یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

سام علیکم!

به نام خدا

مسوول دبیرخانه مرکزی کنگره شهدا صوتی فرستاد مبنی بر اینکه اگر فایل های راهنما را خوانده ای تا امشب با هم تلفنی صحبت کنیم. من هم گفتم در خدمتم ولی اشاره ای نکردم که بعد از گذشت یک هفته هنوز آن فایل ها را باز نکرده ام. نمی دانم چرا این مسوولیت را قبول کردم. شاید تو رودرواسی گیر کردم. شاید قدرت نه گفتن نداشتم. شاید فکر می کردم با قبول کردن این مسوولیت جایگاهم می رود بالا و چند امتیاز ناقابل هم ضمیمه پرونده رتبه بندی ام خواهد شد. شاید هم خود شهدا مرا انتخاب کرده باشند ولی چرا من؟ مگر آدم قحطی بود؟‌

دل کندن بلد نیستم. این دل لعنتی ام وقتی به کسی یا چیزی خودش را ببندد بمب اتم هم نمی تواند آنها را از هم جدا کند. مثال واضحش؟ هنوز هم به خانم عین فکر می کنم. به آن دو جلسه ای که در دفتر نهاد برگزار کردیم و شوخی های بی مزه ی من و حرف هایی که زدیم. به اینکه اصلا مرا تماشا نمی کرد ولی من چهارچشمی به او نگاه می کردم. به آن حرکت سمی و احمقانه ای که موقع خارج شدن از دفتر زدم: کنار دفتر مکث کردم تا خانم عین بیرون بیاید و مثلا ادامه مسیر را به طور اتفاقی با هم برویم. ولی او نه گذاشت و نه برداشت، به محض خارج شدن از مسیر دیگری رفت و پشتش را کرد به من و رفت. در چشم من خرامید و رفت. رفت که رفت. چرا دل لعنتی ام نمی تواند بپذیرد که جواب رد به من داده؟ که خانواده اش حاضر نیستند او را به شهر ما بفرستند؟ که تا مرز خواستگاری رفتیم ولی وقتی داشتم برمی گشتم خانه، در حالیکه کت و شلوار تنم بود و وسایلم را از خوابگاه آورده بودم و صد امید داشتم که فردا شود و با هم خانوادگی به منزل ایشان برویم و حتی بعد از مدتها دوباره ببینمش ولی ناگهان پدر زنگ زد و خبر از به هم خوردن قرار خواستگاری داد. به همین سادگی.

من هنوز بچه ام. نیایید و با نشان دادن تاریخ تولد بگویید تو بیست و دو سال داری. این ها همه اش حرف مفت است. من هنوز یک بچه ام و برای هیچ کاری به رشد کافی نرسیده ام. نه بلوغ فکری دارم. نه اقتصادی. نه اجتماعی. نه کوفت و زهرمار. من هنوز هم برای تغییر کردن منتظر شنبه ها هستم. سالهاست که این شنبه نیامده و من همچنان همانم که بودم. لعنت بر تنبلی و کمال گرایی و... ولی دلم برای خودم می سوزد. من خودم را دوست دارم با همه ی حماقت هایم با همه ی ندانم کاری هایم با همه ی ظلم هایی که بر خودم روا داشته ام. من هنوز هم از اینکه فکرم را به کار بیندازم و کاری را بکنم که بقیه از انجامش ناتوانند لذت می برم. من هنوز هم از اینکه بنشینم و برای ارائه فلان درس خلاصه برداری کنم و پاورپوینت بسازم و سر کلاس با طمأنینه قدم بزنم و در حالیکه از زبان بدن به نحوی شایسته استفاده می کنم توی چشم بچه ها زل بزنم و درباره مبحثم حرف بزنم، هرچند ضربان خونم چند برابر شود و پوستم مثل انار سرخ شود و صدایم از اضطراب اندکی بلرزد، لذت می برم. من هنوز بچه ام ولی نمی خواهم تسلیم شوم. من باید خودم را پیدا کنم.

  • ۹ نظر
  • ۲۱ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۵:۲۴
  • علیرضا

عصرهای کریسکان تا اینجای کار برخلاف طرح جلد جذّابش، خسته‌کننده‌تر از چیزی بود که انتظارش را داشتم!

نمی‌شود نام ادبیات را بر آن گذاشت، چون دائم در حال بازگویی تاریخ است. 

آدم‌ها و رخدادها سرسری معرّفی می‌شوند و می‌روند.

نثر آن بیشتر گزارشی است و اندک جاهایی نیز که دیالوگ و توصیف دارد، خوب از کار در نیامده.

شاید هم اطلاق ادبیات به این کتاب کار نادرستی باشد و خاطره‌نگاری بهتر بتواند آن را توصیف کند. 


+ من فصل سوم را در نمازخانه خوابگاه تمام کردم. شما تا کجا و در چه حالی پیش رفتید؟

  • ۷ نظر
  • ۱۷ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۱:۰۳
  • علیرضا
۱۹. هم اکنون نظرات قبلی رو جواب دادم و اومدم بگم دلم براتون تنگ شده. برای این خونه و آدم هاش. بیایید از خودتون بگید. این چند ماه چطور گذشت؟‌ ماه رمضون چطور بود؟ سال نو چطور بود؟ :)
  • ۶ نظر
  • ۱۰ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۳:۵۷
  • علیرضا

۱۵. عصر هنوز اذان نزده بود، نشسته بودم سر سفره افطار و به ترکیب ساده خرما و چای و گردو فکر می کردم. این سادگی یه ابهتی داشت که دلمو گرفت و چشممو پر کرد. یه لحظه احساس کردم که چقدر به خدا نزدیکم و در عین حال ازش دورم. چقدر خدا خودش رو واسه من کوچیک کرده تا قد نگاه من بشه و چقدر من خودم رو براش بزرگ گرفتم و بی توجهم. حال خیلی خیلی خوبی داشتم اون چند لحظه که اذان نزده بود. وقتی هم که اذان زد، موذن داشت اشهد ان محمد رسول الله رو می گفت و مامانم تشر زد که: پس چرا چیزی نمی خوری؟ و من مردد بودم که یعنی الان باید روزه م رو بشکونم؟ یعنی این اون لحظه ایه که تمام زحمتی که از صبح تا الان کشیدم نتیجه میده؟ هرچند دلم نیومد ولی لقمه خرما و گردو رو با ولع گاز زدم و چایی ریختم روش.


۱۶. مدتیه که درجه ی درونگراییم به طرزی باورنکردنی به سقف خودش رسیده. یعنی این بیشترین زور ور درونگرای وجودمه که تنه به انزوا می زنه (عجب چیزی گفتممم!). از سال تحویل تا حالا فقط دو بار با دوستام تلفنی صحبت کردم و هردوبار هم تماس رو دریافت کردم، نه اینکه خودم بگیرم. دیگه امشب حوصله ام سر رفته بود و دوچرخه ی بابام رو بعد از هفته ها درآوردم و کتاب صراط رو برداشتم تا ببرم بدم به دوستم. کتاب رشد رو خونده بود و بهش قول داده بودم که صراط رو بهش میدم. از کوچه هایی که خلوت بودن و پنجره های روشنی که منو می شناختن، گذشتم و رسیدم به محله دوستم. عجب جای مخوفی بود. کوچه شون اون ته مه ها بود و تکیه داده بود به دشت تاریکی که شب بود و جاده بود و روستا بود و بازم دشت و دشت و بعدش هم کوه. یه نفر هم بود که چهره اش به دوستان محترم چاقوکش خیلی شباهت داشت. خلاصه رسیدم به خونه دوستم و در زدم، تق تق. دوباره تق تق. شنیدم که دمپایی ها شلخ شلخ خورد رو پله ها. یه صدای نامفهومی بلند شد که از دیوار حیاط رد نشد. فکر کردم شاید داره با خودش حرف میزنه. یه صدای نامفهومی که: کیه؟ کیه این وقت شب؟ ولی فکر می کردم با خودش حرف میزنه. دوباره در زدم. صدای دمپایی نزدیک و نزدیکتر شد ولی در باز نشد. ترسیدم. گفتم نکنه منو با دزدی چیزی اشتباه گرفته باشه؟ الحق و الانصاف ناموقع هم بود، ساعت یازده شب! تازه یادم اومد که دیوونه چرا بهش زنگ نزدی؟ چرا پیامی کوفتی ندادی بهش؟‌ دیدم اونجا بودن ناجوره، بیشتر از این نموندم و با دوستم تماس گرفتم، جواب نداد. چند دقیقه بعد خودش زنگ زد و با یه لحن شادی سلام و احوالپرسی کرد و گفت که خونه نیست. گفتم کتابو آوردم، یه آه بلند کشید انگار مثلا یه شانس بزرگ رو از دست داده. قرار شد فردا یا پس فردا ببینمش و کتابو بدم بهش. خودمونیم ها، کتاب بهونه بود. هدف این بود که یه کم از تنهایی در بیام.


۱۷. شما به خونه ها کراش می زنین؟ یه خونه ای هست تو یه کوچه رویایی. چند ساله کشفش کردم. یه حیاط بلندی داره با دیوار آجری و درخت های بلندی که طره ای از زلفشون رو ریختن رو دیوار. در جلویی خونه که توی همون کوچه ایه که گفتم، با کاشی های سفید رنگی نما شده و دو طرفش باغچه است با گلهای سفید و بنفش، حیف اسم گلها رو نمیدونم. یعنی میدونم اطلسی و شمعدونی و رز به یه نوع گل اشاره می کنن ولی نمی دونم کدوم گل! توی کوچه هم باز یکی از خونه ها یه حیاط داره که یه درختی اونجا خم شده تو کوچه و زلفش ریخته کف آسفالت. البته تازگیا دیگه خبری از اون درخت نیست و نامردا قیچیش کردن. شاید باورتون نشه ولی یکی از فانتزیام اینه که با یه دختری توی اون خونه ازدواج کنم! بیشتر به خاطر خود خونه و اینکه کسی که اونجا بزرگ شده، لابد دختر خیلی خانم و فرهیخته ایه :))


۱۸. کتاب آنا کارنینا رو داشتم می خوندم و عجب کتابی بود! حیف که خوردم به رمضان و نباید هر چیزی خوند تو این ماه. آنا کارنینا رو گذاشتم برای یه وقت دیگه و یه کتاب دیگه از کتابخانه ام برداشتم: آنک آن یتیم نظرکرده و عجب کتابیه!

  • علیرضا
۱۱. از اون وقتا که همینجور زل می زنی به صفحه لپ تاپ چند کلمه تایپ می کنی دلت نمیاد و دوباره پاک می کنی بیشتر از اینکه بنویسی فقط پاک می کنی یه کلمه یه جمله به اندازه یه صفحه و یه کتاب کامل پاک می کنی.

۱۲. یه بار که وبلاگمو باز کردم به این فکر کردم که چقدر روزانه نویسیم کمه. چقدر من تو وبلاگم نیستم. چقدر کمرنگم. تو این یه سال اتفاقات زیادی برام افتاده و جاهای زیادی رفتم و آدمای زیادی دیدم احتمالا ولی اینکه چرا چیزی درباره شون ننوشتم معلوم نیست. تو این یه سال پدربزرگم از دنیا رفت. دوتا پسرخاله برام اومد (فعل اومد تو ذوقم می خوره. یه فعل بهتری باید بذارم جاش ولی نمی دونم چه فعلی). یکیشون درواقع پسر دخترخاله امه و چند ماه زودتر به دنیا اومد. دومیشون پسر یکی از خاله هامه که بعد از سالهای سال چشم انتظاری، خدا نصیبشون کرده. جوری بود که تصور بچه دار شدن این خاله ام رو توی قسمت محالات طبقه بندی کرده بودم و حالا که یادم میاد خاله ام بچه دار شده، انگار یه غیرممکنی رو دیدم که ممکن شده. 

۱۳. تو سال ۱۴۰۱ (که هنوز هم بهش میگم ۱۴۰۰. اصلا سال ۱۴۰۰ رو کی یادشه؟ هیچ تصویری ازش ندارم. حالا که نه ۱۳۹۹ و ۱۳۹۸ فول اچ دی جلوی چشممن!) لپ تاپ خریدم. با قسط هیجده ماهه. هر قسط یه میلیون و پونصد. از جیب خودم. همه اش می گفتم که بشه یه لپ تاپ بخرم تا باهاش برنامه نویسی کنم، کار گرافیکی کنم،‌ انیمیشن بسازم،‌ کد بزنم،‌ پوستر دربیارم، چیزمیز بنویسم، داستان بنویسم و خلاصه اونقدر ازش کار بکشم که پول قسطهاش دربیاد. بعد میلیونر بشم. بعد برم سفرهای خارجی. اول ژاپن. بعد دور ایران رو بگردم. بعد دور جهان رو. با این فکر و خیالات خدا یه لپ تاپ بهم انداخت از آسمون. نه تنها به اون فکر و خیالات نرسیدم که باید بگم تا اینجای کار، استفاده ای که از آینه دستشویی کردم بیشتر از استفاده ای بوده که از لپ تاپ کردم.

۱۴. گفته بودم این عید به هیچکس تبریک نمیگم و واسه هیچکس پیام تبریک نمی فرستم. سر قولم هم بودم تا لحظه سال تحویل. توپ سال جدید رو که زدن، از جا پریدم و گفتم فقط به دوست نزدیکم پیام میدم و فلانی. یه فلانی دیگه هم بود که به اونم پیام دادم. بعد که دیدم به فلانی و فلانی پیام دادم، چرا فلانی و فلانی و فلانی بی پیام بمونن؟ بعد فلانی و فلانی و فلانی و فلانی هم اخم کردن و گفتن به همه پیام تبریک میدی به ما نمیدی؟ مگه ما چه هیزم تری بهت فروختیم؟‌ گفتم حالا ناراحتی نداره که بیا اینم برای شما. بعد دیدم عه، تا به خودم بیام دیدم به هفتصد میلیون آدم پیام تبریک فرستادم و گوشیم دیگه مخاطب نداره. رفتم سراغ گوشی بابام. مخاطبان اون تموم شد، گوشی مامانم رو برداشتم. بعد گوشی خواهرم ولی چون مخاطبهاش همه دختر بودن بیخیال این یکی شدم. بعد رفتم در و همسایه بهشون تبریک گفتم و یواشکی پرسیدم: میگم مخاطبای گوشی من... و هنوز جمله ام تموم نشده بود که تا ته مطلبو گرفت و جستی زد و یه سبد گوشی آورد و گفت:‌ اینا گوشیای ما و همه همسایه هاست. خودم جمعشون کردم. بیا حالشو ببر. خلاصه شادی کنان جعبه مخاطبان رو برداشتیم و نشستیم به پیام دادن و حالا پیام نده کی پیام بده. عیدتون مبارک خلاصه.
  • ۳ نظر
  • ۰۳ فروردين ۰۲ ، ۰۰:۳۰
  • علیرضا

در ادامه همون پست قبلی این یکی رو هم با زبان محاوره می نویسم و تا جای ممکن از علایم نگارشی دوری میکنم. شاید عجیب باشه ولی اینم یه جور شورشه. شورش بر علیه محدودیت های ذهنی ای که واسه خودم ساخته بودم تو نوشتن و حالا میخوام آزادانه تر و خلاق تر بنویسم به تعبیری. اصن میخوام خودمو خالی کنم به قول معروف!


۷. عدد روزنوشته ها رو حفظ می کنم. یعنی این هفتمین یادداشتیه که می نویسم. یادداشت یادداشته، چه یه خط باشه چه نیم صفحه.


۸. یکی از بدیام اینه که - یا به قول امروزیا یکی از باگ هام - اگه با کسی دعوا کنم دیگه دلم باهاش صاف نمیشه. یه چیزی یه جای دلم می شکنه و با هیچ چسب یک دو سه ای هم نمیشه چسبش زد. دیگه اون حالت روز اول رو نداره. مثالش همین خواهرم که گفتم براتون. الان سر هیچ و پوچ باهم سرسنگینیم و گاهی هم که کلامی رد و بدل می کنیم از سر ناچاریه و چیزی که بیشتر نمود داره، یه احساس غریبه بودنه. کاش با هفت پشت بیگانه غریبه بودی. وقتی آدم با همخون خودش غریبه بشه یه حس خیلی بدیه که نمونه نداره. 


۹. یا مثلا هم اتاقیم. دوست قدیمیم بود از زمان راهنمایی. دوست که میگم منظورم همکلاسیه. همکلاسی هم نبودیم، هم پایه بودیم. من تو کلاس بغلی بودم، اون تو کلاس بغلی و هردو یه پایه درس می خوندیم. این دوستمون خیلی باهاش ناسازگارم. گروه خونی و تیپ شخصیتی مون صفر تا صد با هم فرق می کنه. من آرومم اون تنده. من یواشم اون سریعه. من سکوت می کنم اون حاضر جوابه. یه بار یه دعوای مفصل با هم داشتیم تو مدرسه و کار به دفتر کشید و نمی دونم اصلا سر چی بود ولی بعد از اون با هم آشتی کردیم. از اون آشتی ها که از دعوا بدتره و از اون احترام ها که به هم میذارید مبادا دوباره دعوایی شروع بشه. القصّه زد و این دوستمون تو دانشگاه من قبول شد. من سال دومم اون سال اول. تو خوابگاه هم اتاقی شدیم چون بچه های شهرمون تو یه اتاق هستیم کنار هم. اوایل خوب بود همه چی یعنی اتفاق خاصی نیفتاده بود. تو فصل امتحانات بالاخره اون انبار باروتی که هردومون مخفیش می کردیم ترکید. اون و یه دوست دیگه بازم امسال قبول شده و البته بهترین دوست یا حداقل یکی از بهترین دوستامه، شروع کردن به سر و صدا کردن. اونم کی؟ چهار نصفه شب. تا چهار نصفه شب بیدار بودن و به بهونه درس هرهر و کرکر راه انداخته بودن و می خندیدن. منم آقا اعصابم داغون. بقیه پتو رو کشیده بودن رو سرشون که یعنی خوابن، ارواح عمه شون. از جا بلند شدم و یه نگاه انداختم بهشون. یه ذره ساکت شدن. گفتم:‌ یا این بساطو جمع کنید یا میرم به سرپرستی خبر میدم. دیگه از اون لحظه به بعد اون روی بی رحم وجودمو نشون دادم. روز بعدش با بقیه هم اتاقی ها حرف می زدیم سر اتفاقات دیشب. اون دو دوستمون نبودن. گفتیم اینطوری فایده نداره و یه سری خط و نشون براشون کشیدیم. وقتی به گوش اون دوستمون رسید،‌ همون که از قدیم همکلاسیم بود، ناراحت شد. طلبکار هم شد. گفت چرا در نبود من برام جلسه گذاشتید‌؟ مرد و مردونه جلوی خودم می گفتید اگه غیرت دارید. دیگه خلاصه بگومگو کردیم و داد زدیم و رگ گردن باد دادیم و بعدش هم آتیشا خوابید و دوباره همه روابط عادی شون رو از سر گرفتن، غیر از من. هنوز هم باهاش سرسنگینم. نه اینکه قصد و غرضی داشته باشم، مدلم اینجوریه.


۱۰. حالا هرچند به اون دوست دومیم که بازم امسال قبول شده بود و گفتم بهترین دوستمه، گفتم میدمت به سرپرستی. ولی برخلاف یادداشت شماره هشت، خیلی راحت باهاش کنار اومدم. بهتره بگم با هم کنار اومدیم. اصن اون اتفاق ما رو به همدیگه نزدیکتر کرد و اینقدر با هم جور شدیم که کلی عکس از همدیگه داریم. جالبیش اینه که گوشی من پر از عکسای اونه و گوشی اون پر از عکسای من! میخوام اینو بگم که مورد شماره هشت یه سری استثنائات هم داره.


۱۱. عیدتون مبارک.

  • ۳ نظر
  • ۲۸ اسفند ۰۱ ، ۱۵:۴۳
  • علیرضا

می خوام این پست، پا بذارم روی اصول قبلی ام در نوشتن و به زبان محاوره بنویسم. چون حالت روزانه طور داره بهتر دیدم این مدلی باشه. البته اینکه کانال تلگرام هم دارم و اونجا هم محاوره می نویسم تو این تصمیمم بی تاثیر نیست. (اسم کانالم صحرابانه. یه بار به روز میشه، یه سال به روز نمیشه. ولی دوست داشتید عضو شید لینک نمیکنم که ببینم کی حال داره تو تلگرام پیداش کنه‌:))


۱. نفس عمیقی می کشم... انگشتام رو تو هم قفل می کنم و خیلی آروم می شکونم: تق! از کجا شروع کنم؟ از کتابی که خوندم امروز. توضیحات مفصلش رو تو کانال نوشتم. اسم کتاب اینه: گرگها از برف نمی ترسند نویسنده اش محمدرضا بایرامی و اینقدر گفتم نویسنده ی محبوبمه که خسته شدم. راجع به زلزله ی سال پنجاه و هفت اردبیله ولی این توضیح کافی نیست برای یه رمان. راجع به دو دوست صمیمیه به اسم های یوسف و فتاح. اینا اونقدر صمیمی ان که با هم قهر می کنن. یکیشون می خواد از روستا بره شهر و دیگه پشت سرش رو هم نگاه نکنه زلزله میاد. همه چی خراب میشه. آدمها خراب میشه. چیز می میرن. مصیبت رو مصیبت. باید بخونید. بی خیال. اینم بگم که این رمان به وجد آورد منو. 


۲. جمله های آخر بند قبلی رو به تقلید از رادیو چهرازی نوشتم، می دونم. گاهی فکر می کنم برای بستری شدن تو تیمارستان چی کم دارم؟ جز اینکه فکر می کنم دیوونه ام، در صورتی که باید فکر کنم سالمم. اونی که فکر می کنه سالمه دیوونه است و اونی که فکر می کنه دیوونه است بازم دیوونه است ولی سالمه. چی شد :/


۳. ویرایش نمی کنم. نیم فاصله هم نمیذارم.


۴. دو روزه خواهرم باهام قهره. یعنی قهر نیستا ولی رفتارش مثل آدمای قهرکرده است. وقتی از در میام تو و با صدای بلند سلام می کنم سرش تو گوشیه. نه نگام می کنه نه جوابمو میده. وقتی از کنارم رد میشه نگام نمی کنه. منم که خجالتی مطلق. شایدم مغرورم و به خودم میگم خجالتی. یه جوری رفتار می کنه انگار من باهاش هفت پشت غریبه ام. بابا لعنتی من برادرتم.


۵. زشت نیست حالا ویرایش نمی کنم؟


۶. دیگه چی بگم. شب رفتم قدم زدم ساعت ده. ساعت یازده و نیم برگشتم. گوشیمم جا گذاشتم خونه که مثلا ازش دور باشم. قدم زدن رو دوست دارم در عین حال که ازش بدم میاد. اصلا این روزها همه چیز رو دوست دارم، در عین حال که ازشون بدم میاد.

  • علیرضا

انیمه «نام تو» را که دیدم، با خودم فکر کردم یعنی عاشق‌شدن باید مثل این انیمه باشد؟ یعنی هر کس نیمه‌ گمشده‌ای دارد، در جایی که نمی‌داند کجاست و زمانی که معلوم نیست کی؟ اگر اینطور باشد، احتمالاً هیچکس هیچوقت عاشق نخواهد شد، یا حداقل به این زودی‌ها نه. اینکه تمام عمر را به امید کسی سپری کنی که قرار است تمام آمال و آرزوهای تو را برآورده کند و از هر نظر برای تو و متعلّق به جهان توست، احمقانه است.

مصطفی زمانی در خندوانه می‌گفت: «عشق هنگامی رخ می‌دهد که آدم ضعیف شود و وجودی را بیابد که از او قوی‌تر است». من این روزها در ضعیف‌ترین حالت ممکن به سر می‌برم. شاید اگر چند روز به همین منوال بگذرد، سر از طبقه همکف جهنّم در بیاورم. البته عشق مدّتی تکانم داد و مرا به تکاپو واداشت. به‌سوی پرکردن خلأها راهنمایی‌ام کرد و درست وقتی که داشتم به درجاتی ناچیز از کمال می‌رسیدم، تنهایم گذاشت.


* ما بی‌تو تا دنیاست، دنیایی نداریم/ چون سنگ خاموشیم و غوغایی نداریم (سلمان هراتی)

  • علیرضا

باید می‌دانستم که دل‌کندن به‌ این راحتی‌ها نیست. باید می‌دانستم که وقت جدایی، تکه‌هایی از غرور و عاطفه‌ات را برای همیشه از دست خواهی داد و از این پس، هیچ چیز سر جایش نخواهد بود. آری... زودتر از این‌ها باید می‌دانستم تا وارد این بازی خطرناک نمی‌شدم و دلم را دودستی تقدیم نمی‌کردم. حالا جواب غرور شکسته‌ام را کی می‌دهد؟ حالا با دلی که نیست، چگونه بسازم و دم نزنم؟

خدایا تو شاهدی که قصدم از این ماجرا اوّل و آخر تو بودی. کسی را از تو طلب کردم که چند سر و گردن از من بالاتر باشد و به تو نزدیکتر. صلاح ندانستی... نشد. راضی‌ام به رضای تو. شکر بابت داده و نداده‌ات. آرامم کن به آوای دلنشین اجابتت.



* من که هرآنچه داشتم اوّل ره گذاشتم

حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

(محمّدعلی بهمنی)

  • علیرضا

بانک تجارت و همراه اوّل در پیامی امروز را بهم تبریک گفتند؛ چون تولدم بود. به بچه‌ها خبر ندادم، چون گاهی از گفتن این چیزها عاجزم. در توانم نیست که بایستم رو به بچّه‌ها و بگویم: «هی! یه خبر خوب! امروز روز تولد منه» و آنها با لبخندی ساختگی بگویند: «عه چه خوب! ایشالله صد سال زنده باشی» و یا حتّی بزنند تو ذوقم که: «خب که چی؟ تو هم حوصله داری!» از این دو حال خارج نیست. من دوست دارم از ته دل بهم تبریک بگویند. از ته ته دل. که گفتند. پدر و مادر و خواهرم. درست وقتی که انتظارش را نداشتم، برای کاری آمدند ایلام و بعد از دو هفته همدیگر را دیدیم و آنها گفتند: «تولدت مبارک! خواهرت انداخت یادمون». بعد رفتیم غذا خوردیم، بعد آنها برگشتند خانه و من آمدم خوابگاه. همین برایم کافی بود. گفتم: «نیازی نبود به این کارها. همینکه شما رو دارم، از همه‌چیز برام مهم‌تره. دوستتون دارم». در واقع نگفتم. زبانم نچرخید که بگویم.

  • علیرضا

حیران‌تر از همیشه‌ام. روزوشب گرفتار اویم و خیالش دمی آسوده‌ام نمی‌گذارد. هر لحظه برایش گوش‌به‌زنگم؛ امّا دریغ از تماسی یا پیامی که از او خبری بدهد. ناگهان این عشق بود که از ناکجایی همیشه‌آباد سبز شد و برگه‌های امتحانی خود را از جیب درآورد: «بنویس و هیچ مگو!» برگه‌ای با سؤال‌های تمام‌تشریحی و دلی که از همهٔ جواب‌ها تنها یک جمله بلد است: «بلد نیستم!»

  • علیرضا

۱. تازگی‌ها به بلوغی در خرید کتاب رسیده‌ام. شاید هم دارم می‌رسم. شعارم این است: «خواندن، به‌جای خریدن!» تا کتاب‌های قبلی‌ات را نخوانده‌ای، کتاب جدید نخر. امانت هم نگیر. مربوط است به همان عهدی که ماجرایش را خوانده‌اید. نوعی تحریم علیه کتاب‌های خارج از خانه. کتاب‌های داخلی از وقتی خبر این تحریم را شنیده‌اند، یکی‌یکی جلو می‌آیند و در حالیکه در جلد خود نمی‌گنجند، از من تمنّا می‌کنند که بخوانمشان! من هم قصد ندارم دلشان را بشکنم. حتّی امروز برای اوّلین بار در تاریخ زندگانی‌ام، دست‌خالی از کتابفروشی بیرون آمدم و در برابر تمام وسوسه‌های شیطان کاغذی ایستادگی کردم.

۲. یکی دو ماه از اینستا دور بودم و چه روزهای خوبی داشتم! یک بار دوست هم‌خوابگاهی‌ام -که خدا عقلش بدهد- گفت: «اینستا نداری؟» لحنش طوری بود که احساس عقب‌ماندگی بهم دست داد. وقتی گفتم: «نه» بیکار ننشست. از سر خیرخواهی برایم نصبش کرد و روزگارم را به هم زد. بعد از خواندن کتاب در ستایش سکوت تصمیم گرفتم بیشتر سکوت کنم. هرچند اگر این کتاب را نمی‌خواندم، باز هم موجود ساکتی بودم. در هر صورت، لایک‌کردن و استوری‌گذاشتن هم نوعی سروصداست. بنابراین بی‌آنکه با خودم کلنجار زیادی بروم، اینستا را از روی گوشی‌ام پاک کردم. می‌دانم که بارها این کار را کرده‌ام ولی پشیمان نیستم. فعلاً سکوت مهمتر است.

۳. حالا که این متن را ویرایش می‌کنم و می‌خواهم دکمه ذخیره را بزنم، فقط من بیدارم و اجنّه‌ای که منتظرند لامپ‌ها را خاموش کنم تا دخلم را بیاورند! باران هم از چند ساعت پیش بی‌وقفه می‌بارد. عصری پدر با هیجان می‌گفت: «خدا را شکر... خدا را شکر... جوی آب‌ها پر می‌شود». جوی آب نزدیک باغمان را می‌گفت. راستی چرا دوست ندارم موقعی که باران می‌بارد، بخوابم؟ دلم می‌خواهد همینطور بیدار باشم تا سحر و باران ببارد و ببارد و ببارد. خدایا شکرت.

  • علیرضا

با خودم عهد بسته‌ بودم که پیش از اتمام کتاب‌های انبوه اتاقم، کتاب جدید نخرم. ولی چرخ روزگار همیشه به مراد آدم نمی‌چرخد. دیروز عصر اتفاقی افتاد که باعث شد این عهد را بشکنم. در واقع هم شکستم و هم نشکستم!

بعد از سالها سهراب را در خیابان دیدم. یکی از بهترین دوستانم در مدرسه. با هم قدم زدیم و خاطرات گذشته را زنده کردیم. سهراب بسیار اهل‌مطالعه بود، بیشتر از من حتّی. تنها عیبش در عالم رفاقت این بود که دست به جیبش قوی نبود. توی خیابان وقتی چشمش افتاد به ویترین کتابفروشی، گفت: «قصّه‌های مجید! مثل فیلمش قشنگه؟» گفتم: «آره، خوندمش». گفت: «جدّی؟ بریم ببینیم چنده». گفتم: «نه، تو ترکم». گفت: «جدّی میگی؟ ترک اعتیاد؟» گفتم: «نه بابا» و قضیه عهد و پیمانم را برایش توضیح دادم.

فروشنده گفت: «دویست هزار. ناقابله‌». همینطور الکی گفتم: «مهمان من باش». سهراب گفت: «عمراً اگه بذارم دست به جیب ببری». بعد دست کرد توی بارانی خاکستری‌اش تا کیف پولش را دربیاورد. جیب‌های بیرونی‌اش را هم گشت. نبود. گفت: «چیزه... پالتو رو اشتباهی پوشیدم! مهم نیست، بریم». گفتم: «نه باباااا» و هنوز الف‌ها ادامه داشت که فوری کارت اعتباری‌ام را گذاشتم روی میز فروشنده، طوری که شترق صدا کرد. به زور سعی کردم نزنم زیر گریه. خلاصه پول کتاب را دادیم و آمدیم بیرون و اینطوری شد که عهدم‌ را شکستم و نشکستم.

سهراب امروز برگشت به شهرشان. دلم برایش تنگ می‌شود. البته بیشتر برای بدهی‌اش. امیدوارم در این سالها که ندیده‌امش، تغییر کرده باشد و دست به جیبش بهتر شده باشد. یعنی بهش زنگ بزنم، زشت نیست؟ نه بابا، کتابخوان پول رفیق کتابخوانش را بالا نمی‌کشد. مطمئنم.

  • علیرضا

بسم‌الله

شنبه امتحانات شروع می‌شود و طبق معمول هنوز یک کلمه درس نخوانده‌ام. عکس شهدا را می‌زنیم، عکس شهدا عمل می‌کنیم. به یکی دلبسته شدم. خانه‌شان مرکز استان است، یعنی نیم‌ساعت فاصله. محجبه است. فرهنگی نیست، یعنی دانشجومعلم نیست. چند ماه از من بزرگتر است. ترم آخر است. از همه لحاظ مورد تایید است، این را دوستانش می‌گویند. دلم طوفانی است. دلیلش را نمی‌دانم. گناه می‌کنم و توبه می‌شکنم. گناه می‌کنم و توبه می‌شکنم. توبه می‌شکنم و گناه می‌کنم. من لیاقت عشقش را ندارم، حتّی اگر او بخواهد. می‌خواستم این مطلب نامنظّم باشد و از هر دری بنویسم. سخن عشق آمد، قاعده‌ها به هم ریخت...

به تقلید از هزارتوهای وبلاگ هیچ

  • علیرضا

  • ۱۲ دی ۰۱ ، ۱۷:۳۷
  • علیرضا

چند روز بود که می‌خواستم بروم کتابخانه، کتاب «هیچکس جرئتش را ندارد» را پس بدهم و چند کتاب نوجوان هم بیاورم. این روزها بیشتر داستان نوجوان می‌خوانم. تلخی و کسل‌کنندگی داستان بزرگترها را ندارد و سرزنده‌ام می‌کند. عصر که خواهرم را رساندم به کلاس زبان، سری زدم به آنجا. باران با درخت‌های آن اطراف، سلام و علیکی داشت.

کتاب موردنظر را گذاشتم رو میز تا خانم کتابدار آن را برگشت بزند. صورت گردی داشت، بدون آرایش، با مانتو خاکی. بی‌درنگ رفتم ته سالن، سراغ قفسه نوجوان. میان کتاب‌ها چشم چرخاندم. دنبال نویسنده‌های فارسی‌زبان بودم. هرکدام که زیرش نوشته بود: مترجم، از فهرست ذهنی‌ام خط می‌خورد. تصمیم گرفته‌‌ام تا مدّتی دراز، فقط داستان ایرانی بخوانم و بس. چرایش بماند. از ردیف‌های بالایی چیزی باب دلم نبود. خم شدم روی قفسه‌های زیرین. صدای دخترکی پیچید‌ در سالن که چیزی از خانم کتابدار پرسید. انتخاب‌هایم را کردم و کتاب‌دربغل راه افتادم.

خانم کتابدار درحالیکه با یک دست موس‌ را تکان می‌داد و با چشم‌هایش صفحه نمایشگر را می‌کاوید، گفت: «از مرکزی دو کتاب برداشتی، درسته؟»

کتابخانه مرکز استان را می‌گفت. چون آنجا درس می‌خوانم گاهی به کتابخانه مرکزی می‌روم و کتابی برمی‌دارم. با صدایی سرماخورده جواب دادم: «بله».

- اونجا هم ثبت نام کردی؟

- بله

- عجب! لازم نبود که. پول ازت گرفتند؟

- ظاهراً عضویتم تمام شده بود.

- آها. پس هیچی.

کتا‌ب‌هایی را که گذاشته بودم روی میز، به سمت خود کشید. با دست دیگرش موس را رها کرد و دستگاه تفنگ‌مانندی را روی کتاب‌ها گرفت تا خطوط سیاه‌و‌سفید پشتشان را بخواند. ناگهان سر بلند کرد و گفت: «دانشجویی؟»

جا خوردم. با همان صدای خش‌دار گفتم: «بله».

گفت: «ایلام؟»

به‌نشانه تأیید سر تکان دادم.

گفت: «چه رشته‌ای؟»

گفتم: «آموزش ابتدایی».

این را که شنید، چهره‌اش شکفت.

گفت: «چی می‌خوندی؟»

گفتم: «تجربی‌.»

بعد انگار چیزی به یادم آمده باشد، با همان صدای خش‌دار ادامه دادم: «رشته‌ام تو دبیرستان تجربی بود ولی کنکور ریاضی دادم.»

لبخند کمرنگی صورتش را رنگ زد. گفت: «باریکلا! معمولاً از ریاضی میان به تجربی‌. برعکسش رو ندیده بودم. کار سختیه.»

و من به این فکر می‌کردم که چندان هم کار سختی نیست و معمولاً ریاضی شرکت‌کنندگان کمتری دارد و کارت راحت‌تر است. ولی نگفتم.

همانطور که چشمش به صفحه نمایشگر بود، زیر لب گفت: «پس به سلامتی میشی معلّم.»

سرم را انداختم پایین. احساس رضایت داشتم. تشکّر کردم و کتاب‌به‌دست خارج شدم. تا الان نمی‌دانستم که شغل آینده‌ام چه ارج و قربی دارد پیش دیگران. اگر هم می‌دانستم، فراموش کرده بودم. اتفاق امروز، مرا در راهی که در پیش گرفته‌ام، مصمّم‌تر کرد.


  • علیرضا

گاهی ناخواسته در معرض اتفاق‌هایی باورنکردنی قرار می‌گیری. اتفاق‌هایی که همیشه جایی دور از ذهنت خاک می‌خوردند یا شاید گذاشته بودی برای روز مبادا. ناگهان به خودت می‌آیی و خودت را وسط آن اتفاق پیدا می‌کنی. مثلاً ناخواسته با کسانی دوست می‌شوی که تو را به سمت مسجد و هیات می‌کشانند. اخم می‌کنی. دست‌دست می‌کنی. صدای کوبیده‌شدن دست‌ها روی سینه و صدای حسین‌حسین توجهت را جلب می‌کند. بی‌اختیار قدم پیش می‌نهی. ناخواسته می‌شوی میاندار هیئت. می‌شوی علمدار. ناخواسته جایی از دل سنگت ترک برمی‌دارد و سیلی از آن جاری می‌شود که بیا و ببین! که انتظار یک قطره‌اش را هم نداشتی. ناخواسته احساس می‌کنی که سال‌هاست با این خانه و خانواده آشنایی و این ناخواسته‌ها چندان هم بیراه نیست. که صاحب‌خانه خواسته تو اینجا باشی...

  • علیرضا

آقای مدیر از جا بلند شد و صندلی را کوبید به دیوار. گفت: «تو اخراجی!»

پسر سرش را انداخته بود پایین. با دقت تمام به مورچه‌هایی نگاه می‌کرد که روی پرونده آبی‌اش قدم‌رو می‌رفتند و دانه‌های کوچکی را حمل می‌کردند. بعد، پایه‌های چوبی میز را می‌گرفتند و لیز می‌خوردند به زمین و در آخر زیر مبل‌ها گم و گور می‌شدند. صدای قدم‌های مدیر نزدیک و نزدیکتر شد: «معلوم هست کی تو رو تربیت کرده؟»

چند ثانیه بعد سر و کله یک مورچه هراسان پیدا شد که انگار راه را گم کرده بود. دور و بر خودش می‌چرخید و همزمان مواظب بود بار گران از دوشش نیفتد. پسر دستش را از آستین درآورد و دراز کرد سمت مورچه. جای زخم‌ها از آستینش افتاد بیرون. مورچه با اعتمادی عجیب و غریب از نوک انگشت بچه بالا رفت و در هوا چرخید و پایین مبل در کنار دوستانش فرود آمد.

مدیر با پسر چشم در چشم شد: «زنگ می زنی به مادرت که بیاد. فهمیدی؟»

پسر گفت: «من این کار رو نمی‌کنم.»

مدیر گفت: «مگه دست خودته؟»

پسر خواست چیزی بگوید امّا لبش را گاز گرفت. احساس کرد چشم‌هایش دارند می‌سوزند. احساس کرد اناری در گلویش گیر کرده که راه نفس‌کشیدن و حرف‌زدنش را می‌بندد. نگاهش را از مدیر دزدید و دوباره پرونده را نگاه کرد که دیگر هیچ مورچه‌ای روی آن راه نمی‌رفت.

آقای مدیر دور اتاق قدم زد. از قفسه کتاب‌ها به سمت در اتاق و برعکس. پشت صندلی پسر. سعی می‌کرد تعداد موزاییک‌ها را بشمرد. یکی. دوتا. سه تا. چهارتا. پنج تا...

-فحش داد آقا.

-چه فحشی؟

-گفت بی‌پدر.

مدیر سر جایش ایستاد و دست برد لای موهایش. خیره شد به پنجره. بچه‌ها گوشه‌ای از حیاط جمع شده بودند و پنجره دفتر را نگاه می‌کردند. یکی از آن وسط دماغش را گرفته بود و تکان نمی‌خورد. از همه بلندتر بود. آقای مدیر اخم کرد و پرده‌ها را کشید.

-بیجا کرده همچین حرفی زده!

آقای مدیر برگشت پشت میز. کاغذ سفیدی درآورد. با خودکار آبی شروع کرد به نوشتن. سه سطر نوشت. کلمه‌ها مثل مورچه پشت هم ردیف شدند. ناگهان ردیف مورچه‌ها به هم خورد. کاغذ را مچاله کرد و انداخت زیر میز. عینکش را از رو چشم برداشت و گفت:

-دلت واسه بابات تنگ شده؟

پسر روی پرونده که حالا باز شده بود، دنبال چیزی می‌گشت. دنبال کلمه‌ای. شاید اسم پدرش. فکر کرد که ای کاش همین الان بابایش اینجا بود تا از او این جمله را می‌شنید: «خوب کردی زدیش پسرم! روسفیدم کردی». ولی نبود. اگر هم بود آیا همین جمله را می‌گفت؟ پسر احساس کرد که الان است که انار بشود هزارتکه.

  • علیرضا

شما هم وقتی به وبلاگ‌هایی برمی‌خورید که سال‌هاست چراغشان خاموش شده، به این فکر می‌کنید که صاحبانشان کجا هستند؟ زنده‌اند یا مرده؟ اگر مرده‌اند، هنوز هم به یاد وبلاگشان می‌افتند یا نه؟ اگر زنده‌اند، چه شد که تصمیم گرفتند دیگر ننویسند یا وبلاگشان را به‌روز نکنند؟

زباله‌گردی را تصور کنید که در لابه‌لای آت‌وآشغال‌های به‌جا‌مانده از مردم پی چیزی می‌گردد‌، یا غوّاصی که فرسنگ‌ها زیر دریا به شکار کشتی‌های متروکه می‌رود تا جواهری به دست آورد یا راز غرق‌شدن آنها را کشف کند. پرسه‌زدن در خلوت وبلاگ‌ها نیز بی‌شباهت به زباله‌گردی یا غوّاصی نیست. به‌ویژه وبلاگ‌هایی که مدت‌هاست از تاریخ انتشار آخرین مطلبشان گذشته و سرنوشت صاحبانشان نامعلوم است. این پرسه‌زدن‌ها غمی ملایم به آدم تزریق می‌کند، همراه با درصدی از امید به زندگی. غم نبودن کسی که مثل تو به نوشتن مبتلا بود و امید به زندگی‌ای که هنوز داری و فرصتی که برای نوشتن درباره‌ این زندگی در اختیارت گذاشته‌اند. حال اگر بخواهید، دوتا از صیدهایم را به شما معرفی می‌کنم:

۱-  هوش سیاه۳: نویسنده این وبلاگ دختری پانزده‌ساله است - یا بود؟ - که قصد دارد فصل سوم سریال هوش سیاه را بنویسد، فصلی که در عالم واقعیت هیچوقت ساخته نشد! او داستان خود را از جایی آغاز می‌کند که جمشید کاظمی ظاهراً کشته شده و سرگرد احمدی در مراسم سالانه بهترین پلیس دنیا منتظر دریافت جایزه است، تا اینکه... ادامه‌اش را خودتان بخوانید! وقتی خواندن مطالب را از ابتدا آغاز کنید، آرام‌آرام همپای نویسنده بزرگتر می‌شوید. انگار بعد از هر نوشته، چند سال به سن‌وسالش اضافه می‌شود و می‌تواند مثل آدم‌بزرگ‌ها قلم بزند. از یک جایی به بعد به ما خبر می‌دهد که برای خواندن ادامه داستان باید به سایت رسمی او مراجعه کنید و در آن عضو شوید. سایتی که با تأسف تمام خراب است و به این ترتیب، داستان فصل سوم هوش سیاه برای همیشه ناتمام می‌ماند.

۲- نانوشته: طبق معمول کانال جدیدی ساخته بودم، به‌اسم نامه‌های نانوشته (اگر ایتا دارید، می‌توانید در آن عضو شوید). عنوان کانال را از این شعر نظامی گرفته بودم: «هم گفته‌ی نانموده دانی، هم نامه‌ی نانوشته خوانی». امروز بی‌دلیل نام کانال را به گوگل سپردم تا ببینم چه جوابی می‌دهد؟ کانالم بالا نیامد امّا در کمال تعجّب، چشمم خورد به وبلاگی با این اسم: «نانوشته». چشم‌هایم وقتی چهارتا شد که دیدم او نیز همان شعر نظامی را زیر عنوان وبلاگش گذاشته! بی‌درنگ مشغول خواندن شدم. از زمانی که با دوستانش رفته عکاسی، تا زمانی که در ماه رمضان یک تلسکوپ را جایزه گرفته و با آن هلال ماه را نگاه می‌کرده! یا از ارادتش به هوشنگ مرادی کرمانی و جشن تولد استاد تا علاقه‌اش به کودکی،‌ در عین نوجوانی. دلنشین بود. آخرین باری که وبلاگش را به‌روز کرده بود، برمی‌گشت به سال نود و دو، یعنی ده سال پیش. در این ده سال خیلی اتفاقات ممکن بوده برایش بیفتد. الان کجاست؟ هنوز هم برای نگاه‌کردن به ماه در تلسکوپش ذوق می‌کند؟ هنوز هم نوجوانی است که اصرار دارد کودک باشد و گل‌سر کودکانه بزند؟ هنوز هم هوشنگ مرادی کرمانی را دوست دارد؟ هنوز هم می‌نویسد؟

وقتی نوشتن این مطلب را شروع کردم، قصد نداشتم که چالش باشد. صرفا می‌خواستم که شما را با اندرونی آدم‌ها بیشتر آشنا کنم. با قصّه‌ها و غصّه‌هایشان. با بغضی که بر اثر نبودنشان راه گلویمان را می‌بندد. آیا همین به‌تنهایی بهانه خوبی نیست برای حرف‌زدن؟ دوست دارید که وبلاگ‌های فراموش‌شده‌ را از غم تنهایی نجات دهید؟ اگر مایلید، یکی از این وبلاگ‌ها -یا نهایتاً دوتا- را در مطلبی جداگانه معرّفی کنید و لطفاً به این سوال جواب بدهید: «اگر قرار بود نامه‌ای برای صاحب وبلاگ بنویسید، چه می‌نوشتید؟»


حاضران: 
  • علیرضا

مشخص نیست که افراد معترض حتی یک درصد مردم ایران هم نیستند؟

مشخص نیست که گروه‌های تجزیه‌طلب دارند عقده‌هایشان را سر مردم بی‌گناه خالی می‌کنند؟

مشخص نیست که این اعتراضات، ایران را نه آباد و نه آزاد، بلکه ویران خواهد کرد؟

مشخص نیست که قیام بدون رهبر و بدون آرمان واحد، راه به جایی نخواهد برد؟

مشخص نیست که خود این اعتصابات اجباری، اوج دیکتاتوری است؟

بیایید با هم حرف بزنیم، قبل از آنکه در خیابان به جان هم بیفتیم. :)

  • علیرضا
بایگانی
آخرین نظرات