- ۰ نظر
- ۳۰ آذر ۹۹ ، ۱۲:۴۵
یا اله العاصین
۱) اگر هنوز نخواندهاید، بخوانید لطفاً. میرزا مهدی عزیز، به مناسبت نزدیکشدن به ایّام شهادت سردار سلیمانی، فراخوان داده که ما وبلاگنویسان - چه در بلاگ بیان و چه در بلاگفا و امثالهم - گِرد هم بیاییم و دربارهی حاجی، کمی قلم بزنیم؛ مثلاً خبر شهادتش را چطور شنیدیم؟ چه واکنشی از خود نشان دادیم؟ و چه حرف گفتنی و نابی داریم در اینباره؟
۲) تصمیم گرفتهام از این به بعد، برای مدیریت زمان بهتر، وبلاگهایتان را از طریق فیدخوان (RSS) دنبال کنم. به خاطر همین شاید تصویرم از جعبهی دنبالکنندگانتان ناپدید شود. امّا چرا؟
چون در سیستم دنبالکردن بیان، نمیتوانیم وبلاگها را بابمیلمان دستهبندی کنیم. تنها ترتیب نمایش نوشتهها نیز بر اساس تاریخ ارسال آنهاست. در حالیکه ممکن است نوشتههای فاخر و خواندنی در بین دیگر نوشتهها کمتر به چشم بیایند. انصافاً هم مطالب برخی وبلاگها را باید فوری خواند، تا سرد نشده و از دهن نیفتاده!
همچنین در این سیستم فقط میتوانید وبلاگ های بیان را دنبال کنید، درحالیکه وبلاگها و سایتهای زیبایی در جهان وب هست که میارزند به وقتگذاشتن و مطالعه.
به هرحال اگر توضیحاتم گنگ و ناکافی بود، خوب است نگاهی بیندازید به اینجا و اینجا.
خلاصه اگر قطع دنبال شدید، لطفاً به دل نگیرید!
۳) یکبار بیدلیل یا شاید هم به هوای گذشتهها، هوس کردم که در بلاگفا، وبلاگی بسازم به همین نام: یاکریـم. میدانید چه شد؟
محیط سادهاش، بیتعارف چشمم را گرفت. انگار سِرُم تقویتی به دست آدم تزریق میکرد! صفحهی ارسال نوشتهاش هم بیآلایش بود و هم در گوشی، به اندازهی صفحهی نمایشش کوچک میشد (یا به اصطلاح، واکنشگرا بود). در صفحه ی خود وبلاگ هم، نه از جعبهی دنبالکردن خبری بود و نه از میزان بازدید یا نمایش. خلاصه، یک گوشهی دنج و بیصدا.
البته خواهشمندم چپچپ نگاهم نکنید! چون اصلاً تصمیم مهاجرت به بلاگفا را ندارم که اوّلاً، حالا وبلاگ وبلاگ است دیگر! در این دور و زمانهی اینستاگرامی که زیاد توفیری نمیکند در بیان باشم یا در بلاگفا؛ ثانیاً یک تعصّب بیدلیل و بسیار شدیدی یافتهام نسبت به سرزمین مقدّس بیان که بهم اجازه نمیدهد از این کارها بکنم! چیزی در مایههای اینکه دلم میخواهد بچّهام در دامان مام میهن به دنیا بیاید، نه در خاک بیگانه!
۴) شما هم موافقید که گریهکردن میتواند روحیّات فرد را نشان بدهد؟
بنظر من، از کوچک یا بزرگ بودنِ غم انسانها میتوان به حقارت یا بزرگواری روحشان هم پی برد. به عبارتی غمهای عظیم بسیار عزیزترند از غمهای پست. مثلاً ضجّهزدن در اندوه امام حسین (ع)، بسیار پسندیدهتر است از گریستن در سوگ پدر یا همسر. یا اشکریختن به حال مردم ستمدیده کجا و ناراحتبودن به خاطر شیشهی شکستهی گوشی، کجا؟
به همین قیاس، خندهها هم میتوانند متفاوت باشند. خندیدن به خاطر جوکهای بیادبی کجا و شادی حقیقی روح کجا؟
با این همه، امروز اتّفاقی افتاد که باعث شد بیشتر خودم را بشناسم. کلیپی را در فضای مجازی دیدم؛ از همانها که حاضرند به هر دلقکبازیای تن بدهند تا یک عدد لایکِ صدقه در کاسهی گداییشان حواله شود.
جوراب خاکستریاش را تا بالای زانو و کلاه سیاهش را تا روی ابرو کشیده بود. وقتی هم که حرف میزد، انگشتش را به بینی کوچکش فرو میکرد! بعد با کسی تماس گرفت و با لحنی اعتراضی حرف هایی زد - که لطفاً نپرسید چه حرفهایی! - و همزمان، ناسزاهایی رکیک هم بر زبان آورد، مثل نقل و نبات! در کل هم باعث شد که از خنده به لرزه بیفتم!
ولی ای کاش نمیخندیدم. انگار با این کار خودم را جلوی خودم رسوا کردهام. انگار پس از سالها، به یک حقیقت تهوّعآور از وجودم پی بردهام. آخر مگر کسی از بوی گند فاضلاب هم خوشش میآید، جز انسان بدسرشت؟
همین دیشب1 بود که آبان جُل و پلاسش را جمع کرد و رفت. حالا که پشت میزم نشستهام و به آسمان صبحگاهی نگاه میکنم، سپیدهی آذر ماه را میبینم که کمکم دمیده میشود. کنکور به اندازهی یک ماه جلو میآید. مرگ هم همینطور.
البته مرگ همیشه به آدم نزدیک میشود اما سرعت نزدیکشدنش به آدمهای مختلف فرق میکند. گرچه، کسی از معادلات حرکت مرگ سر در نمیآورد و لحظهی برخورد مرگ با جسم را هیچ فیزیکدانی نمیتواند محاسبه کند.
من تازگیها فهمیدهام که مرگ یک راننده است. رانندهی یک اتوبوس. او همه را سوار میکند، چه آنها که در ایستگاه اتوبوس به انتظار نشستهاند و چه آنها که دارند در جهت مخالف خیابان میدوند. چه آنها که بلیط سوارشدن دارند و چه آنها که بیپول هستد. او همه را به زور میکشاند بالا، آخر دستوپنچهی نیرومندی هم دارد. بعضیهایشان را دم در بهشت پیاده میکند و بعضی را دم در جهنّم.
مرگ رانندهی پایه یک است. همه نوع سواریای را میتواند براند؛ هم ماشین سبک و هم ماشین سنگین. برای بعضیها یک تاکسی ساده کفایت میکند. همانها که کلّ زندگیشان در یک چمدان جا میشود. امّا برای بعضی دیگر باید کامیونی بزرگ آماده کرد. مرگ ماشینهایی دارد که میتواند کاخ فرعون و تمدّن بزرگ مصر را هم در خود جا بدهد.
با این همه مرگ در جادّهی رسیدن به آن دنیا یکّهتاز نیست. رقیبی دارد که هرازگاهی برای برای مرگ لایی میکشد و بوقزنان و گردوخاککنان از کنارش رد میشود. رقیبی که حرص مرگ را در میآورد. مرگ در برابر او، چون لاک پشت است در برابر خرگوش.
مرگ دستودلباز است و همهی مسافران از عام گرفته تا خاص - یا به قول آنورِآبیها: ویآیپی - را سوار میکند اما رقیبش اصلاً اینطوری نیست. او برخلاف مرگ بسیار وسواس به خرج میدهد در گزینش مسافرانش. چون بازده ماشین این راننده خیلی بالاست و سرعتش باورنکردنی. به طور مثال، راهی که مسافرانِ ویآیپیِ مرگ از جمله عرفا آن را در صد سال طی میکنند، برای مسافران این رانندهی عجیب، شبی بیشتر طول نمیکشد.
به گمانم فهمیدهاید که این راننده کیست. آری! درست حدس زدهاید. همان کسی که اگر مرگ پایه یک دارد و تمام راههای رسیدن به بهشت و جهنّم را میداند، او از بس درجهیک است که فقط راه بهشت را بلد است. آن هم راه خانههای بالاشهر بهشت را. همانجا که ازمابهتران مینشینند و در آن، کوچهکوچه، پیامبر و عارف و شهید و صدّیق سکنی گزیدهاند.
او تنها رانندهای است که مسافرانش را از برفوبوران راه و درّههای مرگبار آن به سلامت عبور میدهد. او حتّی مسافران بیمقصد را هم به مقصد میرساند.
آری! او کسی نیست جز شهادت. شهادت بهترین رانندهای است که میتواند ما را راحت و بیدردسر به خدا برساند. امّا... نه! او بهترین نیست. تازه یادم آمد. در گاراژ الهی یک رانندهی دیگر هم هست که با دوتای قبلی فرق دارد. چون که او اصلاً راننده نیست، خلبانی است در فرودگاهی بینامونشان به وسعت عالم. او در تمام دنیا فرودگاه ساختهاست امّا مکانش در هیچ نقشهای ثبت نشده و باند پروازش، از دید تمام رادارها و ناظران هوایی پنهان مانده است. مقصد پرواز او جلسهای خصوصی در آسمان هفتم است؛ جلسهای به میزبانی شخصِ شخیصِ خدا. جادهی پرواز او سر از کهکشانها در می آورد.
گرچه در هیچ دفتر هواپیمایی نمیتوانید بلیط پرواز او را تهیّه کنید، امّا اگر جایی، پایتان به پلاکی فلزی خورد و دیدید که رویش نوشته: شهید گمنام، شاد باشید که به آن فرودگاهِ مخفی راه یافتهاید.

وقتی دل سودایی، میرفت به بُستانها
بیخویشتنم کردی، بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گُل
با یاد تو افتادم، از یاد برفت آنها...
گفتم: «وَ یَکشُفُ نه! وَ یَکشِفُ.»
سبزی و ساطور را لحظهای رها کرد. نگاهم کرد و گفت: «وَ... یَک... شِ... فُ... .»
و به کارش برگشت.
«اَمّن یُجیبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السّوء.»
«آفرین مامان! از لحاظ عربی هم میشه مفردِ... امممممم... غایبِ مذکّر. آره. مفرد مذکّر غایب.»
«آره دردش به جونم، دعای مخصوص امام زمانه.»
ساعت ده و نیم، خودم را به سختی از تشک و پتو کندم و خوابآلود، از پلّهها رفتم بالا. روی تخت اتاق، دوباره خودم را ولو کردم و چشمانم را بستم. عادت داشتم که باقیماندهی خوابم را روی این تختِ خنک ادامه دهم و بعد بیدار شوم. کمی بعد خواهرم آمد توی اتاق و گفت: «سلام داشی. بیا صبحانه بخور.»
با صدای او چشمانم را باز کردم. نگاهی به ساعت انداختم: یازده و ده دقیقه!
صدای خواهرم را از توی آشپزخانه میشنیدم.
«...دیدم که یک پرهای سبزی هم روی کلاهش دارد.»
مادر هم قربان صدقهاش میرفت و میگفت: «دردت به جانم الهی! تو دیگر باید نمازت را هم بخوانی؛ چون خدا تو را خیلی دوست دارد.»
نشستم پشت رایانه. کمی در سایتهای منتخب گشتم. خواهر آمد کنار میزم و با هیجان گفت: «داداش میدانی من چه خوابی دیدم؟»
من همانطور که چشمم به رایانه بود، گفتم: «آره، تقریباً فهمیدم.»
خواهر با حالت خوشایندی گفت: «داداش! من دیدم امام زمان (عج) ظهور کرده. خودش را هم از نزدیک دیدم...»
سرم را چرخاندم به سمتش. با لبخندی تعجّبآمیز پرسیدم: «داشی تو مطمئنّی که امام زمان را به خواب دیدی؟ شاید کسی دیگر بوده.»
ناگهان چشمهایش گشاد شد و دهانش لرزید. گفت: «بیا زودتر صبحانهات را بخور.»
و رفت. چند دقیقه بعد دوباره برگشت و گفت: «تازه من خودم با چشمهای خودم دیدم. اصلاً تو چرا باور نمیکنی؟»
اشک دور چشمانش حلقه زدهبود و گونهاش مثل لاله، سرخ و لطیف شدهبود. از حرفی که زدهبودم پشیمان شدم. او را به بغل خودم کشاندم و پرسیدم: «حرفم ناراحتت کرد؟»
گریه صورتش را دوست داشتنیتر میکرد. با همان حالت گفت: «نه اصلاً بیخیال! به خاطر آن گریه نکردم.» و دوباره رفت.
پینوشت: از دیشب تا حالا، مدام دارم مینویسم و پاک میکنم. روزنوشته هایم را مرور میکنم، خوبترینشان را برمیگزینم و داخل صفحهی بیان میچسبانم امّا دلم راضی نمیشود به زدنِ دکمهی سبزرنگِ «ذخیره و انتشار». دلتنگیِ کسی را دارم که برای اوّلینبار میخواهد وبلاگ بنویسد. به هرحال، این مطلب را - که چندان هم راضی به انتشارش نبودم - از پوشهی نوشتههایم با وسواس درآوردم و با اندکی ویرایش، تقدیم به شما کردم.
پینوشت 2: رادیـو یاکریـم هم به روز شد.
پینوشت 3: سلامی دوباره به شما دوستانِ جان!
گاهی باید دل از خانه و کاشانه کند تا روحِ آدم آبدیده شود. گاهی برای نزدیکشدن باید دور شد؛ که آدم در دوریها دلتنگ میشود و قیمتِ نزدیکانش را بیشتر درک میکند.
وبلاگ در عصرِ فنّاوری برایم حکمِ خانه را دارد. جایی که وبلاگ نباشد انگار خانه نیست. البته میدانم خیلی پسندیده نیست که اغلب چنان در کلمات نوشتههایم ذوب میشوم که دیگر در خانهی خودمان حضور ندارم؛ طوری که بیرون از مانیتور و کمی دورتر از صندلی، برایم حکم کوه و دشت و بیابان و غار را دارد.
در این وبلاگ یک چالشی برگزار شدهاست با موضوعِ مینیمالیسم دیجیتال. در این چالش به مدّتِ سی روز از تمامی فناوریهای اختیاری - که با دوری از آنها زندگیمان دچار اختلال نمیشود - موقتاً فاصله میگیریم. بعد از پایان این مدّت، دست به انتخاب میزنیم و فنّاوریهای باارزش را دوباره به زندگیمان میافزاییم. بااین حال، توضیحات کاملتر و دقیقترش را شدیداً توصیه میکنم که بخوانید.
قبلاً هم گفته بودم (+) که با وجودِ پشتسر گذاشتنِ کنکور همچنان از بیبرنامگی رنج میبرم. گفته بودم که باید برنامهای بچینم. الان وقتش رسیده است. اگر خدا بخواهد امشب راهی آن اردوی سی روزه هستم. کولهبارم را باید با دقّت ببندم تا در میانههای راه خسته نشوم و برخلافِ همیشه، فکرِ راحتطلبی و تنبلی به سرم نزند. در این مدّت که زیاد طول نمیکشد محتاجِ دعای خیرتان هستم. روز اربعین هم ان شاءالله بازخواهمگشت و دوباره قلم خواهم زد. پس التماس دعا.
اگر زیستشناسیِ دهم را خواندهباشید با جملهی «کُل بیشتر از اجتماعِ اجزاست» آشنا هستید. این عبارت به ما میگوید که اگر یک جانور یا گیاه را قطعهقطعه کنیم، سپس تمام قطعات را روی هم بچینیم یا داخل سبدی بریزیم، هیچگاه موجودِ اوّلیه تشکیل نخواهد شد! زیرا یک موجودِ زنده، علاوه بر اجزایش یک بخشِ دیگر هم دارد به نامِ روابط بین اجزا. اجزا که به تنهایی نمیتوانند کلّ موجود را تشکیل دهند، بلکه یک روابط و قوانینی هم بین این اجزا برقرار است که سرِ جمع میشود یک انسان یا حیوان یا گیاه. با وجودِ این روابط و قوانین است که دستگاههای مختلف بدن از قبیلِ دستگاه گوارش یا گردش خون پدید میآید. آن قطعاتی که داخلِ سبد ریختهایم یا رویِ هم چیدهایم، به دلیلِ اینکه هیچ رابطهای بینشان برقرار نیست دستگاه هم ندارند. موجودِ زنده هم نیستند.
بلاتشبیه، اگر بخواهیم ائمهی بزرگوار را هم جداجدا بررسی کنیم به همین بلا دچار خواهیم شد! رابطهی بین هر امام با امامِ قبل و بعدش (علیهم السّلام) از بین میرود و نتایجِ بیسروپایی به دست میآید از قبیلِ اینکه امام حسن (ع) فردی صلحجو و محافظهکار است و امام حسین (ع) فردی دلیر و شجاع و بیباک. اکنون کدامیک را باید اُسوهی خود قرار داد، خدا عالم است!
حسن و حسین (علیهما السّلام) یا به اصطلاح «حسنین»، هردو، فرزندِ امیرالمؤمنین علی(ع) و بانو صدّیقهی طاهره(س) هستند و نسبِ مادریِ هردویشان به رسولالله(ص) میرسد. هردو بزرگوار طبقِ حدیثِ پیامبرِ اکرم(ص) سرورِ جوانانِ بهشتیاند. هردو معصومند؛ امامند؛ خلیفهی برحقّند؛ آیینهی تمامنمای وجودِ باری تعالی هستند امّا برخلافِ انتظار، اوّلین بزرگوار یعنی امام حسن(ع) شمشیرش را غلاف کرد و دوّمین بزرگوار یعنی امام حسین(ع) آن را به خونِ دشمن آلود. اوّلی با دشمنِ قطعی و ایمانی صلح کرد و زنده ماند امّا دوّمی با دشمنِ خود به نبرد برخاست و شهید شد. چرا؟! دلیلِ این تناقض چیست؟ مگر هردوی ایشان امامِ معصوم نبودند و عاری از هرگونه خطا؟ مگر شهادت ارزش و افتخار نیست؟ چرا امام حسن(ع) ننگِ صلح را به جان خرید و به میدان نرفت تا شهید شود؟
یک روز قبل از کنکور 99، توی دفترم نوشتم:
فردا قرار است تکلیفم را با کنکور مشخّص کنم. دوحالت بیشتر ندارد: یا طلاقش میدهم و چنان میروم که پشت سرم را هم تماشا نکنم؛ یا دستش را میگیرم و برش میگردانم به خانه تا یک سالِ دیگر هم به پایش بسوزم و بسازم.
فردایش رفتم آزمون. سه ساعتِ تمام روی صندلیِ سفتی نشستهبودم و با تستها کلنجار میرفتم. علاوه بر ماسک، یک محافظِ جوشکاریمانند را نیز جلوی صورتم گرفتهبودم که جنسش از تلق بود. نفسهایم طولانی شدهبودند. سینهام خِرخِر صدا میداد. بُخار بازدم، روی تلقِ محافظ را میپوشاند و آن را تار میکرد؛ طوری که نمیتوانستم تستها را بخوانم. به هر جانکندنی بود آزمون را تمام کردم و برگشتم. با اینحال بعد از تحویلدادنِ دفترچه و آمدن بهخانه، آدمهای فراوانِ داخل بازار را دیدم، مثل همیشه. مادرم مثل همیشه غذا بار گذاشتهبود. خانه مثل همیشه پر شدهبود از نور آفتابِ نیمروز. اتاقم مثل همیشه بههم ریختهبود. وقتی رفتم حمّام، مثل همیشه هم آواز خواندم و هم مدّاحی.
قبلاً خیال میکردم کنکور یک جادّهی در دستِ تعمیر است که جلوتر از آن معلوم نیست چه میشود. شاید باور نکنید امّا مدّتها نمیتوانستم تصوّر کنم روز بعد از کنکور چه شکلی است؟! صبح و ظهر و شبش چگونه است؟ قیافهی آدمهایش و... . خیال میکردم روز بعد از آزمون سراسری یک صفحهی خالی است. هیچچیزی در آن وجود ندارد. امّا وقتی از آزمون برگشتم و دنیای دور وبرم را دیدم و متوجّه شدم که هنوز هم مثل همیشه دارم نفس میکشم، سخت تعجّب کردم. زندگی، بیاعتنا به خیالاتِ مسخرهی من جریان داشت. مثل همیشه.
البته هنوز رأی دادگاهِ خانواده (!) صادر نشده. من و کنکور، هردویمان، هنوز بلاتکلیفیم. امّا دیگر میدانم که او آنقدرها هم در زندگیام پُررنگ نبوده و نیست؛ نه یک غول بیشاخودم است، نه یک همسر ناسازگار و لجوج. فقط افسوس که زندگیام بعد از آزمونِ سراسری، هنوز تغییر چندانی نکردهاست. هنوز همان رنگوبوی روزهای کنکوری را دارم. تنبلیها و بیبرنامگیها همچنان سرجایشان هستند. اینکه کتاب نخواندم و خوش نبودم، تقصیر خودم بود نه کنکور. پس باید برنامهای بچینم و بهآن عمل کنم. هرچه زودتر بهتر. همین.
پینوشت: روزنوشتها سریِ جدیدِ نوشتههایِ وبلاگم هستند. تضمینی نمیکنم برایتان مفید باشند؛ چون احتمال دارد کمی پرتوپلا بنویسم.
شبی سرد و زمستانی، ما را از خانه بیرون انداختند. اشکمان درآمده بود. مثل نوزادها ناله میزدیم. هر لحظه، فاصله مان با جای گرم و نرم قبلی، بیشتر و بیشتر میشد. پیدا نبود که قرار است به کجا سقوط کنیم.
خیال میکردم تنهایم. امّا وقتی آسمان با آذرخشی تیزپا روشن شد، چشمم به سایر دوستانم افتاد. بیشمار بودند. هرازگاهی، بادی وحشی میتاخت و دوستانم را هریک به جایی میافکند. به مسیری دیگر و سرنوشتی متفاوت. به هرحال، آن لحظات دهشتناک خیلی زود تمام شد؛ با یک برخورد دردناک. برخورد به زمین.

دیروز پدرم متنی بهم داد تا آن را به pdf تبدیل کنم. وقتی آن را دیدم یاد سند و قوالههای دادگاهی افتادم! به همان اندازه گُنگ و نامفهوم. به همین دلیل، دلم راضی نشد که آن متن نخراشیده و صیقلنداده را همینطوری تحویل بدهم.
معمولاً در این متنها و گزارشها چیزی که هیچ اهمّیّتی ندارد و برایش تره هم خُرد نمیکنند، زبان فارسی است؛ زبانی که گویاتر و رساتر از هر سند و مدرک دیگری به جهانیان ثابت میکند که ما هم وجود داریم. اگر زبان کشوری از بین برود، درواقع تاریخ و تمام هستی آن به فنا رفته است.
به هرحال، با اصرار من متن را از لحاظ دستوری و زبانی هم ویرایش کردم. پس از آن تازه متوجّه شدم که ویراستارها عجب وظیفهی خطیری بر دوش دارند! درحالیکه معمولاً نویسندهها اسم و رسم کسب میکنند و ویراستارها گمنام میمانند. میدانید که ویراستاری شغل آسان و بیدردسری نیست! زیرا ترجمهی کتیبهای شکسته و فرسوده که از یک تمدّن دورافتاده مانده باشد، کمتر آدم را عذاب میدهد تا خواندن بعضی از متنها و ویرایش آنها!
متن مذکور، قبل و بعد از ویرایش:
از همان اوّل بچّهی آرامی بود. در مدرسه همیشه گوشههای کلاس مینشست، آن ردیفهای آخر. کاری نداشت که بقیّه به خاطر نشستن جلوی تخته سیاه یا کنار میز معلّم، سر و تن میشکستند. بقیّه بچّهها خیال میکردند که مهدی، تنها و منزوی است و خیلی هم ترسو. حتّی توی فوتبال بهش پاس نمیدادند تا حداقل اگر نمیتواند گل بزند، دستهگل هم به آب ندهد.
چشمم را که باز میکنم، خودم را وسطِ دستهی عزاداریِ محلّه مان پیدا میکنم؛ با همان تصویرِ بزرگِ آویخته بر دیوار که صحنهی عاشورا را نشان میدهد، اسبِ خونینِ چاکچاکِ خالی از سوار و زنانِ بیپناهِ حرم. امشب برخلاف انتظار، هیچکس ماسک نزده. مردها بدون هیچ فاصلهگذاریِ اجتماعی، دوشادوشِ هم سینه میزنند. چپ و راست، نوجوانانِ سیاهپوش و سربندبسته، باران زنجیری به راه انداختهاند؛ یک ضرب، لای... لای... لای... . مدّاح، با صدای گیرا و سوزناکش، همان نوحهی هرسالهاش را میخواند: «سر الگر لَه خُو... ساقی سرمَسِم... پشتِم شِکانی... کِردی بی کَسِم...»1 دخترکِ خردسالی از دور، سینیِ شربت به دست، به سمت ما میآید. از ضربات محکمِ زنجیرها هم نمیهراسد. چرا نمیترسد؟ اصلاً چرا همه آمدهاند؟ مگر آقا نگفت که به حرفهای ستاد ملّی کرونا گوش دهید؟ نمیدانم. دوباره خودم را میبینم. پیراهنِ مشکیِ هیأتی را پوشیده و یک شالِ مشکی را نیز به گردن پیچیدهام. یادم نمیآید که تا به حال، این پیراهن یا این شال را خریده باشم! از همه عجیبتر، دستهایم از اختیار من خارج شدهاند. از من دستور نمیگیرند. یک دستم، طبلِ بزرگِ «یاماها» را گرفته و دست دیگرم با پُتک، خالِ سیاه وسطِ طبل را مینوازد؛ لای... لای... لای... .
چند روز مانده به عید؟ کمتر از پنج روز. کدام عید؟ همان عیدی که این تازگیها، شبانهروز، در تلویزیون و اینستاگرام و تلگرام، دربارهاش میبینیم و میشنویم. همان که به خاطرش گوسفند سر میبُرند و به دوست و آشنا نذری میدهند. همان که بچّه بسیجیها و بچّه ولاییها خیلی بهش ارادت دارند. همان که بعضیها گلایه میکنند از اینکه مردمِ ما، به آن عید، بسیار کمتر از محرّمِ امام حسین (ع) احترام میگذارند. همان که نام دیگرش، «عیدالله اکبر» است. خستهات نکنم، همان عیدی که ما بهش میگوییم:«غدیرِ خُم».
راستی تاالان چقدر به این عید فکر کردهایم؟ چقدر به ولایت - که بُنمایه و مفهومِ کلیدی این عید است - اندیشیدهایم؟ چقدر یک گوشهای نشستهایم و با خودمان دودوتا چهارتا کردهایم در این زمینه؟ اصلاً از کجا این حبّ و علاقه به دلمان جاری شد؟ چگونه؟ اصلاً چه شد که شعرِ «من بچّه شیعه هستم»، بخشی از زمزمههای کودکیِ مان را تشکیل داد؟ چرا شیعه بار آمدیم؟ آیا کار حکومت بود؟ یا جامعه؟ یا خانواده؟ یا خودِ خدا؟
شاید خوب باشد که کمی در این زمینه با یکدیگر حرف بزنیم. اجازه دهید تا من یک سؤالی از خودم و شما بپرسم:
اصلاً چه شد که شیعه شدم؟ چرا هنوز شیعه ماندهام؟
دیشب رفتم دوچرخهسواری. مثل اغلب اوقات، همزمان با رکابزدن و چپ و راست کردنِ فرمان، افکار و تخیّلاتم فرصتی یافتند تا بال و پر بگشایند و به پرواز درآیند. قصد داشتم که دربارهی آیندهی شغلیام بیندیشم و به خاطر همین از جامعه شروع کردم.
در ابتدا، جامعه را تشبیه کردم به بدن بزرگ و پیچیدهی یک انسان. بدنی که چشم دارد، گوش دارد، دهان دارد، دست و پا دارد و...