض کنید همین حالا، مناظره‌ی ریاست‌جمهوری از تلویزیون پخش می‌شود. موضوع مناظره، اقتصاد است. خب، اگر بخواهم نظر خودم را بگویم، باید اعتراف کنم که از اقتصاد سر در نمی‌آورم. بنابراین، نمی‌توانم تشخیص بدهم کدام برنامه اقتصادی کاربردی‌تر است و کدام نامزد فکر و اندیشه‌ی بهتری دارد. اصلاً این‌ها را بیخیال، هرچه گوش تیز می‌کنم، از حرف‌هاشان چیزی دستگیرم نمی‌شود. خوابم می‌برد!

امّا برای خودم معیاری تعیین می‌کنم، برای توجّه به حداقل‌ها. معیار من یک‌جورهایی شبیه همان تکنیک کنکوری است: «حذف گزینه». یعنی گزینه‌های بدتر را کنار می‌زنم تا به خوب‌ها و خوب‌ترها برسم.

حالا معیار من چیست؟ خیلی ساده است: «نامزد انتخاباتی، درست به همان چیزی جواب بدهد که مجری از او پرسیده است!» پیچیده بود انصافاً؟ کاری ندارم که پاسخ او به مجری چه اندازه علمی و منطقی باشد یا اهل‌فن آن‌ را بپذیرند. فعلاً دارم از حدّاقل‌ها می‌گویم. به‌عبارتی، منظورم این است از فلانی سؤال کنند و او هم به بیراهه نرود.

همان اوّل بسم‌الله، بحثِ حقوق زنان را وسط نکشد. نبودِ برخی نامزدهای ردصلاحیت‌شده را بهانه نکند. اخلاق را زیرپا نگذارد. کلّ حرفش را به کارنامه‌ی فلان دولت اختصاص ندهد. دفترِ طویلِ برنامه‌هایش را به رخ من نکشد و بی‌آنکه دوکلمه حرف حساب بزند، مرا به سایت شخصی‌اش حواله ندهد؛ آخر چنین کسی اصلاً چرا به مناظره آمده؟‌ علاوه بر این‌ها، بهتر است که آن نامزد انتخاباتی، شعر هم نگوید.

همین. به نظر من فقط یکی دو نفر یا شاید سه نفر معیار مرا رعایت کردند؛ یعنی راجع به چیزی سخن گفتند که مجری ازشان پرسیده بود.


نظر شما چیست؟ به‌دور از هرگونه تعصّبِ جناحی بگویید؛ آیا کسی از این هفت نامزد را پسندیدید؟ اگر آره، از چه چیزش خوشتان آمد؟ و اگر نه، چه چیزی نداشت که شما را راضی نکرد؟

  • علیرضا

دوست دارم تمام مطالبم را حذف کنم. تمام کاغذها و دفترهایم را جِر بدهم و آتش بزنم و خاکسترشان را دفن کنم؛ کیلومترها دورتر از هر موجود زنده‌ای. دوست دارم قلم را بشکنم، کاغذ را بدرم، شیشه گوشی را خرد کنم، دل‌وروده کیبورد را بیرون بریزم‌. دوست دارم ننویسم. از نوشتن رها شوم. از هرچیز و از هرکس خمیرمایه‌ای برای نوشتن نسازم. عادّی زندگی کنم و انگشت‌نمای خاصّ و عام نشوم.

دیگر نمی‌نویسم. بله. همین که گفتم. بی‌چون‌وچرا. الان هم دارم نمی‌نویسم. فکر می‌کنی این نوشتن است؟ نه. شِرووِربه‌هم‌بافتن است. دستور زبان ندارد. علائم نگارشی و جمله‌بندی و این مزخرفات را ندارد، پس مزخرف است. دارد؟ دستورزبانش کامل است؟ علائم نگارشی هم همینطور؟ نیم‌فاصله و این‌ها هم؟ زکّی! اشتباه می‌کنی برادر. این‌ها ظاهر است. باید چشم باطن‌بین داشته باشی تا ببینی این جمله‌های شیک‌و‌پیک از درون پوکیده‌اند. از درون املای‌ درست‌و‌حسابی ندارند و از درون دستورزبانش صفر است. داری؟ دِ نداری دیگر.

آخر این‌ها اصلاً نوشته نیست. نوشتن نیست. گفتن هم نیست. واگویه است. پریشان‌گویی و آشفته‌بافی است. چرت‌و‌پرت اعلا، این ور بازار. می‌بینی؟ مغزم دارد بندری می‌رقصد! گرچه قاعدتاً باید کُردی برقصد، آخر من بچه ایلامم. عجب مغز خُلی داریم ها! اصلاً مغزم را بی‌خیال. جناب خودت چرا این را می‌خوانی؟ خب نخوان. نبین. نشنو. گم شو. ببخشید، یعنی برو. لطفاً دیگر هم برنگرد. اینجا فقط وقتت تلف می‌شود. اینجا هیچی عایدت نمی‌شود. اینجا همه دست‌خالی بر‌می‌گردند. اینجا مکان تباهیِ بشر است. طبقه‌ی همکف جهنم است. دیدی؟ دارم به جاهای بدی می‌رسم. نگذار دهانم بیشتر باز شود! لا اله الّا الله.

  • ۵ نظر
  • ۱۲ خرداد ۰۰ ، ۱۲:۴۷
  • علیرضا

سعدی در گلستان می‌گوید:

هر دم از عمر می‌رود نفَسی

چون نگه می‌کنم، نمانده بسی

تا به خود آمدم، بیست‌ساله شدم. کی از فردای خود خبر دارد؟ من که می‌گویم تا در این دنیا هستیم، باید از آن استفاده‌ی درست بکنیم. از همین حالا. گیرم تا صد سال دیگر زنده‌ بمانیم؛ در این صد سال نباید سنگ‌تمام بگذاریم؟ طوری نباشد که بعدها پشت سر آدم بگویند به‌ ماندن نمی‌ارزید و همان بهتر که مرد!

فعلاً تنها آرزوی من این است که آثار کهن فارسی را بخوانم. تک‌به‌تک. خدا کند که اوّل با شاهنامه و مثنوی معنوی هم‌نشین و همراه بشوم، بعد بمیرم. خواسته‌ی زیادی است؟ یکی‌دو ماه پیش هم، توفیق دست داد و گلستان سعدی را تا آخر خواندم. افسوس می‌خورم که چرا زودتر به سراغش نرفته‌ام. حقّا که سعدی استاد سخن است. 

حالا، کتاب دیگرِ شیخِ اجل را آغاز کرده‌ام: «بوستان». اگر بخوانید، با تعجّب از خود خواهید پرسید که آیا این شاعر توانا، همان نویسنده‌ی گلستان است؟ مگر می‌شود از هرانگشت آدم هنر ببارد؟ بله، می‌شود. اگر سعدی باشی، هم گلستان را می‌نویسی؛ هم بوستان را، هم آن غزلیّات دلکش را. سه شاهکار جاودانه.

بوستان سعدی، ساده و زیبا و خوش‌آهنگ است و مثل گلستان، آموزشگاه زبان فارسی‌ست‌. ترکیبات و کلماتِ نابی دارد. سعدی، بوستان را شیوا و روان و همه‌فهم نوشته است؛ بنابراین، از خط‌به‌خط آن می‌توان درس نویسندگی آموخت.

پس، چه سعادتی از این بهتر که بوستان‌خوانده از دنیا برویم، اگر قرار بر مردن باشد؟

  • ۸ نظر
  • ۰۹ خرداد ۰۰ ، ۱۲:۴۵
  • علیرضا
بایگانی
آخرین نظرات