یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

سام علیکم!

ما آدم‌ها به مکان‌ وابسته‌ایم. انگار پاره‌ای از جانمان را در بعضی از مکان‌ها برای همیشه جا می‌گذاریم. اتفاق‌هایی مثل سفر یا مهاجرت باعث می‌شود که فیلمان یاد هندوستان کند و غم دوری از مکان گرفتارمان کند. آن وقت است که دلمان برای خودمان تنگ می‌شود؛ برای خاطراتی که کنج اتاقی یا لای باغچه‌ای جا گذاشته‌ایم و حالا دیگر نیست. مدّتی طول می‌کشد تا عادت کنیم به جا و مکان جدید، به آدم‌ها و عالم‌های تازه.

فردا برای من روز مهمی است. قرار است بار و بندیل ببندم و راهی خوابگاه شوم؛ خوابگاهی که فقط بیست کیلومتر آن‌ورتر است! هرچه باشد، خوابگاه است و شهر غریب! پنداری در دنیایی دست‌نخورده قدم می‌گذارم؛ دنیایی که مختصات آن را نمی‌شناسم. دنیایی که چهره‌ی آدم‌هایش را ندیده‌ام، طعم غذاهایش را نچشیده‌ام و یا حتّی در هوای بهاری‌اش سرما نخورده‌ام!

حالا هم نصف‌شبی هوس نوشتن به سرم زده است. دکمه‌ها پرسروصدا کوبیده می‌شوند و حروف روی صفحه‌ی رایانه نقش می‌بندند. جمله‌ها به هم بافته می‌شوند و سطر‌ها به انتها می‌رسند و نقطه سر خط. هرچند که نقطه‌ای در کار نیست. روزگاری است که قید علائم نگارشی را زده‌ام و بی‌قیدوبند می‌نویسم. بعد اگر حوصله‌ای باشد، دستی به سروروی متن می‌کشم تا قیافه‌ی آدمیزاد به خودش بگیر‌د. لابد می‌دانید که متن‌ها فرزندان ما هستند!

می‌گویند اگر یک روز ننویسی، فاتحه‌ات خوانده است. عضلات قلمت سرد می‌شو‌د و نوشتن از یادت می‌رود. درست مثل حالا. چیزی که می‌نویسم، انگار دارم با یک غریبه حرف می‌زنم یا در زمینی خشک و ریگ‌راز چاه می‌کنم و سودای باغداری در سر می‌پرورانم. این است حال و روز کسی که مورد نفرین ملکه‌ی نویسندگی قرار گرفته است!


پ.ن: این متن را پشه‌ای نوشته که یک فرد غرغروی چند روز دست به قلم نبرده ر‌ا نیش زده است!

  • ۲۲ فروردين ۰۱ ، ۰۰:۳۲
  • علیرضا

ما پنج هم‌اتاقی بودیم که نتوانستیم با نفر ششم کنار بیاییم. این شد که از آنجا رفتیم. آخر شما بگویید، با کسی که ناگهان از کمد لباس‌ها بپرد بیرون و دمش را تکان بدهد و بگوید: «اینجا رئیس منم!» چطور می‌شود کنار آمد؟

  • ۲۱ فروردين ۰۱ ، ۰۰:۲۱
  • علیرضا

از خواب که بیدار شدم، کامپیوتر را هم از خواب بیدار کردم، بعد از مدت‌ها. رفتم سر طاقچه. گردی از آن نشاندم و غباری از آن زدودم و گذاشتم به‌روزرسانی شود. انگار ابری تازه بر طاقچه‌ام می‌بارد. دوباره سبز می‌شود و نام و نشان جدید کسب می‌کند: نسخه‌ی ۳/۱/۰/۰. چه خوب است آهسته‌آهسته نو شدن، قطره‌قطره جان گرفتن، یکی‌یکی سلول‌های تازه اندوختن. چیزی نمانده به افطار. بندبند وجودم دارد به‌روزرسانی می‌شود. بندبند وجودمان. بگذاریم ابرها بر ما ببارند. بیا. سبز شدم. نو شدیم.

  • ۱۸ فروردين ۰۱ ، ۲۰:۱۴
  • علیرضا
می‌خواهم با بخشی از حقوقم در یک قرعه‌کشی جمعی شرکت کنم ولی آگاهی‌ام در این زمینه کم است. نظر شما چیست؟
  • ۴ نظر
  • ۲۷ اسفند ۰۰ ، ۱۳:۴۰
  • علیرضا

به‌قول بزرگترها:

«بهداشت چیز خوبی است.

دست‌ها باید تمیز باشد،

غذا باید پاکیزه باشد.»

من هم بچّه‌ی حرف‌گوش‌کنی هستم.

وقتی مشکلی برایم پیش می‌آید

از بزرگترها کمک می‌گیرم

یا به حرف‌های آن‌ها فکر می‌کنم.

مثل دیروز.

دیروز در مدرسه یک کلوچه‌ی دوتایی خریدم.

جلدش را که پاره کردم، یکی از کلوچه‌ها افتاد.

جلوی دستشویی‌ها بود و لابد کثیف و میکروبی شده بود.

شما بودید، خیلی ناراحت می‌شدید؟

از خیر کلوچه می‌گذشتید؟

من که نه ناراحت شدم، نه از خیرش گذشتم.

با خیال راحت کلوچه را برداشتم،

و رفتم کنار شیر آب.

آب ریختم و کلوچه را شستم.

نرم و خمیری شد و لای انگشت‌هایم کش آمد.

همانجا نشستم و دست‌هایم را لیس زدم.

انگشتهایم را ته حلقم فرو کردم،

و حسابی آب و کلوچه‌شان را مکیدم.

بعضی بچه‌ها که از اوّل مرا دیده بودند،

اه‌اه و پیف‌پیف کردند و گفتند: «خیلی احمقی!» 

بعضی‌ هم قاه‌قاه به من خندیدند.

برایم مهم نبود. مهم این بود که بهداشت را رعایت کردم،

و کلوچه‌ی پاکیزه خوردم. غذا باید پاکیزه باشد.

مگر نه؟

  • ۹ نظر
  • ۲۲ اسفند ۰۰ ، ۰۰:۲۸
  • علیرضا
از گونه‌ی دیوارداران!

می‌خواهم رازی را فاش کنم: من در اطراف بدنم یک دیوار دارم که از جنس شیشه است و تقریباً نامرئی. از وقتی که یادم می‌آید، این پدیده را با خود داشته‌ام. بیراه نیست که دیگران حرف‌هایم را خوب و واضح نمی‌شنوند. آنها با دیدن این شیشه‌ی بلندبالا حساب کار را فهمیده‌اند: «نمیشه بهش نزدیک شد!» 

  • ۶ نظر
  • ۱۲ اسفند ۰۰ ، ۱۷:۵۸
  • علیرضا

دیروز در خیابان صحنه‌ای غم‌انگیز رخ داد. کنار بلوار، پسر یا دختر خردسالی ایستاده بود. نقاب سیاه و بلندی بر چهره داشت تا کسی او را نشناسد. یکی از دست‌هایش را به‌نشانه‌ی گدایی کاسه کرده و در هوا نگه داشته بود. چنین اتفاقی در شهر کوچک ما بی‌سابقه بود! «فقر» تا روی چهارراه شهر خودش را کشانده بود و با زبان بی‌زبانی به همه اعلام حضور کرده بود.

ماشین‌ها بی‌توجّه به چشم‌های ملتمس کودک می‌آمدند و می‌رفتند. من هم رفتم امّا با دلی اندوهبار. در خیالم روی برج عاج نشسته بودم و از حال‌وروز فقیران بی‌خبر بودم. سوارشدن بر ماشین و داشتن خانه و زندگی معمولی را حقّ خود نمی‌دانستم. انگار با تولّد در خانه‌ی پدرم ظلمی ناخواسته به آن کودک بینوا روا داشته‌ام!

از کنارش گذشتم. نخواستم وجودش را به بوی پول‌های حقیرانه آلوده کنم. هرکس که یکبار مزّه‌ی پول مفتکی را بچشد، برای همیشه از کار و تلاش دست می‌کشد. او باید از این راه برگردد. باید درس بخواند و پلّه‌های ترقّی را یکی‌یکی طی کند! یعنی ممکن است؟

خانه و زندگی آن خردبچه را در ذهن آوردم. کوهی از بدبختی‌ها را تصوّر کردم که او را احاطه کرده و به این راه ناگزیر کشانده است. سؤال پشت سؤال در ذهنم می‌رویید: با پای خودش آمده یا مجبورش کرده‌اند؟ چقدر از دستمزد روزانه‌اش به خودش تعلّق دارد؟ روزهایی که نقاب از چهره می‌افکند و در میان مردم قدم برمی‌دارد، چه حال‌وهوایی دارد؟ چگونه تاب می‌آورد در چشم‌های دیگران نگاه کند؟ دیگران در نگاه او چقدر خوشبخت هستند! خوشا به حال دیگران که دست‌هایشان تنها به‌نشانه‌ی «سلام» بلند می‌شود!

  • ۷ نظر
  • ۰۶ اسفند ۰۰ ، ۰۰:۴۶
  • علیرضا
سفر به ضمیر ناخودآگاه شهر

دیشب رفتم قدم بزنم. حالم خوش نبود. همدم و هم‌نفسی نداشتم. به دو نفر از دوستانم زنگ زدم امّا جواب سربالا دادند. یک دوست دیگر هم داشتم که نامش حسن است. میدانستم اگر زنگ بزنم، دو دقیقه بعد توی خیابان است امّا این کار را نکردم. لابد اگر بیاید، دوباره باید به یادش بیندازم که آب دماغش را پاک کند. او هم که دستمال ندارد، با دست‌هایش این وظیفه‌ی خطیر را انجام می‌دهد. پس، تنها بروم بهتر است. بهتر نبود امّا چاره‌ای نبود. چیزی در سینه‌ام کم بود.

  • علیرضا

تا پنج روز دیگر باید متنی را برای نشریه‌ی دانشگاه آماده کنم و از همین الان کاسه‌ی «چه کنم» به دست گرفته‌ام. از اضطراب دارم می‌میرم. قلبم می‌آید تو حلقم. آخر پدرصلواتی! نانت نبود؟ آبت نبود؟ خودم و خودت را انداختی تو هچل که چه؟ حقّا که یک جو عقل نداری!

  • ۲۷ بهمن ۰۰ ، ۱۴:۱۷
  • علیرضا

من یک وبلاگ‌نویس سابقه‌دار هستم! یعنی هرآنچه تاکنون در این باغ کوچک کاشته‌ام، از باد و باران گزند ندیده است. گاهی که دلتنگ می‌شوم، راه گذشته‌ها را در پیش می‌گیرم. دشت‌ها و سرزمین‌های دروشده‌ی عمرم را پشت‌سر می‌گذارم. یادم می‌آید سال‌هاست که از این مسیر عابری نگذشته است. می‌رسم جلوی ورودی وبلاگ. چند کلمه در کنار هم نشسته و گل و چمنی به هم زده‌اند. این اوّلین کاشته‌ی من در وبلاگ است. 

  • علیرضا

چقدر خوب بودم در گذشته. سرم به کار خودم بود. شاید هم نبود امّا کلّی چیزمیز داشتم برای نوشتن، برای چرت و پرت بافتن. کلّی تصویر و رنگ و حادثه. هیچ چیز را از قلم نمی‌انداختم. سطرها را نوشته‌ها را نیمه‌تمام


  • ۲۳ بهمن ۰۰ ، ۱۷:۴۳
  • علیرضا

زندگی مثل نگه‌داشتن ماهی است. تا به خود بیایی، لیز می‌خورد و از کف می‌رود! در این فرصت کوتاه که چند روز بیشتر نیست، باید برای یک عمر زندگی برنامه‌ریزی کنیم. در چند ثانیه چگونه میشود نقشه‌ی ابد را رسم کرد؟ ما ابد در پیش داریم، چند ثانیه بیشتر مهلت می‌خواهم!

  • علیرضا

به نام خدا


روزی روزگاری در قصری در دل جنگل دختری زندگی می کرد که از خواست خدا تمام موهایش سفید بود. دخترک موهای بلندی داشت آنقدر بلند که هر جای قصر در هر سوراخ و سنبه ای طره ای از موهای سفید درخشان او ریخته بود و باز هم جا نمی شد. در آن قصر جادوگری زندگی میکرد که نامادری دخترک بود. نامادری موهای دخترک را کوتاه می کرد و با آن لباس های سفید گرم و نرم می بافت فرش های پر نقش و نگار پرده های بلند درخشان شال و کلاه و هزارجور بافتنی زیبای دیگر. جادوگر دخترک را وادار می کرد که هرروز از موهایش مراقبت کند. او نباید جلوی آفتاب می نشست زیرا رنگ زیبای موهایش از بین می رفت و سیاه و تیره می شد. نباید با بچه ها بازی می کرد زیرا موهای او را کثیف و وزوزی و شلخته می کردند. نباید حتّی دست به موهایش می زد و آن را کوتاه می کرد زیرا اندازه اش را فقط جادوگر تعیین می کرد. 

  • علیرضا

اجازه بده اعتراف کنم: هرگاه می‌گویم «می‌خواهم ساده بنویسم» یا «استعداد ادبی ندارم» خیلی راست نگفته‌ام. نه راست راست، نه دروغ دروغ. ما هروقت که متن نه‌چندان زیبایی می‌نویسیم، دم از سادگی می‌زنیم و چندتا آرایه‌ی ادبی را هم یواشکی در کلاممان می‌گنجانیم. حاشا و کلّا!

محبوب من! با تو ساده سخن می‌گویم امّا چند آرایه‌ی ادبی را هم مهمان نوشته‌ام می‌کنم. من نه ساده‌‌ی ساده می‌نویسم، نه شاهکار شاهکار. ببخش اگر حرف‌هایم خیلی معمولی نیست و ببخش اگر پیچیده و ادبی نیست!

راستش را بگویم؟ نگاه تو جاذبه‌ای دارد که قلبم را از جا می‌کند؛ مثل نور ماه و جزرومد دریا. همان‌قدر بی‌تابانه، همان‌قدر ناممکن. 

نگاهت را از من دریغ نکن. قلب من می‌ایستد. دریا بدون جزرومد عشق مرداب است. مرده است. نگاه تو شراب زندگانی‌ست. جرعه‌ای از چشم‌هایت را چند می‌فروشی؟ جان ناقابلم را می‌پذیری؟

  • ۱۰ بهمن ۰۰ ، ۱۳:۳۹
  • علیرضا

دیشب رفته بودم جنوب. بندرعبّاس؟ بوشهر؟ بندر گناوه؟ آبادان؟ یادم نیست کجا امّا هر چه بود، جنوب بود. شهرشان آنقدر قشنگ بود که نگو! لباس‌های رنگی‌رنگی، درهای چوبی و دولنگه‌ای، کوچه‌های سقف‌دار و گچی. مثل یک شهر زیرزمینی بود. اسرار آمیز و خیالی!

قدم‌زنان به یک کوچه‌ی بُن‌بست رسیدم. دریچه‌ای روی دیوار بود. آن‌سوی دریچه، زنی با صورت آفتاب‌سوخته جلوی خانه‌اش نشسته بود. خسته بود و شاید هم غمگین. توی دریچه، چیزی توجّهم را جلب کرد. خدای من! باورتان می‌شود؟ یک دختر کوچولو با روسریِ جنوبیِ سفید! دخترک به من سلام کرد، صمیمی و شاد. دوست داشتم باهاش بیشتر حرف بزنم. تازگی‌ها سعی می‌کردم با بچّه‌ها خودمانی باشم تا در آینده معلّم موفّقی بشوم. نمی‌دانم به دخترک چی گفتم. ای کاش این شعر را برایش می‌خواندم: «دو چشم دارم، دو تا گوش، دماغ و دهن یه گردو!» 

دوست داشتم از آن دریچه عکس بگیرم امّا ترسیدم مرا با جاسوس اشتباه بگیرند!

  • علیرضا

در کتاب شیمی دهم دبیرستان نوشته‌اند: «مرگ ستاره‌ها با یک انفجار بزرگ همراه است که سبب می‌شود عنصر‌های تشکیل‌دهنده‌ی آن در فضا پراکنده شوند».

شاید این نکته، تنها شباهت میان شهدا و ستاره‌ها باشد. شهدا هم وقتی شهید می‌شوند، عنصرهای تشکیل‌دهنده‌ی تفکّرشان را در فضای انسانی رها می‌کنند و به‌این ترتیب، بر پایان زندگی خود، آغازی دوباره می‌نویسند.

غیر از این، هیچ شباهتی میان شهدا و ستاره‌ها نیست!

دقّت کرده‌اید؟ ستاره‌ها خیال می‌کنند از دماغ فیل افتاده‌اند! از آنجا که دوست ندارند با ما آدم‌های معمولی رو‌به‌رو شوند، خانه‌هایشان را دور از دسترس ما بنا کرده‌اند؛ با فاصله‌ی چند میلیون سال نوری!

شاید ندانید امّا ستاره‌ها حسود هم هستند. آن‌ها وقتی که رو به قبله می‌افتند و اَشهد خود را می‌خوانند، با تمام بیچارگی‌شان فریاد می‌زنند: «گرمای جهان را بزنید بالا! تا آخر! بگذارید همه بمیرند!» تازه در برگه‌ی وصیّت هم یک سیاهچاله‌ی گنده و گرسنه را جانشین خود می‌کنند و لابد می‌دانید که بعدش چه خواهد شد.

هنوز هم فکر می‌کنید شهدا ستاره‌اند؟ شهدایی که با ما رفت‌و‌آمد می‌کنند، میوه‌ و ‌سبزی می‌خرند، نماز جماعت می‌خوانند و به تفریح می‌آیند؛ هیچ شباهتی به ستاره‌ها ندارند!

شهدا وقتی می‌میرند، نظم عالم را به هم نمی‌ریزند؛ زیرا شهادت، یک انفجار نظم‌آفرین است. شهادت، همه را یک‌دل و یک‌صدا می‌کند. شهادت، دل‌های شکسته را به هم پیوند می‌زند. شهادت، آتش دشمنی‌ را فرو می‌نشاند و گلستان دوستی را می‌آفریند.

شهدا شاید ستاره نباشند امّا انسان‌های خوبی هستند. شهدا همه را دوست دارند و بین آدم‌ها فرق نمی‌گذارند. شهدا «سردار دل‌ها» هم که باشند، ترجیح می‌دهند همان «سرباز ساده» باقی بمانند.

  • علیرضا

  • علیرضا

سنگ‌بنای وبلاگ‌ها چیست؟ کلمه. وبلاگ‌نویس‌ها چگونه با هم تعامل می‌کنند؟ با نوشتن. آن‌ها لباس‌هایی از جنس خیال می‌پوشند و در کوچه‌های کلمات، با هم دیدار می‌کنند. در گوشه‌ای دل‌انگیز از مغزشان، برای دوست‌های مجازی صندلی می‌گذارند و با چند لیوان تخیّل داغ، از او پذیرایی می‌کنند.

آن‌ها از پیش می‌دانند که طرف مقابل هم مثل خودشان یک انسان است امّا از کجا معلوم؟ شاید هم یک مفهوم یا یک کلمه باشد!

من که اکنون، مهمانِ ذهن شلوغ‌ و جارونکشیده‌ی شما هستم؛ چه تفاوتی دارم با اشیای دیگری که در ذهن شماست؟ چه فرق است میان من و خیال ناهاری که خواهید خورد؟ من و آن تکالیفی که باید برای مدرسه یا دانشگاه انجام بدهید ولی هفته‌هاست دارند خاک می‌خورند، چه تفاوتی با هم داریم؟ نکند من هم ساخته و پرداخته‌ی ذهن شما باشم؟ افسوس! خواهش می‌کنم مرا نکُشید!

  • علیرضا
زندگی اگر نام دیگری داشته باشد، آن نام «پایتخت» خواهد بود!
  • علیرضا

قضیه این بود که حوصله‌ام سر رفت و مثل همیشه در یخچال را باز کردم. پاکت شیر را که طبق معمول، مال مادر یا خواهرم بود، یواشکی درآوردم. هنوز لیوان را پر نکرده، قلپ‌قلپ کشیدمش بالا. نمی‌دانستم چرا طعم زهرمار می‌دهد؟ یک طعم گسِ مزخرف! تاریخ انقضا را خواندم و از این لحاظ مشکلی نداشت. آن پایین نوشته بود: «مدّت نگهداری: پنج روز».

یادم آمد که نجات در صداقت است. پاکت را نشان همه دادم و مثل مجرم‌ها پرسیدم: «میشه بگید این رو کِی خریدید؟»

خواهرم داد زد: «اووون که فاسد شده! چرا ازش خوردی دیوانه؟»

پدرم عینکش را پایین زد و گفت: «ازش که نخوردی، درسته؟» :)

زیاده‌گویی نکنم که برایم خوب نیست. شما را به خدای بزرگ می‌سپارم. اگر هم بدی‌ای از من دیده‌اید، حلالم نکنید؛ همینجا بگویید تا یک‌ طوری با هم کنار بیاییم.

  • علیرضا
بایگانی
آخرین نظرات