یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

داستان دو همکار

دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۴:۵۶ ب.ظ

مدتیه که دارم آثار شهید مطهری رو مطالعه می‌کنم. روش پیشروی من بر اساس طبقه‌بندی موضوعیه و فعلاً در اولین مرحله یعنی سیره بزرگان و اولیای خدا هستم. امروز وقتی داشتم مطلبی از وبلاگ «می‌نویسم از خودم» رو میخوندم، یاد داستانی از کتاب داستان راستان افتادم؛ حکایت دو همکار صمیمی که با هم اختلافات عقیدتی عمیقی داشتند، ولی تونسته بودند این مسائل رو از حیطه رفاقت و کاری خودشون دور نگه دارند.

در مطلبی که از وبلاگ مورداشاره اومده، ذکر شده که پذیرش حقیقتی که متضاد با حقیقت‌های پذیرفته‌شده‌ی ماست، می‌تونه ما رو برآشفته بکنه. وقتی یک عمر با یک جهان‌بینی خاصی رشد کردیم، به سختی میتونیم با یک سخن ساده از باورهامون عقب‌نشینی کنیم. در عین حال، به نظر میاد که اگر جهان‌بینی ما بر اساس عقل، منطق و کنجکاوی بنا شده باشه، از رویارویی با نظرات مخالف نخواهیم ترسید و اتفاقاً به استقبالشون خواهیم رفت.

ممنون میشم متن داستان رو بخونید و در نهایت نظرتون رو برام بنویسید. شما چی فکر میکنید؟

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۵۶
علیرضا

نامه‌ای به همکار

پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۴۰۴، ۰۹:۲۱ ب.ظ

سلام آقا پژمان! حال شما خوب است؟ من تا همین امروز بعد از ظهر شما را نمی‌شناختم. نمی‌دانستم که دیروز در مسجد مرودشت، به شدت مجروح بودید و باید به درمانگاه می‌رفتید اما راهتان را بسته بودند. جرمتان این بود که بسیجی بودید و پیرو ولایت.

از شما چه پنهان،‌ تاندون دست راست من هم یک ماه پیش بدجور زخم شد. یک آن حواسم نبود و با کارد میوه‌خوری تکه‌ای از پشت دستم را پراندم. بعدش خون مثل چشمه‌ای سرخ از آن می‌جوشید. منتظر بودم که لحظاتی بعد آخرین قطره خونم بریزد روی قالی و با صورت بخورم زمین!

الان بعد از یک ماه مراقبت و پانسمان، به لطف خدا دستم دارد بهبود می‌یابد. وقتی نگاهش میکنی، پوست نازک صورتی‌رنگی روی شکاف زخم درست شده که شیارهای باقیمانده از نخ بخیه را میتوان در زیر آن دید.

۸ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۴ ۲۶ دی ۰۴ ، ۲۱:۲۱
علیرضا

نیمه‌شب توی مسجد

پنجشنبه, ۱۲ دی ۱۴۰۴، ۰۶:۰۲ ب.ظ

گاهی وقت‌ها بعضی از ما دوست داریم قهرمان‌بازی در بیاریم و به بقیه ثابت کنیم که خیلی خفنیم، ولی همیشه اونطوری پیش نمیره که دلمون میخواد. گاهی وقتا بهتره غرور رو بذاریم کنار و از بقیه کمک بگیریم. تا وقتی میشه یه کاری رو به صورت جمعی انجام داد، چرا تنهایی؟ ولی خب چند وقت پیش شرایطی رخ داد و وضعیتی برام ایجاد شد که خواه ناخواه دست به یه جور بی‌احتیاطی زدم که باعث شد دستم تا چهارهفته بمونه توی گچ! دقیق نمیدونم کار درستی کردم یا نه ولی مطمئنم نیتم بد نبوده. امیدوارم نوشتن این مطلب هم از سر ریا نباشه.

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۰۴ ، ۱۸:۰۲
علیرضا

روایت یک ماجرای عجیب

يكشنبه, ۱۲ آبان ۱۴۰۴، ۱۲:۱۸ ق.ظ

یکی دو هفته پیش حوالی غروب در خانه پدر خانمم بودم که تماس ناشناسی را دریافت کردم:

- سلام من مادر سارا و سهیل هستم...

سارا و سهیل دو تا از دانش آموزهای جدید الورود من هستند که از نیمه های مهر به مدرسه آمدند. پدرشان در بندر عباس کار می کند و مادرشان جدا شده. مادر سارا و سهیل از مشکلاتش می گفت. از سهیل که یک دست مادرزاد ندارد... از اینکه همسرش او را کتک می زند. از اینکه خانواده همسرش او را در خانه راه نداده اند و از فرزندانش دور مانده.


امروز صبح عمه ی سارا به کلاس آمد و اجازه گرفت که او را ببرد دکتر. بعد مادر سارا تماس گرفت و حالش را پرسید، به او گفتم. مادرش ناراحت شد و پیغام داد که سارا مشکل معده دارد... از اضطراب... از پدرش می ترسد... و به او قول دادم که هر اتفاقی افتاد به او بگویم.


بعد از ظهر عمه ی سارا تماس گرفت. دو بار. خسته بودم و جواب ندادم. شب با او تماس گرفتم،‌ ازم پرسید:

- ازتون یه سؤال میپرسم راستشو بگین

- بفرمایید

- مامان سارا تماس گرفته باهاتون؟

با اینکه تماس گرفته بود، از روی حس وظیفه شناسی گفتم: نه

بعد که دیدم اصرار می کند، گفتم بله... صبح تماس گرفته. بعد عمه ی سارا برایم تعریف کرد که این مادر چه دروغ هایی سر هم کرده از امروز... گفته که آقا معلم گفته که سارا جیغ و داد راه انداخته و به زور رفته دکتر... به همکارهای شوهرش در بندر زنگ زده و غیبت شوهرش را کرده...

از همه بدتر عمه اش گفت که مشکل معده سارا به خاطر زهرماری ای است که مقداری از دست دایی اش نوشیده... حیرت زده شدم... از اینکه به همین سادگی بازی خوردم.

عمه ی سارا گفت:

- میشه یه خواهش کنم؟

- بفرمایید

- از این به بعد هر اتفاقی افتاد به مادره نگید

من دیگر نمی دانستم چه بگویم. من فقط می خواستم به دانش آموزم کمک کنم... که خانواده شان دوباره زیر یک سقف جمع شوند... که مثلا به یک مادر کمک کنم... اما نمی دانم طرف کدام یک را باید بگیرم؟؟

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۰۴ ، ۰۰:۱۸
علیرضا

این روزها که می گذرد، شادم*

سه شنبه, ۷ آبان ۱۴۰۴، ۰۵:۵۲ ب.ظ
چند وقت است که مدیریت زمان از دستم در رفته. همه چیز شلخته و در هم و برهم شده. نه اینکه قبلا هم زمان را مدیریت می کردم امّا الان دیگر واویلاست! صبح ها ساعت هفت و ربع صبحانه خورده و نخورده زنبیل چایی و آب معدنی و ساقه طلایی که مادرم برایم کنار گذاشته، بر می دارم و دم در منتظر می مانم تا پدرم دخترها را برساند مدرسه و برگردد. دخترها که می گویم، منظورم خواهرم است و دوست هایش. بعد که هفت و ربع یا هفت و سی گاهی هم هفت و سی پنج پدرم از راه می رسد، تخته گاز از شهر می زنم بیرون. بیست الی سی دقیقه تا محلّ کارم فاصله دارم. اوایل جادّه چهاربانده است و با نرده و نیوجرسی از هم جدا شده. اواخر جادّه تبدیل به یک جاده باریک معمولی می شود با آسفالتی به قدمت عصر یخبندان. با گذر دم به دقیقه ماشین های سنگین و ترانزیتی. اطرافم پر می شود از زمین های زراعتی و باغ های انگور. زمستان هایش موقع برف و بهارهایش حتما دیدن دارد. دم در محلّ کارم که می رسم، ماشین را می گذارم توی خاکی و سبد صورتی را بر می دارم تا پیاده شوم. در ماشین را باز نکرده ام هنوز که بچه ها سر می رسند. دوره ام می کنند. - آقا اجازه سلام... - آقا چقدر دیر اومدین؟ - آقا امروز با وانت اومدین؟! به مغازه دار و اهالی ده سلام می کنم. از پله های سنگی در مدرسه بالا می روم،‌ نگاهی می اندازم به تابلوی رنگ و رو رفته عهد بوق که نام شهیدی بر آن نقش بسته. به پرچم سه رنگ بالای دیوار نگاهی می اندازم که تازه عوضش کردم و دلبرانه می رقصد. سبز و رها. سرخ و شیدا. سفید و ساده. اینگونه است که تدریس من در کلاس شش پایه روستایی آغاز می شود و نفسم از خستگی به شماره می افتد... امّا دلم می تپد. همین امید برایم کافی است. 

*شعری از قیصر امین پور
۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۰۴ ، ۱۷:۵۲
علیرضا

بسم الله الرحمن الرحیم

چهارشنبه, ۶ شهریور ۱۴۰۴، ۱۱:۳۸ ب.ظ
لینوکس رو نصب کردم
همه‌ی فایلهام پرید :-)
صدق الله العلی العظیم
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۰۴ ، ۲۳:۳۸
علیرضا

بوی پیراهن مهاجر

دوشنبه, ۲۸ مرداد ۱۴۰۴، ۰۷:۳۱ ب.ظ

دلم میخواد بشینم و از اول همه ی فیلم های حاتمی کیا رو تماشا کنم... بوی پیراهن یوسف، دیده بان، برج مینو، خاکستر سبز... مگه میشه بغض نکرد سر خیلی از صحنه هاش؟ 

هروقت حس می کنم خودمو گم کردم و غبار غفلت روی روحم نشسته، سری به پوشه ی فیلم هام میزنم...

چی کار کردین شما آقا ابراهیم؟

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۰۴ ، ۱۹:۳۱
علیرضا

این قسمت: آقا و خانم یاکریم

جمعه, ۲۸ تیر ۱۴۰۴، ۰۷:۱۷ ب.ظ

آخرین باری که کتابخانه ام را مرتب کردم، یادم نیست. آخرین باری که وبلاگم‌ را به روز کردم، فیلم کلاسیک تماشا کردم، رمان تازه ای خواندم، یادم نیست. اتفاق تازه ای افتاده که همه ی عادت های قبلی را به هم ریخته و عادت های جدیدی در من ایجاد کرده است‌. دو نفری فیلم دیدن، دو نفری کتاب خواندن و دو نفری، کتابخانه را تمیز کردن. اینجا، درون قفسه سینه ام، لای عادت های نم گرفته و کتاب های خوانده نشده، تو همان گلدان قشنگی، ای عشق!

۱۱ نظر موافقین ۱۹ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۰۴ ، ۱۹:۱۷
علیرضا

نذری

چهارشنبه, ۲۱ فروردين ۱۴۰۴، ۱۲:۱۷ ب.ظ

مادر گفته بود نه خیلی بزرگ باشد، نه خیلی کوچک. بعد از ظهر بود. بوی زهمی از ته مغازه به مشامم می‌خورد. آن طرف آجرچین، مرغ‌های سفید چاق و چلّه توی هم می‌لولیدند و دهانشان را از دانه پر می‌کردند، بی‌خبر از آنچه در انتظارشان بود. ‌پیرمرد که قدّی کوتاه و پوستی آفتاب‌سوخته داشت، تر و فرز از روی آجرچین پرید، سر مرغی را نه خیلی بزرگ و نه خیلی کوچک، به دست گرفت و گفت: «می‌خواهی جلوی ماشینت سرش را ببرم؟ اصلاً ماشین آورده‌ای؟»

ماشین را نشانش دادم. از روی جدول پرید روی آسفالت و سر پرنده را جلوی سمند خواباند و با زانوهایش بدن او را فشار داد. مرغ سر می‌جنباند و انگار دنبال فریادرسی می‌گشت. پیرمرد چیزی زیر لب خواند و بعد بی‌معطلی چاقو را زیر گردن سفید حیوان گرفت و به نرمی برید. استخوان نداشت انگار. پرهای سفید مرغ آغشته شد به خون. چند ثانیه بعد انگار تازه یادش آمده بی‌سر شده، بال‌زدن آغاز کرد. بال می‌زد و اگر رهایش می‌کردی، سرش را می‌قاپید و در می‌رفت. تقلایش چندان دوام نیاورد و در نهایت پیرمرد سه انگشت خیسش را به سپر سمند زد تا جایش بماند. بلند شد و با همان عجله و این بار با لحنی مهربان گفت: «خیرش را ببینی». 

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۰۴ ، ۱۲:۱۷
علیرضا

آنجا همه چیز طوری دیگر است

شنبه, ۱۰ فروردين ۱۴۰۴، ۰۷:۲۸ ق.ظ

یک بار به دوستم گفتم که هیئت ها زیبایی شناسی خاصّی دارند. به عبارتی، هر جزئی از آن ها با دقّت انتخاب شده و ردّ پای هنر در جای جای آن پیداست. از سخنران گرفته که با فرمی هنری صحبت می کند، تا مدّاح که با آواز سنّتی ایرانی مستمعان را سر ذوق می آورد. کتیبه ها و پارچه هایی که در گوشه و کنار نصب شده اند، با خطاطی های ایرانی و اسلامی تزیین شده اند. حتّی چای روضه که ممکن است عطر خاصّی نداشته باشد و بارها در خانه شبیه آن را نوشیده باشیم، درون هیئت عطر و طعم دیگری پیدا می کند. انگار آنجا همه چیز جور دیگری است، مثل خود ما. 

۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۰۴ ، ۰۷:۲۸
علیرضا

زندگانی شگفت انگیز من

سه شنبه, ۲۸ اسفند ۱۴۰۳، ۰۶:۲۰ ق.ظ

من یه کانال تلگرامی دارم که گاهی اوقات آنجا می نویسم...

هرچه اینجا جدّی و عصا قورت داده به نظر می رسم، آنجا سبک و صمیمی و بی مزه هستم!

دوست داشتید بیایید در خدمت باشیم؛

https://t.me/bemaaanad

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۰۳ ، ۰۶:۲۰
علیرضا

ح نوشته بود: علیرضا، نزدیک است گریه کنم

دوشنبه, ۲۷ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۳۸ ق.ظ

مسئول هیئتمان از ما خواست که پوستر مراسم شب های قدر را برای مخاطبانمان بفرستیم. من هم این کار را در ایتا و تلگرام انجام دادم. یکی از کسانی که در تلگرام به من جواب داد، یک دوست قدیمی بود. ح. به شوخی نوشته بود: هنوز هم این اعتقادات را داری؟ بعد فیلمی از خودش فرستاده بود با یک من ریش، خوش تیپ مثل گذشته ها. وقتی بیشتر با همدیگر حرف زدیم و سر شوخی را باز کردیم، یادم آمد چقدر همدیگر را می شناسیم و از همدیگر دوریم. در سالهای راهنمایی، من و او عاشق فیلم های جکی چان بودیم. فن های او را روی همدیگر پیاده می کردیم. کنجی از دیوار مدرسه را انتخاب کرده بودیم و با سه بار پرش از آن می رفتیم بالا. یکبار توی حیاط خانه مان داشتیم مثل دو میمون مست با همدیگر مبارزه می کردیم که دیدم عقب عقب رفت و نمی‌توانست جلوی خنده اش را بگیرد. پنجره را نگاه کردم. پدرم داشت یواشکی از ما فیلم می گرفت.

ح نوشته بود: علیرضا، وقتی خاطراتمان را مرور می کنم، نزدیک است گریه کنم! یادش به خیر.

۴ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۰۳ ، ۰۰:۳۸
علیرضا

باخبران غمت

پنجشنبه, ۲۳ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۱۸ ق.ظ

یکی از نکته های جالب مجلس روضه، حجم خنده ای است که از بعد تمام شدن آن و روشن شدن لامپ ها روی لب ها می نشیند... همه با هم خوش و بش می‌کنند، حال همدیگر‌ را می پرسند و رفاقت های تازه را طرح می ریزند... کجا می توان این همه صمیمیت و دوستی یافت، غیر از مسجد؟ غیر از هیئت؟

باخبران غمت، بی‌خبر از عالمند

۴ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۰۳ ، ۰۰:۱۸
علیرضا

گلرنگ... حاضر!

چهارشنبه, ۲۲ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۱۱ ق.ظ

اگر یک ویژگی مثبت در این شخصیت مزخرف من وجود داشته باشد، نام خانوادگی من است! آن را دوست دارم. طنینش را، خاص بودنش را، ترکیب قشنگش را. امشب که داشتم پیاده روی می کردم، به شبی فکر کردم که مادربزرگم همه ی ما را برای افطاری در خانه اش جمع کرده بود. من بودم و کلّی دخترعمو و پسرعمو که هر کدام نماینده ای از نام خانوادگی من بودند. به این فکر کردم که این اسم خانوادگی چقدر تکرار شده است. سر صف سربازی، سر سفره ی عقد، کنار تخت زایمان، لب مرز و درگیری با اشرار، در راه های طولانی و پر پیچ و خم یک لقمه حلال، پشت نیمکت کلاس. هر بار شخصی با صدای بلند این اسم را صدا زده و شخص دیگری جواب داده...

-خانم یا آقای گلرنگ...!

-بله بفرمایید، خودم هستم!

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۰۳ ، ۰۰:۱۱
علیرضا

کارمند اشتباهی

دوشنبه, ۲۰ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۰۴ ق.ظ

چند شب پیش خواب عجیبی دیدم. شاید هم صبح بود. خواب دیدم که فردی کارت شناسایی اش را درون مترو گم کرده بود و دنبالش می گشت. بعد از دو روز که پیدایش نکرد، از کارش اخراج شد و جایی دیگر مشغول به کار شد. در ادامه به طور اتفاقی کارت شناسایی اش رسید به دست من. بعد به طرز عجیبی به محل کار قبلی طرف رفتم و در آنجا که باجه هایی چوبی شبیه به پیش خوان فروش بلیط داشت، مشغول به کار شدم. کت و شلوار پسته ای تنم بود و هر را از بر تشخیص نمی دادم، تا اینکه از خواب بیدار شدم. دلم می خواهد آن مکان را پیدا کنم!

۳ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۰۳ ، ۰۰:۰۴
علیرضا

لذّت پرسه در سینمای حاتمی کیا

چهارشنبه, ۱۵ اسفند ۱۴۰۳، ۱۲:۵۸ ق.ظ

حرفه ای های عالم سینما می گویند که به جای دیدن فیلم های پراکنده از کارگردان های مختلف، فیلم های یک کارگردان را از اوّل تا آخر تماشا کنید. چه انتخابی بهتر از ابراهیم حاتمی کیا؟ عشق، انسان، ایمان، تردید، مظلومیت، هرچه که فکرش را بکنید، در فیلم های این مرد هست. ای کاش می توانستم بیشتر و دقیقتر بنویسم امّا اگر برای ماه رمضان می خواهید فیلم هایی را تماشا کنید، از دیده بان و مهاجر حاتمی کیا شروع کنید، بعد در ادامه می رسید به از کرخه تا راین، خاکستر سبز، برج مینو، آژانس شیشه ای، بوی پیراهن یوسف... بعضی از اینها شاید از لحاظ فرمی شاهکار نباشند، ولی تماشایشان عبادت است. لطفاً ملامتم نکنید. تأکید می کنم، با همین صراحت، عبادت!

۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۰۳ ، ۰۰:۵۸
علیرضا

شبیه نفس کشیدن

شنبه, ۲۷ بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۲۷ ق.ظ

اولین باری که با کلمه وبلاگ آشنا شدم، فکر می کردم چیزی شبیه به کلکسیون است. یک روز میم پسر همسایه مان به من گفت که می شود در اینترنت جایی ساخت شبیه به سایت و تویش چیز نوشت. خودش در بلاگفا وبلاگی ساخته بود و چیزهایی درباره والیبال در آن گذاشته بود. آن موقع اینترنت خانگی با این حجم و سرعت نبود. از پدرم خواهش کردم که یک بسته اینترنت بخرد و اجازه بدهد که وارد اینترنت بشوم. وقتی در میهن وبلاگ اولین وبلاگ خودم را ساختم، نامش را گذاشتم: پایگاه تخصصی و فرهنگی امام حسین (ع). آن زمان سایتی بود به نام عاشورا که انواع اسکریپت های مذهبی را به طور رایگان در دسترس گذاشته بود. تقویم، پخش موسیقی، بازی و گالری. من هم فکر می کردم که اگر در عنوان وبلاگم از کلماتی مانند پایگاه و تخصصی استفاده کنم، ارج و قرب آن بالاتر می رود. هنوز با مهارت نوشتن آشنا نبودم و چیزهای دیگران را در وبلاگ خودم جایگذاری می کردم، البته با ذکر منبع. همین ویژگی باعث شد که هیچوقت اشتراک باشگاه نویسندگان میهن بلاگ را دریافت نکنم، چون یکی از شروط آن کپی نبودن مطالب وبلاگ بود. باشگاه نویسندگان امکاناتی را در اختیار وبلاگ نویس های حرفه ای قرار می داد، مانند پسندیدن، قالب های قشنگتر. آرزوی عضو شدن در باشگاه نویسندگان میهن بلاگ سال ها بعد با تبدیل شدن میهن بلاگ به خاطره، برایم تبدیل شد به حسرتی بزرگ. وقتی از تب و تاب پایگاه تخصصی داشتن رها شدم، وبلاگ نویسی را بوسیدم و گذاشتم کنار. دفتر عمرم ورق خورد، چند مدرسه جا به جا شدم و در کلاس دوازدهم پای درس آقایی نشستم که همیشه کت و شلوار اتوکشیده ای می پوشید‌. صبح ها وقتی سر صف بودیم، معلّم ادبیات ما با کت و شلوار جگری خود پا به حیاط مدرسه می گذاشت و بوی عطرش زیر دماغ همه می پیچید. یک روز در لا به لای صحبت های همیشگی به ما گفت: بچه ها کدومتون وبلاگ داره؟ همه ساکت ماندند. حتّی من. داشتم سعی می کردم این کلمه را که آوای آشنایی داشت، به خاطر بیاورم... وبلاگ... جایی برای نوشتن... آن روز اتفاقی در من افتاد و جایی در سرورهای همیشه روشن بیان به دنیا آمد که نامش این بود: سطرهای صاف و ساده. دوباره شروع کردم به نوشتن. این بار نمی خواستم پایگاه اداره کنم ، نمی خواستم مطالب درجه یک منتشر کنم، می خواستم با واژه ها آشتی کنم. با دنیای ادبیّات. سطرهای صاف و ساده در یکی از روزهای آذری به جهان مجازی اضافه شد، قد کشید، بارها اسم و رسم عوض کرد و حالا همه با یاکریم می شناسندش. می بینید؟ این همه را نوشتم و خیلی بیشتر را ننوشتم که بگویم: وبلاگ برای ما مشتی کلمه نیست. تعدادی بازدید روزانه و ماهانه که کم و زیاد می شود نیست. وبلاگ برای ما آخرین نسل زیسته با این دفتر آهنین بخشی از زندگی است، مثل نفس کشیدن، مثل هوای تازه، مثل قدم زدن زیر درخت های خیابان ولیعصر. این هوا را، این قدم زدن را چگونه فراموش می توان کرد؟

۹ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۰۳ ، ۰۰:۲۷
علیرضا

جشنواره ی فجر؟

پنجشنبه, ۱۸ بهمن ۱۴۰۳، ۱۰:۵۰ ب.ظ
بیشتر از چهل سال از عمر انقلاب اسلامی گذشته و به همین تعداد جشنواره فیلم فجر هم برگزار شده. با این همه، دریغ از فیلم ساده ای که توضیح دهد چرا مردم در دهه پنجاه به خیابان ها ریختند و نظام سه هزارساله شاهنشاهی را برچیدند!
 
شما چنین فیلمی سراغ دارید؟
اصلاً چرا انقلاب شد؟
۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۱۸ بهمن ۰۳ ، ۲۲:۵۰
علیرضا

خواب ناتمام

شنبه, ۱۳ بهمن ۱۴۰۳، ۰۹:۵۰ ق.ظ

ساعت سه و نیم بامداد بود. کمی بالاتر از مادر و خواهر، رضا رو به سقف دراز کشیده بود و داشت خواب بدی می دیدید. احساس می کرد که موجودی نامرئی روی گلویش نشسته است. از خواب پرید. سه بار نفس عمیق کشید. رو به رویش مادر و خواهرش به آرامی خوابیده بودند و نور ماه کاملتری از همیشه از کنار پرده رد شده و روی قالیچه نقش بسته بود. این چه خوابی بود که دیده بود؟‌ چرا اینقدر ترسناک بود؟ امّا نه از نوع دیو و خون آشام بلکه ترسی انسانی که بر اثر جدایی حاصل می شد. بلند شد و از میان آن ها قدم زد و به انتهای اتاق رفت. نگاهی به باغچه انداخت که زیر نور ماه یخ زده به نظر می رسید. احساس پشیمانی به او دست داده بود امّا چرا؟ او که کاری نکرده بود. شاید بهتر بود که دوباره بخوابد و خواب ناتمامش را تمام کند. می ترسید. با خودش فکر کرد: ای کاش دستشو رها نمی کردم...

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۰۳ ، ۰۹:۵۰
علیرضا

آقای یاکریم وارد بازارکار میشود

شنبه, ۶ بهمن ۱۴۰۳، ۱۲:۳۰ ق.ظ
هرکی اینجا را می خواند، مثل خانواده ی من است. دوست دارم هر اتفاقی در زندگی ام می افتد، برای شما هم تعریف کنم. نمی دانم دلیلش چیست... شاید از سر دلتنگی.
باری، تقریبا یک ماهی می شود که به همراه پدرم مغازه ای را در یکی از خیابان های پر رفت و آمد شهرمان اجاره کرده ایم. آجیل و خشکبار و محصولات غذایی و بهداشتی می فروشیم. خودمان جنس می آوریم. مشتری هست. نه زیاد امّا هست.
امروز مشتری نداشتیم امّا باران خوبی بارید.

۱۱ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۰۳ ، ۰۰:۳۰
علیرضا
بایگانی
آخرین نظرات