استعداد

استعداد

دیشب رفتم دوچرخه‌سواری. مثل اغلب اوقات، همزمان با رکاب‌زدن و چپ و راست کردنِ فرمان، افکار و تخیّلاتم فرصتی یافتند تا بال و پر بگشایند و به پرواز درآیند. قصد داشتم که درباره‌ی آینده‌ی شغلی‌ام بیندیشم و به خاطر همین از جامعه شروع کردم.

در ابتدا، جامعه را تشبیه کردم به بدن بزرگ و پیچیده‌ی یک انسان. بدنی که چشم دارد، گوش دارد، دهان دارد، دست و پا دارد و... 

نوشته‌های شما در بازیِ وبلاگیِ تیرماه

نوشته‌های شما در بازیِ وبلاگیِ تیرماه

در مطلب پیشین (+)، یک بازیِ وبلاگی راه انداختم که قرار شد هرکس، جمله‌ی «کتاب برای خواندن است.» را به دل‌خواهِ خودش، بازنویسی کند. خوشبختانه استقبال خوبی شد. در ادامه، نتیجه‌ی قلم شما عزیزان را قرار خواهم داد.1

نمونه‌هایی از متن‌های ساده

نمونه‌هایی از متن‌های ساده

هر نوشتهٔ ساده‌ای الزاماً پرمغز و گیرا نیست؛ ولی هر موضوع پرمغز و عمیق و زیبایی را می‌توان ساده نوشت. ساده‌نوشتن به‌معنای همه‌فهم‌بودن است. 1
معروف است که ساده‌نوشتن، سخت است و سخت‌نوشتن، آسان. اینکه بخواهیم نوشته‌ای بیافرینیم که همه به سادگی آن را بفهمند، در نگاه اوّل آسوده است امّا در حقیقت، کار هرکسی نیست! 
ادب پارسی، نویسندگان توانایی را پرورانده است. هرکدام، آثار فنّی و زیبایی را آفریده‌اند امّا تا به حال، کسی نتوانسته که جایِ خالیِ حکیم سخن، سعدی را پُر کند؛ زیرا «گلستان» او، بسیار شیرین است و شیوا و همه‌فهم. در مقابل، کم نداشته‌ایم افرادِ عربی‌مآب یا غرب‌زده را که به جانِ زبانِ فارسی افتاده‌اند و آن را لگدمال کرده‌اند! محمّدعلی جمال‌زاده، اوضاعِ اسف‌بار و خنده‌دارِ این‌ آدم‌ها را در داستان کوتاهِ «فارسی شکر است» به خوبی نقد کرده است.
در ادامه، تعدادی متنِ ساده، لطیف و خواندنی را تقدیم شما خواهم کرد. امیدوارم که این نمونه‌متن‌ها، برای افرادِ تازه‌کار همچون خودم، سرمشق خوبی باشند. راستی! بنظرتان «یاکریـم» چقدر آسان می‌نویسد؟ از 20 نمره به او چند می‌دهید در این زمینه؟

بازیِ وبلاگی

این جمله را به دل‌خواه، بازنویسی کنید:
«کتاب برای خواندن است».

پ.ن: دعوت می‌کنم از آقا سیّدجواد، آقا محمّد نقل‌بلاگ، آقای قربانی، آقا حامدِ فانوس، آقای عین الف، آقا رئوف، آقای ن. ا. (سیاهه‌های یک پدر) آقا مسعود پایمرد، آقا امینِ میم ابن کاف و خانم فاطمه، خانم مستور، خانم سبو، خانم منِ مبهم، خانمِ حیان، خانم قلی‌پور و خانم صنما. دوستان کنکوری هم اگر مایلند، هم‌اکنون دعوت می‌شوند.

زنده‌ام به همین

نمی‌دانم دیروز بود یا پریروز که برنامه‌ریزی‌های خوبی انجام داده بودم و از عملکردِ خودم هم راضی بودم تا اینکه چشمم افتاد به عکسِ روی درِ اتاق؛ یک عکسِ سه نفره. هرسه‌تاشان با رضایت، بهم لبخند می‌زدند. ساکت بودند امّا با نگاهشان حرف می‌زدند. اوّلینِ شان حاج قاسم بود که با مهر و تحسین به شاگردش یعنی من نگاه می‌کرد. منم لبخند زدم امّا تاب نیاوردم و سرم را انداختم پایین. آخَر، کار خاصّی هم نکرده بودم من. امّا دوست دارم از این به بعد، چه کار خاصّی کرده باشم چه نه، بیشتر به این تصویر نگاه کنم. دوست دارم وقتی دلم می‌شکند، به آن لبخندها پناه ببرم و وقتی که زندگی برایم زیبا میشود، مثل کودک‌ها، به سویِ شان بدوم. از خودم می‌پرسم که چرا تاکنون از این چشمه‌ی امید غافل بوده‌ام؟ از این تصویر که ابعادی فراتر از طول و عرض دارد؛ زیرا نفرِ اوّلِ سمتِ راستِ آن، یک شهید است و مگر شهید را می‌توان در ابعاد محصور کرد؟! آیا می‌شود یک شهید، در جایی باشد و در جایی دیگر نه؟ آیا امکان دارد که اگر به یک شهید لبخند بزنی، جوابت را ندهد؟ قبول کنید یا نه، من به معجزه‌ی این تصویر ایمان آورده‌ام؛ چراکه من، به همین سادگی‌ها زنده‌ام.

چوب‌پر سبز

کودکی‌هایم گره خورده بود با گنبد طلا و سقاخانه‌های شما‌. تابستان‌ها را به امید آخرین روزهای شهریورماهَش تحمّل می‌کردم که در آن، کوله‌بارمان را می‌بستیم و تنها یا با همراه، رهسپارِ دیار خراسان می‌شدیم. رسمِ ادب نبود که به قم‌ و جمکران هم سری نمی‌زدیم. آه آقا! دلم برای صحنِ دریاییِ جمکران و آسمانِ زلالش هم تنگ شده.

سؤال دوّم: آیا هدف همیشه عددی است؟

سؤال دوّم: آیا هدف همیشه عددی است؟

 فرض کنید که در آینده دوست دارید یک نویسنده‌ی بزرگ شوید. خُب اگر بخواهید طبقِ تعریفِ معروفِ هدفِ هوشمند، یعنی «واضح بودن»، «قابل اندازه‌گیری»، «قابل دستیابی»، «واقع‌بینانه بودن» و «دارای زمان مشخص» عمل کنید، به نظر من باید هدفتان را به این شکل دربیاورید:

- من میخواهم طی پنج سال، یک داستانِ بلند بنویسم.

این حرف شاید درباره‌ی این مثال صدق کند امّا درباره‌ی سایر هدف‌ها، نمی‌دانم. شما چی فکر می‌کنید؟ آیا هدف همیشه کمّی و عددی است یا هدف‌ِ کیفی هم داریم؟


گام‌های مکانیکی

گام‌های مکانیکی

حوالیِ غروبِ چند روز پیش، من و پدرم رفتیم به دوچرخه‌سواری‌ در روستاهای اطراف. شاید برای اوّلین‌بار بود که در جایی دور از همهمه و بوق و دودِ داخلِ شهر، دوچرخه‌سواری میکردم. خیلی تجربه‌ی خوبی بود. در روستا، فاصله‌ی میان آدم‌ها و طبیعت صفر است. روستاییان خانه‌هایشان را درمیان انبوه درختان می‌سازند درحالیکه شهرنشینان، درخت‌های اندکی را درلابه‌لای کوچه‌ها و خانه‌هایشان می‌کارند. در روستا آدم‌ها در دل طبیعت هستند امّا در شهر، طبیعت در میان آدم‌ها.

بحرانِ عمیقِ وجودی!

امروز صبح، یک اتّفاقی برایم افتاد که باعث شد، پاک ناامید شوم از ادامه‌ی زندگی... 

عاقل نکند تکیه به دیوار شکسته!

دیوار یا تکیه‌گاه آدم باید راست و محکم باشد و بدون ترک. البته اگر ترک آن جزیی باشد، می‌توان ازش چشم پوشید ولی وای اگر آنقدر گشاد باشد که تمام پهنای دیوار را بپوشاند! که در آن‌صورت، باید ترسید و چاره‌ای اندیشید.