یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

هشت لبخند نود و هشتی

پنجشنبه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۸، ۱۰:۱۳ ب.ظ

۱. یکی دو روز پیش، صبحدم لب پنجره بودم و باران بی امان می بارید...

۲. ریا نباشد ها! ولی لبخند غرورآمیزی به لبم نشست وقتی که یک عزیزی در پیامرسان ایتا بهم گفت: تو استعداد فلسفه داری. همان عزیزی که شاید الان اینجاست و دارد لبخند میزند.

۳. پیشتر هم این را نوشته ام در وبلاگ. داشتم میرفتم داخل اتاقم که خواهر کوچکم مثل گلوله دوید و دستانش را لای چارچوبِ در گذاشت و خنده کنان گفت: 

- هنوز نیا! میخوام غافلگیرت کنم! 

و من تعجب کنان، چند گام رفتم عقب. از اینکه تقریباً حدس زده بودم می خواهد چه کار بکند، خنده ام گرفت. بعد از چند ثانیه که صدایم زد، رفتم داخل و خودش یواشکی در رفت. کاغذ قرمزی را جا گذاشته بود که رویش چیزی نوشته بود. وقتی آن را گرفتم جلوی چشمانم، گل از گلم وا شد: 

- برادر جان! به خاطر اتفاق هایی که می افتد مرا ببخش. دوستت دارم.

۴. وقتی لب خندان او را می دیدم ناخودآگاه خنده ام میگرفت. امکان ندارد که سیمای سحرآمیز او را ببینی و لبخند نزنی. اینجور آدم ها اصلاً عادی نیستند و اگر به هر دلیلی، لبخند آنها را از دنیا دریغ کنند؛ روزگار دنیا سیاه می شود. پس حاج قاسم! لبخند بزن! 

۵. همین چند دقیقه پیش یک لطیفه خواندم و ترکیدم از خنده. البته نمیدانم قابل گفتن است یا نه! شما خودتان، نخوانده بخندید! 

۶. امسال در روز تولدم به شدت غافلگیر شدم. همه چیز تا دم غروب، روال کاملا عادی خود را داشت و هیچ خبری از تولد و این حرفها نبود تا اینکه یکهو خودم را وسط جشن تولدم دیدم! درست مثل نقطه ی اوج فیلم های سینمایی. اول که مادر و خاله ها برایم کیک تولد آوردند و دوم، پدرم یک هدیه ی ارزشمند.

۷. وقتی معلم نگارش مان، برگه ی انشایم را خواند و تشویقم کرد به نوشتن، خیلی ذوق مرگ شدم! همچنین وقتی که یکی از بلاگر ها آمد اینجا و پای آن پست داستانی ام، نظری امیدوار کننده نوشت.

۸. هشتمی اش هم این است که امروز تا قبل از ساعت هفت، هشت ساعت درس خواندم! برای اولین بار در طول تاریخ! هرچند خیلی خسته شدم اما خوشا به این خستگی ها.

چالش هشت لبخند نود و هشتی :)


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۸ ، ۲۲:۱۳
علیرضا

خُرده روایت ۱: شب بارانی

سه شنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۰۳ ق.ظ

آن موقع مهدی شهردار ارومیه بود و من هم معاونش. رفتیم تا رسیدیم به یک محله ی حلبی آباد، گفتم: «اینجا اومدی چیکار؟» گفت: «روی زمین رو نمی بینی چقدر آب جمع شده؟ ما شهردار این شهریم، باید جوابگو باشیم». از ماشین پیاده شد و ردّ آب را گرفت تا به در منزلی رسید. در زد. پیرمردی در را گشود. مهدی سلام کرد و گفت: «حاج‌آقا! این آب داره میره توی خونه ی شما، ما اومدیم... » پیرمرد که عصبانی بود، گفت: «اومدی اینجا که چی؟ اومدی بگی خونه‌ام داره خراب میشه؟» و هرچه دلش خواست به شهردار و شهرداری‌چی ها گفت. بعد هم در را محکم بست و گفت: «برو خدا روزی تو رو یه جای دیگه بده». مردم با شنیدن صدای پیرمرد جمع شدند. مهدی از آنها خواست یک بیل بیاورند. بیل را که آوردند، همراه مهدی مسیری برای آبی که به داخل خانه ی پیرمرد می‌رفت باز کردیم و از ورود آب به منزل او جلوگیری کردیم. اینکار تا نزدیکی های اذان صبح طول کشید.

نمی توانست زنده بماند، خاطراتی از شهید مهدی باکری، انتشارات یا زهرا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۸ ، ۰۶:۰۳
علیرضا

به پهلوان پوریا...

يكشنبه, ۲۵ اسفند ۱۳۹۸، ۱۱:۲۱ ب.ظ

سلام پهلوان! حال زورخانه ات چطور است مرد؟ امیدوارم زورخانه ات سالم مانده باشد، آخر این اسکندر بدذات نقشه ها کشیده برای تو و زورخانه و شاگردانت! هرچند می دانم که مثل همیشه، گره ی تمام مشکلات را با یک «یاعلی» و یک اراده ی مردانه باز می کنی.

پهلوان! درخواستی ازت دارم، مرد و مردانه قول بده که نه نیاوری. می شود مرا به شاگردی قبول کنی؟! بله. دروغ نمی گویم. تو را به جان آن مرادی که نامش ورد زبانت است، مرا به شاگردی قبول کن! آخر تو نمی‌دانی پهلوان. این روز ها خیلی تنبل و بی انگیزه شده ام؛ خیلی خیلی... اسکندر درونم اراده و توانم را به آتش کشیده و الان، یک «یا علی» مردانه نیاز دارد. از جنس همان هایی که موقع نبرد با آن درخت جادویی و عظیم گفتی و در چند لحظه آن را در هم شکستی. پهلوان! دلت می‌آید که دست رد به سینه ام بزنی؟! نگو که پوریای ولی، دلیر مردی که دلش با آه یک پیرزن نرم شد و خودش را در برابر فرزند او به خاک انداخت؛ آنقدر دل سخت است که مرا به شاگردی نمی پذیرد! نه. من یقین دارم که تو، مرا خواهی پذیرفت و به من خواهی آموخت، چطور «یا علی» بگویم...

پهلوانا! ببخش اگر شما را نشناختیم. امیدوارم روزی برسد که روی کیف ها و دفتر نقاشی ها، نقش شما باشد و فرزندان خلف تان، غلامرضا تختی و ابراهیم هادی.


پانوشت:

۱. ممنونم از آقا گل عزیز، آغازگر این چالش و همچنین، بنده ی عاشق گرامی که مرا به این چالش دعوت کردند.

۲. بنا به سنتی دیرینه، صمیمانه دعوت میکنم از آقایان رضا کشمیری، سعید حیاتی و سید جواد برای شرکت در این چالش. هیچ اجباری هم نیست :)

۳. نامه کمی سرسری نوشته شد. شاید دوباره بنویسمش.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۸ ، ۲۳:۲۱
علیرضا

آیا ما ولایت علی (ع) را داریم؟

جمعه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۵۲ ق.ظ

«...از همین قبیل است اشتباه آن کسانی که میگویند مأمون عباسی شیعه بود! شیعه بود یعنی چه؟ شیعه یعنی کسی که بداند حق با امام رضاست؟ فقط همین؟ اگر چنین است، پس مأمون عباسی، هارون‌الرشید، منصور [دوانیقی]، معاویه و یزید از همه شیعه تر بودند. آیا آن کسانی که با امیرالمومنین در افتادند، به او محبت نداشتند؟ چرا، غالباً محبت داشتند. پس شیعه بودند؟ پس ولایت داشتند؟! نه ولایت غیر از این حرفهاست، ولایت بالاتر از اینهاست که اگر ولایت علی بن ابیطالب و ولایت ائمه را فهمیدیم که چیست، آن وقت حق داریم به خودمان برگردیم ببینیم آیا ما دارای ولایت هستیم یا نه؟ آن وقت اگر دیدیم ولایت نداریم، از خدا بخواهیم و بکوشیم که ولایت ائمه را به دست آوریم. عده ای خیال می‌کنند که چون به ائمه ی اطهار محبت و اعتقاد دارند، پس دارای ولایت هستند.

...کسی که ولیّ را بشناسد، فکر ولیّ را بشناسد و با ولیّ همفکر شود، عمل ولیّ را بشناسد و با ولیّ هم عمل شود، دنبال او راه بیفتد، خودش را فکراً و عملاً پیوسته با ولیّ بخواند، چنین کسی دارای ولایت است.»

سیدعلی خامنه‌ای، طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن، انتشارات صهبا.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۸ ، ۰۶:۵۲
علیرضا

پنجشنبه ۹۸/۱۲/۲۲

جمعه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۸، ۰۶:۴۶ ق.ظ

۱. دیشب در شبکه یک، مجموعه ی «سرگذشت» را دیدم. موضوع این قسمت «پدر» بود؛ فیلمی آموزنده که نزدیک بود اشکم را در بیاورد! خاصیت واقعاً مثبت فیلم، این بود که داستانی غیرقابل پیش بینی داشت و مرا سر جایم میخکوب کرد. دقیقه ی پایانی فیلم هم که دیگر حرف نداشت. همچنین، قبل و بعد از پخش فیلم، یک خانم روانشناس در قاب شبکه یک نشست و درباره ی فیلم صحبت کرد تا اثر تربیتی آن بیشتر باشد.

داستان درباره ی پدری پیر و رفتگر است که خیابان ها را پاک و تمیز می‌کند. در دقایق نخست فیلم، صدای شوخی و خنده بلند است تا اینکه تلفن زنگ می‌خورد و یک خبر شگفت انگیز می‌دهد: برنده شدن در قرعه کشی یک جایزه ی ۱۰۰ میلیونی! همه چیز خوب پیش می‌رود امّا... 

۲. تا چندی پیش، واژه ی «ولایت» برایم مفهومی کلیشه ای داشت که در همه جا بود و ترکیبات پر تکراری را چون شاه ولایت و مقام عظمای ولایت می ساخت. واژه ای که من هیچگاه به عمق آن نرسیده بودم و همواره آنرا می نشاندم در کنار مفاهیم ساده ای مثل سرپرستی و محبت. اما بعد از خواندن چند صفحه از کتاب «طرح کلی اندیشه ی اسلامی در قرآن» به کلی نگاهم زیر و رو شد! در همین رابطه، پست بعدی را حتماً بخوانید. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۸ ، ۰۶:۴۶
علیرضا

سه شنبه ۹۸/۱۲/۱۸

سه شنبه, ۲۰ اسفند ۱۳۹۸، ۱۰:۳۷ ب.ظ

۱. اولین روزنوشت من در اعصار وبلاگ نویسی ام :)

۲. قبلا که عطسه میکردم، آنقدر ناگهانی این اتفاق می افتاد که حتی فرصت نمی کردم یک دستمال در بیاورم و بگیرم جلوی دهنم! بعد، سرکوفت خوردن از پدر عزیز و... حالا بعد از سه چهار بار تجربه ی ناکام، خود عطسه کمی شعور پیدا کرده و قبل از آمدن، محترمانه اعلام حضور می کند!

۳. اگر هیجان خونتان کم است، مستند مسابقه ی خانه ی ما را از شبکه ی افق دنبال کنید. هر شب ساعت ۲۰. یک مسابقه ی بسیار صمیمی و سالم و البته اندکی هم هیجانی!

۴. از زیست شناسی دبیرستان، مبحث تولید مثل جنسی را خیلی دوست دارم؛ البته نه اینکه خدای نکرده... نه! حق آن است که بگویم این مبحث خیلی بدنام و پر حاشیه، واقعا زیباست و پر از نکات آموزنده. از سطر های به ظاهر گمراه کننده ی آن، می توان درس خداشناسی گرفت. به راستی چطور شد که یاخته ی کوچک و ساده ی تخم، تبدیل شد به موجودی عظیم و پر از رمز و راز؟! چه بر او گذشت در این سفر دور و دراز؟! مگر می شود که خدایی نباشد تا بنویسد داستان حیرت انگیز خلقت نوزاد را؟!

۵. چند روزی آسمان نزدیک است... دریاب لحظه ها را. زیاد خودمان را اذیت نکنیم، زیرا محبوب با کم هم قانع می شود؛ همانطور که در دعای هرروز ماه رجب آمده:

   یا من یعطی الکثیر بالقلیل،

   ای کسی که به ازای عمل ناچیز، پاداش فراوان می دهد...

:)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۸ ، ۲۲:۳۷
علیرضا

حمام روح!

چهارشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۸، ۰۴:۰۰ ب.ظ

«بعد از استحمام، گونه هات برق می‌زنند؛
نورانی میشن! 

حمامِ روح هم، تو رو جلا میده!
گونه‌های روحت برق میزنن ...

استغفار، نورانی ات میکنه!»

+ بشنوید و حظ کنید: استغفار ۳، استاد شجاعی

نشانی ایتا: @ostad_shojae

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۸ ، ۱۶:۰۰
علیرضا

اعمال شب و روز اول رجب

دوشنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۸، ۱۰:۱۹ ق.ظ

اولین روز رجب

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۸ ، ۱۰:۱۹
علیرضا

شروع دلدادگی... (اصلاح شد)

يكشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۸، ۱۰:۳۱ ب.ظ

«🌙 ماه رجب ،

یک رحمِ زمانی‌ست که می‌تواند سالهای طولانیِ گناه را در یک انسان، جبران کرده، و او را به تولدِ سالم، به آخرت برساند.

مکانسیمِ این تغییر بزرگ و سریع در روح، چگونه است؟»

#استاد_شجاعی 

 

+ تا این را گوش نداده اید از اینجا نروید! 👇

 تلنگری ماه رجب

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۸ ، ۲۲:۳۱
علیرضا

آدم ها مثل مسافران قطارند...

يكشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۸، ۰۸:۰۵ ق.ظ

بعضی ها دلیل سوار شدن خود را نمی‌دانند، بعضی ها از اول تا آخر سفر زندگی یک هندزفری به گوش دارند و بعضی ها از اول تا آخر می خوابند.
بعضی ها پول خریدن بلیت زندگی ندارند و بعضی ها، خودشان را در بین صندلی زنده ها دزدکی جا کرده اند ولی بعضی ها، برای سگ شان هم جا خریده اند.
بعضی ها نمی‌دانند که در کدام ایستگاه باید پیاده شوند و بعضی ها دودستی به صندلی زندگی چسبیده اند و اصلا پیاده نمی شوند ولی بعضی ها، برای رسیدن به ایستگاه خدا لحظه شماری می کنند و مدام به پنجره های اتاق خیره می شوند.
بعضی ها چمدان های بزرگی دارند که به زور در کوپه ی زندگی شان جا می شود. این چمدان ها تا دلتان بخواهد خرت و پرت دارد: اسم و رسم بازار، شرکت، ماشین، ویلای شمال، هزار دست لباس، زن و بچه. البته صاحب بیچاره ی این چمدان ها دست آخر مجبور می شود که آنها را در قطار زندگی جا بگذارد و اشک ریزان از آن پیاده شود.
بعضی هاهم چمدان کوچکی دارند که پر است از بزرگی و سادگی و لبخند و ایمان. چمدان کوچک این آدم ها در جیب شلوارشان هم جا می شود و همواره همراه شان است.
بعضی ها پشت دیوار کوپه ها کمین کرده اند تا سر فرصت، دسته ی قرمز توقف اضطراری را پایین بکشند و قطار زندگی مردم را خاموش کنند، بعضی ها ریل گذاری قطار را به ته دره هدایت می کنند ولی بعضی ها، سوخت موتور این قطار را از جان شان تأمین می کنند...

 

پانوشت: تقلیدی از «بی بال پریدن» زنده یاد قیصر امین پور.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۸ ، ۰۸:۰۵
علیرضا

یک اتفاق قشنگ...

چهارشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۸، ۰۸:۴۹ ب.ظ

وقتی دیدم که پست «نقطه ی عطف» یک تیک منفی خورده، بسیار ذوق زده شدم! می دانی چرا؟ آخر وقتی که پای یک پست تیک منفی میخورد، به این معناست که یک نفر واقعی و نه فیک و مجازی، صادقانه پست تو را خوانده و روی آن ایستاده و اندیشیده؛ هرچند به دلش ننشسته.

 

+ ای کسی که به پست «نقطه ی عطف» من منفی زدی، دمت گرم! چشم! از این به بعد، سعی می کنم تا بهتر و صادق تر بنویسم... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲ ۳۰ بهمن ۹۸ ، ۲۰:۴۹
علیرضا

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار...

چهارشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۸، ۰۸:۱۸ ب.ظ

می گویند راه های خداشناسی، به شماره ی تمام آفریده های اوست؛ درحالیکه اگر بخواهیم تمام این راه ها را یکجا جمع کنیم، در سه دسته جای می‌گیرند:

۱. راه دلی یا فطری
۲. راه طبیعت
۳. راه عقل
اولی، پیشه ی عرفاست و دومی، کار دانشمندان و سومی، راست کار فیلسوفان. البته، مردم عادی نیز عمومأ از راه دوم، یعنی طبیعت به خدا می رسند. حالا اینها که گفتم یعنی چه؟! آنچه که ذهن تازه کار من از کتاب های بزرگان، به یاد می‌آورد اینهاست:
راه دل، یعنی راه عشق و راه فطرت، همان راه پرسوز و گداز عاشقانه که در شعر های شیرین فارسی موج میزند. عرفا می گویند هر آدمی در درون روح خویش، جلوه ای از نور الهی را احساس می‌کند، بی آنکه کسی به او گفته باشد خدایی هست یا خدایی باید باشد، نه! هر انسانی که قلب صاف و بی کدورتی داشته باشد، بی هیچ برهان و استدلالی، به وجود نیرویی عظیم و با جلال که دست اداره کننده ی این عالم بزرگ است، گواهی می‌دهد. تزکیه نفس و پیراستن دل از ناصافی ها، باعث پرورش هرچه بیشتر این باور قلبی می شود.
اما راه طبیعت. این راه، برخلاف راه قبلی، نگاهش بیشتر به بیرون است. اگر دلی ها، خدا را در اعماق خویش جست و جو می‌کنند؛ طبیعی ها در اطراف و اکناف این جهان بزرگ و حیرت‌انگیز. خلقت آسمان ها و زمین، ساختار پیچیده ی جانوران و دستگاه هدایت کننده ی موجودات به سوی غایت نهایی، از جمله نمونه های این راه هستند. خداشناسی از راه علوم طبیعی نیز از جمله زیست شناسی، در این دسته قرار میگیرد. گذشته از این، شاعران حکیم ما در این وادی نیز سنگ تمام گذاشته اند:
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم
به دریا بنگرم دریا تو بینم
به هرجا بنگرم، کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا تو بینم
و اما آخرین راه، راه عقل! پنجه افکندن در صخره های سخت و مهلک استدلال! برخلاف دو راه قبلی، شاعران تا دلتان بخواهد این راه را کوبیده اند و مسخره اش کرده اند! مثلاً مولوی میگوید:
پای استدلالیان چوبین بود
پای چوبین سخت بی تمکین بود...
در عوض، این راه یعنی فلسفه، محکم ترین راه خداشناسی است و تک تک شک و شبهات را ریشه کن می‌کند. تنها این راه است که می‌تواند علم خداشناسی نام بگیرد و محکم در دهان مادی گرایان لجباز بکوبد!
ادامه دارد...

+ یک بزرگی می گفت: فلسفه و عرفان ما را تنها به خودشان می رسانند، نه به خدا! آنچه ما را به خدا می رساند، بندگی است... 
+ راستی شما چطور شناخته اید خدا را؟! اصلا بنظر شما، آیا خدا پنهان است و باید کشفش کرد یا نه، عیان است و باید به سمتش رفت؟!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۸ ، ۲۰:۱۸
علیرضا

اعتراف

جمعه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۵۲ ب.ظ

الان که فکر می کنم، می بینم که نیاکان ما پر بیراه نگفته اند:

- کار هر کس نیست خرمن کوفتن،

گاو نر می خواهد و مرد کهن.

در پست قبلی، به علت هیجانی که بعد از خواندن یک کتاب فلسفه برایم حاصل شد، عجولانه تصمیم گرفتم تا از فلسفه بنویسم و داد حقیقت سر بدهم! اما الان می بینم که فلسفه اصلا کار راحتی نیست و لباسش را مناسب هر قامتی ندوخته اند.

بااین حال، بی مایل نیستم که اندکی بگویم برایتان از احساس شیرین فلسفه خواندن؛ مثل هر احساس زیبای دیگری که به آدم دست می‌دهد و دوست دارد که از آن بگوید و بنویسد و لذت ببرد... 

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۵۲
علیرضا

نقطه ی عطف

پنجشنبه, ۲۴ بهمن ۱۳۹۸، ۰۸:۰۹ ب.ظ

یا سبحان

 

از امروز قصد دارم کمی تغییر فاز بدهم. تا الان هرچه نوشته ام، صرفاً تمرینی  بوده برای ورزش قلم و پرورش خیال ادبی؛ اما از امروز، علاوه بر شیوه ی قدیم، بر سبیل تازه ای خواهم نوشت و آن، فلسفی نوشتن است و در حقیقت، فلسفه یعنی یافتن حقایق با یاری عقل. به یاری خدا، اولین گام این راه سخت را در پست بعدی خواهم برداشت. البته، شما بزرگوار نیز، باید هم نوا با بنده یاعلی بگویید و عشق را آغاز کنید... 

 

+ قبلا گفته بودم که باید مثل بچه ی آدم فقط و فقط درس بخونم! ببخشید که به اینجا برگشتم و نتونستم مثل بچه ی آدم باشم :)

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۴ بهمن ۹۸ ، ۲۰:۰۹
علیرضا

سراشیبی

سه شنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۲۳ ب.ظ

تیک... تاک... تیک... تاک... تیک... . این صدای قدم های عمر است که دارد از تک تک پله های زمان پایین می آید؛ صدای افتادن در یک سراشیبی پایان پذیر، صدای باران نم نم لحظه ها بر کشت‌زار عمر. درون گودال قبر، آخرین و پایین ترین پله ی این سراشیبی است. البته، آنکه می میرد عمر است نه زندگی. عمر، مدت زمان حبس مؤمن در دنیاست و مرگ، آغاز زندگی او... .
تیک... تاک... تیک... تاک... تیک... . قسم به تیک و تاک و قسم به زمان؛ که همه ی آدم ها، در تاریکی تیک و تاک ها گم خواهند شد و راه به جایی نخواهند برد؛ به جز بعضی ها. همان ها که نیستی برایشان بی معناست و مرگ از جام عسل شیرین تر.
تیک... تاک... تیک... تاک... تیک... . این صدای چرخ دنده هاست؟ یا صدای عقربه ها؟ نمیدانم. هرچه هست، نمی ایستد. مدام دارد نمی ایستد. بی مروًت، خیلی منظم است و چشمان تیزی دارد؛ طوری که هیچ لحظه ی خوب و بدی از چنگالش در نمی رود و همه را، تک به تک از تو می ستاند. گفتم که بی مروّت است! همواره یک لحظه از تو می گیرد؛ ندیده هم میگیرد؛ فرقی نمی کند لحظه ی خوشی باشد یا ناخوشی، جشن تولد باشد یا مراسم عزا. می برد و باز نمی گرداند. برخلاف فیلم های علمی تخیلی، تا الان هیچ کس نتوانسته به گذشته برگردد؛ از بس که بی مروّت است این... چه بود اسمش؟ چرخ دنده یا عقربه؟ نمیدانم. هرچه هست، نمی ایستد. مدام دارد نمی ایستد.
تیک... تاک... تیک... تاک... تیک... تاک... تیک... تاک... تیک... تاک... تیک... . بیشتر شد، نه؟! البته این که چیزی نیست. تو در هر دقیقه، شصت بار و و در هر سال، بیست و نه میلیون بار، این صدا را می شنوی طوری که هر کدام از این بیست و نه میلیون، با دیگری فرق می کند. باورکردنی نیست اما هر تیک، با تاک بعد از خودش تفاوت دارد و هر کدام را برای اولین و آخرین بار است که می شنوی. چه از این غمناک تر؟ فقط مواظب باش در معامله با عمر، سرت کلاه نرود. اگر لحظه ی خوشی را از تو خرید، بعد چه به تو رسید؟ اگر لحظه ی بیماری را از تو خرید، بعد چه به تو رسید؟ لحظه ی درس خواندن و نماز خواندن چه؟ لحظه ی گناه؟ لحظه ی نگاه؟ لحظه ی... .
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
بس خجالت که ازین حاصل اوقات بریم
تیک... تاک... تیک... تاک... تیک... . دقت کن! تا خواستی این جمله را تمام کنی، مشتی از لحظه هایت مثل قاصدک، بر باد رفتند. اما باد آنها را کجا می برد؟ آیا خواهد رسید آن روزی که نتیجه ی تمام لحظه های عمرت را ببینی؟ چه بد چه خوب؟
-... و روزی که شما را از تمام آنچه که انجام داده اید،
باخبر می سازیم. مائده، ۱۰۵

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۸ ، ۲۳:۲۳
علیرضا

چگونه شاد باشیم؟

پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۸، ۱۰:۴۰ ق.ظ

 - ...حاج خانم! اگر روزی برسد که شوهرت بیماری سختی بگیرد و گوشه ی بیمارستان بیافتد؛ طوری که حتی ذرّه ای امید به زنده ماندنش نباشد، تو ناراحت نمی شوی؟

- خدا نکند حاج آقا! این چه حرفی است! خب معلوم است که یک دنیا ناراحت می شوم و اشک میریزم.
- خب! اگر در همان روز ها، ناگهان خدا رحم کند و حالم کاملا سر جایش بیاید، طوری که انگار هیچ وقت مریض نبوده ام، خوشحال نمی‌شوی؟
- اینکه نیاز به پرسیدن ندارد حاج‌آقا! در این صورت آنقدر شاد می شوم که انگار دنیا را به من بخشیده اند.
- پس همین الان شادی کن و خوشحال باش! زیرا من سالمِ سالم هستم و هیچگونه کسالتی ندارم!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۸ ، ۱۰:۴۰
علیرضا

بر روح بلندت سلام...

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۸، ۰۷:۵۲ ب.ظ

این اسمش غم و اندوه نیست،

​​شراره ی عشق است و بس؛

«ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما!»

 

چه می جویی؟ مستی؟ شیدایی؟ اینجاست...

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۸ ، ۱۹:۵۲
علیرضا

یاعلی

جمعه, ۲۰ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۰۱ ق.ظ

فعلا باید مثل بچه ی آدم، فقط و فقط، درس بخوانم و درس بخوانم.

تا سلامی دوباره... .

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۸ ، ۰۰:۰۱
علیرضا

شعرگردانی، نگارش ۱، ص۵۵

پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۸، ۰۱:۴۹ ب.ظ

ایستاده ام،

      ایستاده ای،

            ایستاده ایم،

                        جنگلیم؛

           تن به صندلی شدن نداده ایم.    

غلامرضا بکتاش.

 

۰ تیشه های وحشی و دندان تیز به درختان بی دفاع هجوم می آورند تا تن آنها را تخته کنند و با آن، میز و صندلی و در و پنجره بسازند. بی انصاف ها، به هیچ صغیر و کبیری رحم نمی کنند. بیشتر درختان، ناامید از زندگی، تسلیم جفای تیشه می گردند و نقش بر زمین. برعکس، در گوشه و کنار جنگل، هستند درختانی غیور و بی ادعا که محکم ایستاده اند و تن به صندلی شدن نداده اند. اگر سایه ی این درختان را از سر جنگل برداریم، فاتحه ی جنگل را باید بخوانیم. پس، در زندگی مان درختانی باشیم که صبور و استوار می ایستند و به جنگل بقا می دهند.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۸ ، ۱۳:۴۹
علیرضا

سلفی با حاج قاسم

پنجشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۸، ۰۹:۵۰ ق.ظ

چه انبوهی در اطرافت ساخته اند. همه به پیشواز تو آمده اند: پیر و جوان و زن و مرد. در آن هیاهو، شاید گمان شان این باشد که تو را در خویش غرق ساخته اند! اما در حقیقت، خودشان در تو غرق شده اند، در آن لبخند دل ربایت. و چه ساده ای تو که بی هیچ واسطه و هیچ رمز عبوری، شانه به شانه ی مردمت ایستاده ای. پاره ای از تن شان شده ای. شاید هم آنها پاره ای از تن تو. از آن سوی، بچه ها با صفا و صمیمیتی وصف ناشدنی تو را صدا میزنند: سردار!
یعنی از میان القاب گوناگون تو، «سردار» حسابی به دلشان چسبیده است؛ ساده ترین و با شکوه ترین نامی که از زبان جان شان جاری می شود. به راستی که تو سرداری ‌و دل ها را به سرِ دار می بری..‌. .

به سوی ماشینت می روی در حالی که آن انبوه هنوز پابرجاست؛ گرداگرد تو و چسبیده به شیشه های ماشین. کم کم عزم خداحافظی می کنی و همچنان لبخند نشسته بر لبانت. می نشینی داخل ماشین که ناگهان پسربچه صدایت می زند: سردار! سردار یه لحظه!
دوربین اش را به سمت خودش و تو گرفته تا سلفی بگیرد. تو هم دلش را نمی شکنی. بر می خیزی و دوباره می ایستی، با همان لبخند. سپس می نشینی که ناگهان دیگری صدایت می زند: سردار! یه لحظه! 
تقصیری ندارند. چه کنند که از دار دنیا یک سردار بیشتر ندارند و آن هم تویی. آن هم چه سرداری! نامش دل شیر را آب می کند و سیمایش، دل عشاق را. به راستی که قانون جمع نقیضین را دور زده ای سردار!
دوباره می نشینی داخل ماشین، با همان لبخند و آماده ی خداحافظی. انبوه نیز هنوز پابرجاست. ناگهان دوباره صدایت می زنند: سردار! سردار یه لحظه! 
امان ات نمی دهند؛ زیرا تو با آماج نگاهت امانشان بریده ای. باز بر می خیزی و... .
آه ای سردار! این مهر و عطوفت تو اوج بی رحمی است. نمی بینی این اشک های جوشان را؟ دلم را بیش از این آتش نکن. تو نباید اینقدر مهربان باشی. تو نباید اینقدر خاکی باشی. نه! تو نباید لبخند بزنی. جان من را بردی. جان آن انبوه را بردی. جان این ملت را بردی. جان رهبرت را بردی. آه ای سردار دل ها... .

 

پ ن: تصاویر تأثیربرانگیز «سلفی با حاج قاسم» را ببینید و اگر توانستید گریه نکنید: https://www.aparat.com/v/GaV7W

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۸ ، ۰۹:۵۰
علیرضا
بایگانی
آخرین نظرات