یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

سام علیکم!

مشغول مطالعه کتابی از وحید یامین پور هستم با نام ماجرای فکر آوینی. کتابی که ذهنم را حسابی شخم زده است. می شود گفت همان حرفهایی است که اگر به یک روشنفکر بگویی تو را به تندرویی و افراط گرایی متهم می کند. ولی چه اهمیتی دارد؟ یکی از بهترین کتاب هایی است که تا به حال خوانده ام. مباحث کتاب کاملا انتزاعی است امّا قلم نویسنده آنقدر شیرین است که حین خواندن اذیت نمی شوی. یکی از دلایل دیگری که این کتاب را دوست دارم این است که با طرح مسئله شروع می کند. کتاب هایی که با طرح مسئله شروع می کنند بهتر در ذهن می مانند. کتاب ها دو جورند:‌ کتاب های مبانی و کتاب های کاربردی. شاید این تقسیم بندی درست نباشد ولی کتاب های مبانی آنها هستند که صفر تا صد یک موضوع را توضیح می دهند. مو به مو. بدون اینکه یک قسمت بر قسمت دیگر ارجحیت داشته باشد. مثلا در اصول عقاید کتاب های زیادی هست که از توحید شروع می کنند با نبوت و معاد ادامه پیدا می کنند و تهش به ولایت فقیه می رسند و تمام. ولی کتابی مثل رشد که علی صفایی آن را نوشته می خواهد به تو بگوید اصلا چرا باید از خدا شروع کنی؟‌ چرا توحید؟ چرا دین؟ عطش را در تو زیاد می کند. احساس نیاز را در تو بیدار می کند. ماجرای فکر آوینی برای من چنین کتابی است. از وسط خاکریز نبرد شروع کرده. از لا به لای نبرد دین و مدرنیته. از اینکه در جهانی که مدرنیته حکمرانی می کند و هیچ صدای دیگری جرئت ابراز وجود ندارد کودکی به دنیا می آید که خواب آنها را بر هم می زند و نام آن انقلاب اسلامی است. البته این تعبیر را از خودم گفتم ولی مشابهش در داخل کتاب هست. اصلا به قول شهید آوینی اشتباه است اگر بگوییم انقلاب اسلامی با کشورهای غربی مشکل دارد. مشکل انقلاب با تفکر غربی است. تفکر غربی که ماده را اصیل می داند و غیر ماده را نه. تفکری که تاریخ را خطی می داند و به تبع آن انسانی که در ابتدای خط تاریخ ایستاده بدوی و نخستین و وحشی است و انسانی که در سر سلسله ی این خط ایستاده متمدن و پیشرفته. کدام تمدن؟‌ کدام پیشرفت؟ در هیچ عصری به اندازه قرن حاضر به زمین و زمان گند نزده ایم. انسان نخستین بود که لایه اوزون را سوراخ کرد؟‌ گرمای زمین را بالا برد؟‌ جنگ های عظیم جهانی راه انداخت و با یک دکمه هزاران هزاران بی گناه ژاپنی را به کام مرگ فرو برد؟‌ بشر امروز همان بشر دیروزی است و بلکه نادان تر. گرفتار در حجاب علم محاسبه گر. آنها می گویند که نقطه آغاز بشر میمون است. ما می گوییم نقطه آغاز بشر انسان کاملی است به نام حضرت آدم. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا! آنها برای آنکه چرخ دنیای سرمایه داری بچرخد و آدم ها ندانند که دارند به قهقرا می روند و سرخوش باشند سینما و هنر و فوتبال و دیسکو می سازند تا آدم ها خودشان را فراموش کنند. مسخ شوند. مگر مسخ کافکا غیر از این است؟‌ آدمی شب خوابید و صبح وقتی بیدار شد دید تبدیل شده است به سوسک. ما همه در این عالم ممکن است روزی از خواب برخیزیم و ببینیم به جای دو دست شش دست داریم و به جای دو چشم ده چشم. ما این همه پول می دهیم تا کلاس زبان برویم و کلاس موسیقی ثبت نام کنیم و برویم باشگاه وزنه برداریم و مشت و لگد بزنیم و هزار تا تدبیر دیگر برای اوقات فراغت بیندیشیم که از جمله ی آن شبکه های اجتماعی است. امّا گذشتگان ما چگونه اوقات فراغت خود را پر می کردند؟ چرا وقتی پنجشنبه ها و جمعه ها به جاده ها نگاه می کنیم راه بندان ایجاد می شود؟‌ چرا جاده چالوس در این روزها بند می آید؟‌ چون آدم هایی که از شنبه تا چهارشنبه مشغول دویدن و کار کردن و تکرار بوده اند و به بن بست رسیده اند نیاز به تخلیه روانی دارند. بشر قدیمی چرا اوقات فراغت نداشت؟‌ چون اساسا این مفهوم در دنیای مدرن زاده شده است. بشر قدیمی وقتی هنر هم می ورزید قدرت آفرینندگی داشت. قلم نی را که بر کاغذ می کشید و شعری از سعدی می نوشت احساس غنا می کرد. اکنون اگر همه ی دیوان سعدی را با فونت نستعلیق تایپ کنیم ذره ای از آن شور و اشتیاق به ما دست نمی دهد. لابد می خواهید بگویید دارم مدرنیته را نفی می کنم و باید همه به عصر حجر برگردیم. نه. به قول یکی بنده خدایی ما در موضع راهکار دادن نیستیم. ما فقط اعتراض می کنیم. اعتراض می کنیم به وضعی که برایمان ساخته اند و حتی دین داری ما را تحت الشعاع قرار داده اند. بگذریم. حرف زیاد است. ماجرای فکر آوینی را بخوانید اگر می خواهید حرف های جدی بشنوید ولی نمی دانید از کجا شروع کنید. مطمئن باشید از دستتان نمی افتد.


  • ۴ نظر
  • ۰۱ مرداد ۰۲ ، ۲۳:۵۷
  • علیرضا

جایی در کتاب تسلی بخشی های فلسفه از زبان فیلسوفی که نامش را یادم نیست می خوانیم که هنر وسیله ای برای فراموشی دنیا و پوچی آن است. هنر ابزاری است که تجربه های دیگران را از دنیا به ما نشان می دهد و ما آنها را با تمام وجود درک می کنیم مثل کسانی که یک غم مشترک دارند و به همدیگر دلداری می دهند. از نگاه آن فیلسوف چنین هنری قادر نیست معنایی به عالم اضافه کند بلکه همان بی معنایی را بسط می دهد و به شکلی جذاب ارائه می کند تا مسکّنی باشد بر درد بی هدفی و هیچ انگاری. این سوی عالم پیرمردی را می شناسم که در اتاقی با سقف های گلی و جمعیتی مشتاق که به دهان او خیره شده اند می گوید: هنر یعنی دمیدن روح تعهد در انسان ها...


  • علیرضا

جمکران

  • علیرضا

امروز صبح ساعت هفت و نیم مادرم مرا از خواب بیدار کرد و از من خواست تا خواهرم را ببرم آزمایشگاه. خواهرم داشت خواب هفت پادشاه می دید و گلوله تانک هم بیدارش نمی کرد. من چشم هایم را مالیدم و یک نگاه به پتو کردم و یک نگاه به پنجره که نور خورشید از آن می تابید و گفتم گور بابای خواب. بگذار امروز را اینطوری شروع کنم. بلند شدم و چند قدم راه رفتم. دست و صورت شستم. حمام کردم و نان داغ خریدم و نیمرو خوردم و به این فکر میکنم که کی بزرگ میشوم؟ روی پای خودم می ایستم؟ کارهایم را خودم انجام می دهم؟ کی دیگر تنها نیستم؟ بقیه به چشم یک انسان کامل نگاهم می‌کنند؟ کی سطح شعور و گیرایی ام می رود بالا و دیگر حواسپرت و سربه هوا نخواهم بود؟ امشب بلیط تهران دارم. باید از کرمانشان سوار شوم. الان ایلامم. بعد از تهران باید بروم قم. دوره کنگره شهدا.

  • علیرضا

یکی نیست به من بگوید بعد از جشن فارغ‌التحصیلی ورودی‌های نودوهشت و وداع آنها با یکدیگر، تو چرا ماتم گرفته‌ای؟

  • علیرضا

اولین اسمی که برای این وبلاگ گذاشتم این بود: پسری آرام از دیار کلهر. می خواستم از عنوان وبلاگ حریری به رنگ آبان تقلید کنم. راستی کی آن وبلاگ را یادش هست؟‌ بعد اسم وبلاگم را تغییر دادم به سطرهای صاف و ساده و بعد سطرهای روشن و بعد یاکریم. حالا هم که حرفهای ناتمام من. نوشتنم ته کشیده. باز هم دارم به این نتیجه می رسم که نوشتن کار اشتباهی بود و باید می رفتم سراغ برنامه نویسی یا هزار تا کار دیگر. امّا مگر من نوشتن را انتخاب کردم یا نوشتن مرا انتخاب کرد؟ ما چقدر اختیار داریم؟ شاید بعضی کارها خودشان ما را جذب می کنند بی آنکه خودمان بخواهیم یا بدانیم. هیچ دزدی یک شبه دزد نشد. آنکه هزار میلیارد اختلاس کرد شاید از یک زیرمیزی ساده شروع کرده بود. شیطان که یک باره رانده شد شاید هزار سال نتوانسته بود با خودش کنار بیاید که او بنده ی خداست یا خدا بنده ی عبادت های اوست؟ درباره حکومت دینی دارم به این فکر میکنم که اگر مردم بعد از چهل سال نخواهند یا نتوانند به همان شیوه ادامه دهند چه اتفاقی می افتد؟ اگر حکومت سکولار باشد و هرکس به آیین خود عمل کند بهتر نیست؟ آن هم برای جامعه ای مثل ایران با تنوّع بی نظیر اقوام و اندیشه ها و رنگ ها و نژادها. اینها هم در ذهنم رژه می روند. خیلی تنبلم. یک اصطلاح عالی برای توصیف خودم سراغ دارم که بی ادبی است و نمی گویم. هربار که در امتحان گند می زنم می گویم این دفعه آخر است ولی فوری فراموش میکنم. شاید اینجا هم نباید می نوشتم. هردو کانالم را حذف کردم. نوشته ها و عکس ها و پادکست هایم دود هوا شدند. حس خوبی است وقتی همه چیز را بر باد می دهی و دوباره از اوّل شروع می کنی. هزار بار هم که حذف کنی و... اصلا حق با نویسنده هاست که کاغذپاره هایشان یا کاغذهای غیر پاره شان را می ریزند تو حلقوم آتش.


  • علیرضا

من می‌خواهم بلند شوم و بعد بنشینم (!) متن عید غدیر را بنویسم، تکلیف طرح درس را آماده کنم و دویست صفحه طراحی آموزشی برای امتحان فردا بخوانم. بعد اگر فراغتی دست داد، ساعت هفت و نیم می‌روم جلسه قرآن و اگر باز وقت داشتم، مطالعه سه دیدار و مقالات مولانا را ادامه می‌دهم. شاید هم ناخنکی به یک فیلم سینمایی بزنم. گفتم شما در جریان باشید.

  • علیرضا

خواهرم به بوته‌های گل کنار کوچه اشاره کرد و گفت:‌ «همینجا بود که مار دیدم».

من چشم‌هایم را به سمت دیگر کوچه چرخاندم. خانه‌ی دوستم محمّد. چند سالی می‌شد از این محل رفته بودند. خانه‌شان امّا از جایش تکان نخورده بود. با همان شیشه‌های رنگی روی در. یک بار دستم را آنقدر به یکی از شیشه‌ها فشار دادم که شکست. از خجالت نزدیک بود آب شوم. مادر محمّد به روی خودش نیاورد و چند روز بعد شیشه را عوض کردند.

خواهرم وسط کوچه‌مان ایستاد. برگشت و سرش را گرفت بالا. گفت: «ستاره‌ها را ببین چقدر زیادند!» نگاه کردم. فکر کردم که آنقدرها هم زیاد نیستند. باید شبی در باغ بیدار بمانی و به آسمان نگاه کنی تا معنای ستاره را درک کنی. نگفتم.

سمند و پیکان‌بار توی کوچه انتظار مرا می‌کشیدند. خواهرم پوزخند زد و گفت: «آخی دلم برات میسوزه.» از پله‌ها رفتیم بالا. زنگ آیفون را زدم. خواهرم اوّل رفت تو. شانه‌هایش را انداخت و دهانش را باز کرد که یعنی خسته‌ام. مادرم خندید. خواهرم کلیدها را داد دست من‌.

از پله‌ها پایین آمدم و فکر کردم: «اگر روزی در آغوش همسر آینده‌ام گریه کنم، باز هم مرا دوست خواهد داشت؟» کلید را توی در سرخ پارکینگ چرخاندم. همه‌جا تاریک شد. یک قدم به راست برداشتم و قبل از اینکه کلید چراغ را بزنم، یادم آمد که بگویم بسم‌الله. روشن شد. لولای بالایی لنگه‌ی سمت چپ را باز کردم. هیچوقت لولاهای پایینی را نمی‌بندیم. بعد برگشتم و دست بردم تا لولای بالایی لنگه‌ی سمت راست را باز کنم. دستم آنجا ماند. پنجره‌های خانه همسایه خاموش بود. چشم‌هایم تر شد.


  • علیرضا

من از خیلیا عکس می‌گیرم و نشونشون نمیدم...

گذاشتم واسه روز مبادا...

از لحظه آب‌خوردن، نمازخوندن، خوابیدن تو اتوبوس، سر کلاس موقع ارائه یا هر کار دیگه...

یه روز که وقتش برسه، وقتی چشمم بهشون بیفته تو خیابون، مدرسه، کافه، مسجد، کتابخونه یا هرجای دیگه، اون عکس قدیمی رو پیدا میکنم و بهش میگم مَشتی...

چه زود گذشت...

خنده‌ها، گریه‌ها، دویدنا...

نمیدونم واکنش طرف چیه...

شاید لبخند بزنه...

شاید بگه خب؟ بره پی کارش...

میدونم اگه محمّد بود و بعد بیست سال همدیگه رو می‌دیدیم، بغلم می‌کرد...

بس که مهربون بود...

یه عکسی ازش نگه داشته بودم تا روز مبادا...

پریده بود وسط آب، بازوها رو گرفته بود بالا و لبخند میزد...

یه دستش ماهیتابه‌ای بود که باهاش ما رو خیس می‌کرد...

نمی‌دونستم روز مبادای من واسه روزگار دو قرون هم نمی‌ارزه...

آخ محمّد...


یک: ممنون میشم برای شادی روح دوستم صلواتی عنایت کنید. 

دو: میدونم طرز نوشتارم تو این نوشته، شبیه یکی از عزیزان وبلاگ‌نویس شده. از ایشون عذر می‌خوام ولی حس کردم لازمه اینطور بنویسم، تا خودمو خالی کنم.

  • علیرضا

من در یکی از دنیاهای موازی یک برادر دوقلو داشتم. من و امیدرضا از کودکی با هم بودیم. در همه ی عکس ها با هم حضور داشتیم. در کلاس درس پشت یک نیمکت می نشستیم و وقتی معلم می خواست اسم ما را در لیست حضور و غیاب بخواند به جای آنکه نام خانوادگی مان را صدا بزند با لبخند پهنی می گفت: دوقلوها؟‌ و ما یک صدا می گفتیم: حاضر! در باشگاه تکواندو هردو با هم ثبت نام کردیم و تا کمربند آبی پیش رفتیم، هرچند او بعد از من ادامه داد و کمربند مشکی گرفت. وقتی قرار بود مسابقه بدهیم گاهی جای خودمان را با هم عوض می کردیم و به این ترتیب نصفی از مدال های من مال امیدرضاست و بعضی از مدال های او مال من است. 

  • علیرضا

یک کتابفروشی بزرگ با ردیف‌های گوناگون و یک پنجره دایره‌ای شکل در آخر. ظهر روز پنجشنبه و خیابان خلوت. یک مشتری زن داخل می‌شود:

خانم: سلام آقا.

آقا: سلام خانم، خوش آمدید.

خانم:‌ شما نمایشنامه دارین، درسته؟

آقا: بله خانم، داریم.

خانم: واسه شروع چی؟ چیزی دارین؟

آقا: واسه شروع؟

خانم: بله آخه من تو عمرم یه کلمه هم کتاب نخوندم. 

  • ۴ نظر
  • ۲۴ خرداد ۰۲ ، ۱۵:۲۵
  • علیرضا

از رفتن به ایلام برای دیدن محمد طلوعی منصرف شدم. نه به طور کامل ولی بگویی نگویی به ماندن و نوشتن متنی که قرار بود تا آخر امروز آماده کنم، رضایت داده‌ام. همه چیز با تماس پدرم عوض شد. گفتم: می‌خواهم بروم پیش نویسنده‌ای که قصد دارد کتاب جدیدش را در ایلام امضا کند. با تعارفی پدرانه گفت: تو که خودت نویسنده‌ای، چه نیازی داری به این کارها؟ البته تعریف من و پدرم از نویسنده فرسنگ‌ها با هم فرق می‌کند. در نگاه پدرم هرکسی که قلم به دست بگیرد و چند تا کلمه را پشت هم ردیف کند، برازنده‌ی عنوان نویسنده است. همین حرف ساده‌انگارانه‌ی پدرم مثل پتک بر سرم زده شد و باعث شد لحظه‌ای مکث کنم و از خودم بپرسم چرا؟ چرا باید بروم پیش فلانی که کتابی نوشته و قرار است کتابش را امضا کند؟ نیم‌ساعت در راه بودن و پول تاکسی را دادن، ارزشش را دارد؟ غیر از چندتا امضا و عکس یادگاری، چه ارمغان دیگری از این رفت و بازگشت خواهم داشت؟‌ این سوال‌ها را به راحتی نمی‌توانستم بیندازم دور و در عین حال، جواب قانع‌کننده‌ای نداشتم. هنوز ته دلم برای دیدن محمد طلوعی و خریدن کتاب تازه‌اش ذوق‌زده‌ام ولی نه مثل بار اول. شاید صلاح در این باشد که بمانم و به متنی که باید بنویسم فکر کنم.

  • ۶ نظر
  • ۲۱ خرداد ۰۲ ، ۱۸:۵۸
  • علیرضا

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم...
 
سنجاق:
پای پادکست هم به این وبلاگ باز شد!
  • ۴ نظر
  • ۱۶ خرداد ۰۲ ، ۱۸:۵۵
  • علیرضا

تقویم‌های این دیار آغاز پاییز را اوّلین روز ماه مهر می‌دانند. پاییز عمر من با رفتن تو آغاز شد. بعد از تو هرچه بود، خزان بود و پژمردگی. یک گل سرخ در این حوالی نرویید و از چشم‌هایم تنها آیه‌های نومیدی بارید. افسوس که جوانی را با امید به بهار وصل گذراندیم ولی از سرمای فراق جان به در نبردیم. پایان این شب سخت کجاست که از هزار یلدا طولانی‌تر است؟ کجا رفت آن سحر که می‌گویند نزدیک است؟ چیزی نمانده از درد دوری جان بدهیم، جانانه چه شد؟

  • ۱ نظر
  • ۱۴ خرداد ۰۲ ، ۱۶:۳۱
  • علیرضا

به نام خدا

متن زیر حاصل تمرینات من برای نوشتن گفت و گو در داستان است. پیشاپیش ممنونم از وقتی که برای خواندن و نظرگذاشتن صرف می‌کنید!

- ها احمد؟ زنده‌ای؟

- آره... به گمونم.

- خدا رو صد هزار مرتبه شکر... داشتم از تنهایی دق می‌کردم.

- پس بقیه کو؟

- بقیه؟

- آره... محمود پلنگ، ناصر؟ 

- هی... یه نگاه به دور و برت بنداز، خودت می‌فهمی.

- یعنی همه شون شهید شدن؟

- نمیدونم... مو که داشتم چرخ می‌زدم، ئی همه جنازه رو دیدم. حالا محمود اینا یا شهید رفتن، یا اسیر...

  • ۸ نظر
  • ۰۷ خرداد ۰۲ ، ۱۰:۵۱
  • علیرضا

دوستم رفته کُما...

همه چیز به مویی بند است...

با دعاهایتان نگذارید این مو پاره شود...

  • ۹ نظر
  • ۰۱ خرداد ۰۲ ، ۲۳:۱۹
  • علیرضا

از قبل هم می دانستم قرار نیست با فیلم فاخری رو به رو شوم. ولی برای گذران وقت هم که شده پای فیلم نشستم، آن هم در سینمای قاف که بچه های خودمان راه انداخته اند. فیلم آغازی مهیب داشت، آنجا که شهید بروجردی در راه برگشت به خانه با سیلی از نیروهای کرد رو به رو شد که راهش را بسته بودند و قصد کشتنش را داشتند. بعد کات خورد به خاطرات قبلی محمد بروجردی و مبارزاتش. حدود نصف فیلم با صحنه های بیهوده و بعضاً شعاری گذشت و سرانجام اندکی هیجان به فیلم تزریق شد، خصوصاً آنجا که شهید بروجردی در دام کاک شوان می افتد و راه فرارش بند می آید. یا بعدترش توبهٔ سیروان کُرد و آن صحنهٔ آتشین.

در نیمه ی دوم جلوه های ویژه ی فیلم دیدنی است. در نیمه ی اول کمتر. پایان فیلم قابل حدس بود و نگفته هم پیداست که چه اتفاقی می افتد، از همان دقایقی که فیلم آغاز می شود و قهرمان و ضد قهرمان را می بینیم‌.

در کل بخواهم بگویم، فیلمی نیست که در خاطر آدم بماند. شهید بروجردی البته عزیز است و یادش در دلها جاودانه است امّا فیلم غریب نتوانسته به اندازه ی شهید موفق باشد. صحنه های اخلاقی و از خودگذشتگی های شهداگونه ای که این روزها مثل نقل و نبات در فیلم های دفاع مقدسی ریخته است، دیگر کارکرد خودش را از دست داده است. همین فیلم را وقتی در کنار فیلم هایی مثل چ یا ماجرای نیمروز قرار می دهم که تقریباّ حال و هوای یکسانی دارند و به نبرد با گروهک های تندرو اشاره می کنند، آنها یک سر و گردن بالاتر می ایستند. همین.

  • علیرضا

عصر مادر چایی آورد. همگی برای چند لحظه از گوشی ها سر بلند کردیم و به سمت چایی خودمان را کشاندیم. هدی بساط دفتر مشق و تکالیفش را پهن کرده بود و داشت روی یک ورقه آچهار صورت سؤال های امتحانی درس ریاضی را می نوشت. با رنگ صورتی. بعد جوابهایشان را با رنگ بنفش می نوشت. غافل از اینکه اگر یک اشتباه کوچک بکند باید غلط بگیرد و حسابی کاغذش را از رو بیندازد و لوچ کند اما مداد فوری ردش با پاککن از بین میرود. گوشی پدر ازش دور افتاده بود. انگاری با غیظ از خودش پرتش کرده بود. موی سرش مثل برق گرفته ها بالا رفته بود. زیرپیراهنی تنش را آستین بریده بود و جای بریدگی اش بدقواره و نامنظم بود. یک پوسته ی سفید نخی بود.

گوشی من فیلتر شکن نداشت و یک صفحه ای را بالا نمی آورد. صفحه ی چندان مهمی هم نبود. اما گوشی پدر داشت. فوری دستم را دراز کردم و بی اجازه گوشی پدر را قاپیدم و گفتم: «فقط یه لحظه!» پدر با اخم نگاه کرد و با تحکم گفت: «بذارش زمین.» خندیدم و گفتم: «زودی پس میدم.» پدر گفت: «همین که گفتم. بدش به من.» هم من لج میکردم و هم او. من بیشتر لج میکردم و او بیشتر. هدی هم که به قول خودش مأمور بابایی بود از جا پرید و دستش را دراز کرد تا گوشی را بگیرد. گوشی را از خودم دور گرفتم و گفتم: «برو کنار». هدب مدام میگفت: «گوشی رو بده! زودباش!» چسبیده بود به من و دست دراز میکرد تا گوشی را بگیرد. به پدر گفتم: «باور کن یه کار کوچولو انجام میدم. دو ثانیه بیشتر طول نمیشکه.» اما اصلاً پدر قانع نمیشد. احساس میکردم این رفتار پدر خیلی کودکانه است. هدی را از خودم کندم و پا شدم رفتم. دوباره هدی آمد دنبالم و پدر نیز. اینبار پدر دست دراز کرد تا گوشی را ازم بگیرد. عجب گیری افتاده بودم! این همه لشکرکشی برای یک گوشی؟ هدی از یک طرف می کشید و پدر از یک طرف. ناگهان مثل معلمی که از دست شلوغ بازی بچه ها عصبانی شود با عصبانیت گوشی را پرت کردم. گوشی جهید و یکی از زیر استکان ها را شکست. دستم را بلند کردم و گفتم: «ای بابا! یه گوشی خواستیم مثلاً. نخواستیم اصلاً.» همه چند لحظه سکوت کردند. میدانستم اینطور مواقع مادر از پشت من در میآید. مادر گفت: «چه قدرشما کولی بازی در میارین! خب یه گوشی بهش بدین چه میشه؟» پدر با غیظ به من نگاهی انداخت و دهانش را به نشانه ی تف کردن گرد کرد امّا پشیمان شد.

رفتم دست و صورتم را بشورم. وقتی برگشتم پدر دراز کشیده بود و با گوشی کار میکرد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. مادر خرده های زیر استکان را جمع میکرد. هدی هم دوباره مشق مینوشت. مادر گفت: «حتماً یه چیزی توی گوشیت هست و یه ریگی به کفش داری که نمیذاری کسی بهش دست بزنه. پس من چرا شب و روز گوشیم دست دیگرانه؟» نشستم چایی ام را بخورم. حالت معذبی داشتم. خواستم بگویم: «ببخشید اشتباه کردم.» اما نگفتم. خواستم لبخند چاپلوسانه ای بزنم و دوباره گوشی را درخواست کنم اما نزدم و نکردم.

ساعت شش بود. پدر دکمه های پیراهنش را می بست که به هدی گفت: «کمی دیگه میام دنبالت و میبرمت کتابفروشی. اونجا برات کتاب کمک درسی میخرم.» من که حواسم نبود چند دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده مثل بچه ها فوری گفتم: «میشه منم بیام؟!» اما پدر با اخم گفت: «خیلی با ادبی تا ببرمت؟» توی خودم مچاله شدم.

هنوز نماز ظهر و عصرم را نخوانده بودم. با خودم گفتم: «من پدر را می شناسم. همیشه اگر از آدم دلخور هم باشد دلش را نمی شکند. مطمئنم بر میگردد و من را هم با خودش میبرد و برایم کتاب میخرد.» امّا آمد هدی را برد و خبری از من هم نگرفت. تعجّب کردم. فهمیدم کارم خیلی اشتباه بوده. نباید بی اجازه آن گوشی را می قاپیدم. رفتم وضو گرفتم. صورتم را که آب کشیدم و موهای ریشم را خیس کردم نگاهم در نگاه خودم گیر کرد. گفت: «خیلی بی ادبی!» با ناامیدی هم از اینکه خبری از کتاب نبود و هم از اینکه نمازم را دم غروب میخواندم مهری گذاشتم و قامت بستم. در نیمه های نماز در زدند. صدای هدی می آمد که با عجله میگفت: «مامان! زودباش به هادی بگو بیاد که... هی! داره نماز میخونه. بعد که نمازش تموم شد بگو بیاد سوار ماشین بشه تا بابا ببردش براش کتاب بخره.»


  • ۸ نظر
  • ۲۶ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۷:۰۵
  • علیرضا

دوستان، کسی سابقهٔ شرکت در طرح ولایت رو داره؟

اطلاعیه جدیدش اومده و مهلت ثبت‌نام رو تا بیست و پنجم تمدید کردن.

مردّدم که اسم بنویسم یا نه.

دوره قبلی مشهد برگزار شد، ولی این دوره افتاده تهران.

تهران کجا، حرم کجا...

حالا دروغ چرا؟

بدم نمیاد که تهران‌گردی رو تجربه کنم دوباره.

ولی اون طور که توی اطلاعیه نوشته شده، ورود و خروج از محل آموزشی بسیار محدوده.

خلاصه از این خبرا نیست!

زمانش هم از اواسط تیرماهه تا یک شهریور، یعنی تقریباً چهل روز!

درسته که یه درونگرای دوآتیشه‌ام، ولی چهل روز یه‌ جا به سر بردن، میتونه یه درونگرای دوآتیشه رو هم دیوونه کنه!

ای کسانی که قبلاً رفتید، بیایید و از فضای دوره بگید. چطور بود؟ خوش می‌گذره؟ قابل تحمله؟

ای کسانی که تازه می‌خواید بیاید، اعلام حضور کنید تا اگه قسمت شد و خدا خواست، اونجا همدیگه رو پیدا کنیم :)

  • علیرضا

گریه چند جور است: 

یا برای اموالی که از دست داده ایم گریه می کنیم،

یا برای عزیزانی که دیگر پیش ما نیستند،

یا در فراق کسی که دوستش داریم.

نصیبتان نشود ولی همه ی این گریه ها را آزموده ام...

هیچ کدام مثل اشکی که در روضه می ریزیم آرامش بخش نیست.

آن ها دل را چرکین می کنند و این چرک و کدورت را از آن می زداید.

اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند...

  • ۳ نظر
  • ۲۴ ارديبهشت ۰۲ ، ۰۱:۳۸
  • علیرضا
بایگانی
آخرین نظرات