گریه ی دل

دم غروب، داشتم به خانه بر می گشتم که ناگهان کسی صدایم زد:
- علیرضا!
برگشتم سوی صدا، تعجب کردم. مسجد ثامن الائمه بود که با لبخندی، در آن سوی خیابان ایستاده بود و مرا صدا میزد. یعنی بروم پیشش؟ چقدر دلم برایش تنگ شده. مدتی است که الکی الکی درس را بهانه کرده ام و مسجد نرفته ام. چه می شود اگر فقط چند دقیقه بروم پیش مسجد و زود زود برگردم کنار درس ها؟ در این فکر ها بودم که عقل‌ با گستاخی به حرف آمد که: 
- بیخیال بابا! دلت خوش است! برگرد خانه درس هایت را بخوان، وقت زیاد است برای اینجور کار ها.
 تا خواستم جواب عقل را بدهم، پاهایم دستور عقل را به گردن نهادند و مرا به سوی خانه هُل دادند؛ جوری که انگار اسیر می بردند! دیدم چاره ای نیست. هرچه باشد درس از همه چیز واجب تر است. از خیر مسجد گذشتم که گذشتم. اما مگر او دست بردار بود؟ دوباره صدایم زد، دوباره و دوباره، با همان لبخند ملیح. ناگهان دل‌ام که تا الان مثل بچه ننه ها، لب و لوچه اش را غنچه کرده بود و ناراضی بود، بهم گفت: 
- حالا می‌میری یکم دیرتر بخونی؟ این همه از صبح تا شب بیهوده وول میخوری و وقتت را هدر می دهی، نوبت مسجد که رسید، رویش را می اندازی زمین؟ حداقل دلت به حال من نمی سوزد که...؟
 به اینجا که رسید، زد زیر گریه. صدای گریه ی دل در وجودم پیچید... .

اذان

آسمان رو به تاریکی می رفت. چراغ پشتی قرمز رنگ‌ِ ماشین ها، روشن شده بود و جاده ها هم پر از ازدحام. تنها صدایی که در داخل تاکسی می آمد، صدای ترانه ای شاد بود و من، در عالم هپروتی بودم که ناگهان، مؤذن زاده ی اردبیلی، از گلدسته ی گوشی یک مسافر، بانگ اذان مغرب را سر داد. نوای اذان، همراه با آن ترانه ی شاد، وصله ی ناجوری بود. به خاطر همین، مسافر با عجله گوشی اش را خاموش کرد و مؤذن زاده هم دیگر نخواند. شاید هم مسافر، از آشکار شدن باور هایش شرم داشت. از آن طرف، راننده تاکسی که فکر میکرد مؤذن زاده هنوز دارد اذان می‌دهد، به احترام آن نوای آسمانی، ترانه ی زمینی ماشینش را خاموش کرد. حالا علاوه بر مؤذن زاده، خواننده هم دیگر نمی خواند. نه نوایی از آسمان می آمد و نه ترانه ای از زمین. در دل خندیدم. چند ثانیه با سکوت گذشت که ناگهان مؤذن زاده، اینبار از گلدسته ی گوشی خود راننده، شروع کرد به اذان دادن. بعد از آن نیز از گلدسته ی مسجد ها... .

کتابی از «عص»

ای کاش آن متن نمونه را نمی خواندم. دیدی آدم وقتی چیز خوشمزه ای می‌خورد، دهانش آب می افتد؟ دل من هم این بلا به سرش آمد. ای کاش آن چند خط رایگان «روش برداشت از قرآن» را نمی گشودم و به کام دلم نمی ریختم تا تشنه و هلاک نمی شد؛ تا ناگزیر نمی شدم که به محض تعطیل شدن مدرسه، بی تابانه سوار تاکسی بشوم و بروم به کتابخانه ی آن سر شهر و سپس، برگردم به خانه مان در این سر شهر.

توجه: خواندن کتاب «روش برداشت از قرآن» برای کسانی که تاب تشنگی کشیدن را ندارند، اکیدا ممنوع است.

نکته: نسخه ی پولی این کتاب، در برنامه اندرویدی طاقچه هم موجود است.

 

هفته ی غیبت تو هزارسال طول کشید...

«هفته های» بی تو

دروغ محض اند.

شنبه و یکشنبه و دوشنبه و...

همگی حرف مفت و چرند!

این هفته ی آشفته

هزار و چهارصد سال است که

«جمعه» را گم کرده... 

جرعه ای آب

مادر، سفره ی ساده ی ناهار را چید و پسرش را صدا زد: پسرم! بیا ناهارت را بخور.
- باشد مامان، این آخری را هم که حل کنم، آمده ام.
مادر، دست به غذا نمی برد. در لیوان ها آب ریخت. بعد از چند دقیقه، پسر آمد و نشست. چشمش به دیگ غذا افتاد که تنها برنج بود و کشمش. حرصش گرفت. مادر، معنی نگاه غیض آلود پسر را فهمید، اما به روی خود نیاورد. سپس، بشقاب غذای پسر را داد دست او:
- بیا عزیزم.
پسر آن را گرفت ولی چیزی نگفت؛ فقط چند ثانیه به سادگی آن خیره شد: نه ماستی، نه خورشتی، تنها یک بشقاب برنج با انبوهی از کشمش های تپل و بدریخت؛ تازه برنجش کمی آبکی بود و غیر عادی. همینکه قاشق اول را به دهان گذاشت متوجه شد که غذا خوب پخته نشده. کم کم خشمش زبانه کشید تا اینکه با عصبانیت، قاشق را رها کرد و داد زد:
- این چه کوفتی است که پخته ای مادر؟! چرا برنجش اینقدر آبکی است و کشمش هایش مثل لواشک، لاستیکی؟؟
مادر که انتظار چنین برخوردی از پسرش را نداشت، دلش شکست. خواست چیزی بگوید که پسر برخاست و رفت داخل حیاط. تنها، مادر ماند و یک لیوان اشک و یک سفره، غم و غصه... .


گربه ای از بالای دیوار حیاط، داشت می آمد بالای طناب لباس ها. پسر از دور گربه را ترساند؛ گربه هم الفرار! پسر، ناگهان داخل حیاط را دید که چه بلبشویی شده. رخت های خیس آویزان بر طناب، پتو های داخل تشت و قالی هایی که در گوشه ی حیاط هنوز ردی از کف بر روی شان باقی مانده بود. انگار مادر همه را رها کرده بود و برگشته بود آشپزخانه تا ناهار بپزد. وای! پسر فهمید که عجب دسته گلی به آب داده و  عجب گلی را پرپر ساخته... دلش برای نگاه مادر تنگ شد؛ انگار صد سال است که این نگاه را گم کرده و در هیچ آلبوم عکسی آن را نیافته. آرزو کرد که ای کاش، زمان بر می گشت. چه خیالی! 


- بیا عزیزم.
پسر آن را گرفت ولی چیزی نگفت؛ فقط چند ثانیه به سادگی آن خیره شد: نه ماستی، نه خورشتی، تنها یک بشقاب برنج با انبوهی از کشمش های تپل و بدریخت؛ تازه برنجش کمی آبکی بود و غیر عادی. همینکه قاشق اول را به دهان گذاشت متوجه شد که غذا خوب پخته نشده. کم کم خشمش زبانه کشید تا اینکه... جرعه ای آب نوشید و غذا را فرو داد. در دلش غرغر کرد:
- این چه کوفتی است که پخته ای مادر؟! چرا برنجش اینقدر آبکی است و کشمش هایش مثل لواشک، لاستیکی؟؟
مادر شاید ذهن پسر را خوانده بود. شاید خجالت می کشید در چشم های پسر نگاه کند. پسر هنوز با غذا کنار نیامده بود که دید: گربه ای از بالای دیوار حیاط، داشت می آمد بالای طناب لباس ها. پسر از جا دوید و گربه را ترساند؛ گربه هم الفرار! پسر، ناگهان داخل حیاط را دید که چه بلبشویی شده. رخت های خیس آویزان بر طناب و... .


مادر لبخندی زد. پسر، تند تند و با لذت غذا می خورد، انگار بهترین و شیرین ترین غذای عمرش است؛ غذایی که مزه اش هیچ جا نیست جز در دست پخت یک مادر... .

 

+ قلم فرسایی غیر هنرمندانه ی مرا ببخشید :)

تقاطع

در چهارراه دو جفت چشم نامحرم،

مغازه ای هست که حیا را حراج می کند... ‌.

نامه ای به گذشته - ۱

علی‌رضا جان سلام!

امیدوارم حال تو، آقاجان، مامان جان و خواهری که به زودی به دنیا خواهد آمد؛ خوب خوب باشد. آری! درست شنیدی، خواهر! امیدوارم خبر خواهردار شدنمان، شیرین ترین مقدمه برای این نامه باشد. ‌‌‌‌:)

عزیزم! این اولین نامه ی من به توست و از راه دوری بدستت رسیده؛ از ورای کهکشان ثانیه ها، از آینده؛ و تنها عشق می تواند حصار قدرمند زمان را با سرعت نور، در هم بشکند و نامه ی مرا به دست تو برساند.

در این نامه، تجربه های خودم را به تو می گویم تا از آنها درس بگیری. به قول سعدی دانا: 

مرد خردمند هنرپیشه را

عمر دو بایست در این روزگار

تا به یکی تجربه اندوختن

با دگری تجربه بردن به کار

 

اول از همه یک پند مهم...

علی‌رضا جان! امروز، با پسر عمه خواهید رفت تا با رایانه ی جدیدت، GTA بازی کنید. اما امان از این بازی... اگر مرا، یعنی خود خودت را دوست داری، دور شو از این بازی. بهش فکر هم نکن! این بازی لعنتی، می‌تواند در زشتی ها را به رویت باز کند. این از اولین پند.

علی‌رضا جان! قرار است در این نامه فانوس هایی به تو بدهم. اگر این فانوس ها در تک تک لحظه های زندگی ات روشن و فروزان باشند؛ یقینا اشتباهات مرا تکرار نخواهی کرد. اولین فانوس، کتاب است!

افسوس که انگشتانم بیشتر از آنکه رفیق شفیق کلمات کتاب ها باشند، با دکمه های ناباب کیبورد مأنوس بوده اند؛ افسوس! حیف که کمی دیر، در دنیای کتاب متولد شدم.‌

بهرحال اولین هدیه ی من به تو، اولین فانوس تو، کتاب است. سلیقه ات را هم می دانم؛ ناسلامتی من و تو، یک روحیم در دو بدن! از «داستان راستان» شروع کن که هم داستانی است، هم دینی. «شازده کوچولو» را هم از یاد نبر! «گلستان» سعدی هم که دیگر دنیای دیگری است. آثار حاج آقا قرائتی هم،  ساده و راهگشا هستند. فعلا تو اینها را بخوان، خودت کم کم بلد راه می شوی و کتاب مونس خودت را پیدا می کنی... .

راستی، یک روزی، دقیقا نمی دانم کی، آقاجان کتاب «قصه های خوب، برای بچه های خوب» به تو هدیه خواهد داد. علی‌رضا با این کتاب زندگی کن. اگر توانستی به پای آقاجان بیافت و ازش بخواه: آقا! رایانه را از من بگیر. من فقط از این کتاب ها می خواهم، فقط کتاب... .

آخ علی‌رضا! باید بروم! درس هایم دارند صدایم می کنند. اگر نروم پیششان، سر جلسه ی کنکور تنهایم می گذارند! علی‌رضا زیاد وقت نمی کنم برای تو نامه بنویسم فعلا همین یک فانوس را داشته باش، تا بعد. فقط قول بده خدا را فراموش نکنی وگرنه من، یعنی خودت را هم فراموش خواهی کرد... .

«و لا تکونو کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون» حشر-۱۹

 

+چالش نامه ای به گذشته که آقا سید جواد عزیز شروع کردند:

 ʙ2ɴ.ɪʀ/977570

به طاها به یاسین، به معراج احمد

می گذرد جمعه ها بی تو. در تقویم دلم، جمعه ها تعطیل نیست؛ بیا تا درِ تقویم انتظار را گل بگیری و رویش حک کنی: «تعطیل!». درِ این ویرانه، آقا! هنوز بر پاشنه می چرخد... .

می گذرد جمعه ها بی تو، این یکی هم پر زد و رفت؛ وقتی صاحب خانه ای نباشد، چرا لب پنجره، در انتظار دانه بنشیند کبوتر؟! آری! این جمعه هم پر زد و رفت... .

​​​می گذرد جمعه ها بی تو. کوچه پس کوچه های دلم، مثل لب های عمویت عباس (ع) ترک برداشته اند؛ نمیباری؟ بر این کویر سرد دلم نمیتابی؟ نمی خواهی گرد و غبار پاییزی را بشوری و بهار عدالت را برویانی؟

می گذرد جمعه ها بی تو. قرار عاشقان، بیقراری است؛ اما تا کی؟! تا کی تو را قسم بدهم به یاسین و به طاها و به معراج احمد؟ تا کی باید زار تو باشم در ندبه ها؟ آقا این چشم هم تابی دارد، می خشکد، دل که نیست... .

نه! نه! دروغ، شایسته ی به تو گفتن نیست. دروغ چرا؟ من آن سینه چاکِ فراقِ تو نیستم. هزاران بار، شرم باد بر من! من نه کسی را وصلِ تو کردم و نه برای سپاهت، سردار یارم. آری! منم چون بقیه، تنها سربار یارم. دروغ چرا؟ منم دلیل زلف پریشان و چشم های از غصه گریان تو... .

آقا جان! به مادرت زهرا بگو تا دوباره شبها برای من دعا کند، تا شیعه گردم و بی تاب مولا. آقا! جانِ مادرت زهرا! تو را به صوت حجازی و خال سیاهت، مرا همدم و محرم و هم رکابِ سفرهای سوی خراسان و شام و عراقت بگردان... .

یا مهدی (عج)

 

پ ن: سر دو آهنگ خیلی بیتاب می شوم؛ یکی این:«آمده ام، آمدم ای...» و دیگری همین: «به طاها به یاسین، به معراج احمد...».

​​​​

راز پدربزرگ

گوشه ای از خانه و روی یک پتو نشسته است. لباس نخی گرمی بر تن دارد. سرش با اینکه از مو عاری است، چند تار موی سمج و گستاخ هم دارد. پوست صورتش، زبر است و خشن؛ آنچنان که اگر ببوسی او را، لب هایت می سوزند. چشم هایش انگار چراغ های کم سویی اند. او همیشه، در لاک تنهایی خویش فرو می رود؛ چیزی هم ندارد برای گفتن به دیگران، دل و دماغی هم برایش باقی نمانده.
پدربزرگ، پاهایش را روی فرش دراز می کند؛ ‌و با حرکتی مانند دراز و نشست، گویا دارد ورزش می کند. با اینکار، بدنش را از کوفتگی می رهاند. شاید هم اینکار، جلب توجه و اعلام حضوری است... . 
حدودا سه چهار سال پیش، پدربزرگ پیرم، کله ی سحر که از خواب پا می شد، نرمش ملایمی می کرد؛ مثلا در حالت خوابیده، پاهایش را به نوبت، تا جایی که می شد خم می کرد به سمت بالا. چقدر هم من در دل خنده ام می گرفت! عصر ها نیز، پدربزرگ، در حیاط وسیع خانه پیاده روی میکرد. حالا هم ورزش می کند؛ اما نه مثل آن روز ها. حالا حتی راه رفتن عادی اش را با یاری وسیله ای کمکی انجام می دهد؛ حتی برای برطرف کردن نیاز های عادی خودش، نیازمند دستان مهربان همسر و دخترانش است... .
- علی!
صدایی شکسته که از گلوی پدربزرگ برخاست. گوشی به دست، بر می خیزم و نزد او می روم. سپس پدربزرگ بریده بریده و با همان صدای شکسته، چیزی می گوید که من نمی فهمم.
-بابا آب میخواهی؟
 این را خاله که دستان خیسش را بر روی بخاری گرفته، می پرسد؛ با صدایی بلند و متناسب با گوش پدربزرگ.
پدربزرگ، با چهره ای پریشان، دوباره چیزی می گوید که من باز نمی فهمم.
- علی...ااا...چ... .
سپس خاله با ناراحتی سوالش را تکرار می کند. پدربزرگ اما با دهانی نیمه باز و مبهوت، به نقطه ای نامعلوم خیره است. برای چند لحظه، سکوتی غمبار، بر قلب هر سه تای مان سایه می اندازد. به راستی پدربزرگ چه میخواهد به ما بگوید؟؟ نمی دانم... .

 

پشت فرمان (۱)

پشت فرمان ماشین هستم، بغل دستم پدر و در عقب نیز، مادر و خواهر کوچکترم. چهار چشمی و بی حرکت مثل روح، جلویم را می پایم که مبادا از خط سفید وسط جاده، کنار بزنم. هر چند لحظه یکبار، نیم نگاهی به کیلومتر شمار می اندازم. در دنده دو، تندی ماشین باید بین بیست تا سی و در دنده سه، تندی ماشین باید بین چهل تا پنجاه کیلومتر در لحظه باشد. پدر، حواسش به من هست و در مواقع لازم و گاه بی موقع! تذکرهایی می دهد مثل: 

- سربالایی بیشتر گاز بده.
- وقتی دنده عوض می کنی گاز نده.
- نگذار ماشین ناله کند.
- یواش! یواش تر!.
- تفه ی رانندگیو کید!¹.
جاده ی خیس جلو در ذهنم حک می شود؛ زیرا اندکی می ترسم به اطرافم نگاه کنم. تنها گاهی، منظره ی طبیعت پاییزی، چشم هایم را می رباید. برگ های بی جان نارنجی رنگ، نقش بر زمین شده اند. درخت های بینوای بی بار و برگ، یا شاید هم کم توشه، به انتظار دست یاریگر آسمان نشسته اند. آسمان هم کم کم، پیک ابرهای امدادی اش را روانه می کند به سوی این بینوایان.

 

۱. معادل فارسی آن تقریبا می شود: «دست و پا چلفتی!»