یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

سام علیکم!

چیزی که باعث میشه از بازی مافیا یه ذره خوشم نیاد، اینه که باید خودت نباشی. البته منظورم وقتیه که قراره طرف مافیا بازی کنی. باید همه‌ی لوازم فریب‌دادن دیگران رو به کار بگیری تا برنده بشی؛ همون کاری که شیاطین عالم به نحو احسن انجامش میدن. دروغ گفتن، سفسطه چیدن، متهم‌کردن این و اون، تفرقه بنداز و حکومت کن. اگه شهروند باشم، باید راستشو بگم و برام ساده‌تره. ولی اگه مافیا باشم، باید روی اصولی پا بذارم که توی زندگی واقعی جزوی از خط‌قرمزهامه. از کجا معلوم که این گذشتن الکی از خط‌قرمزها کم‌کم به واقعیت کشیده نشه؟

  • علیرضا

با لهجه برره‌ای بخونید: کف وَکردم! آخه چقدر یه آدم میتونه دورو باشه. چقدر میتونه هنرمند باشه و تو نقشش فرو بره. قشنگیش به اینه که موقع شب شدن و چشم بستن آدم‌ها، خودت هم چشمتو ببندی یا اون قسمتو رد کنی. اون وقت میفهمی غافلگیری و استدلال و فریب یعنی چی!

  • علیرضا

خداحافظ حرف‌های ناتمام من. سلام یاکریم. تازه دارم خودم میشم :)

  • ۰ نظر
  • ۳۱ شهریور ۰۲ ، ۱۶:۵۸
  • علیرضا

همیشه به آدمایی که میتونن با همه تعامل داشته باشن، حسودیم میشه. من اگه نزدیکترین فرد تو زندگیم یه خرده باهام اختلاف پیدا کنه، نمیتونم مثل سابق باهاش رفتار کنم. یه ایراد شخصیتیه. یه فاصله‌ای بین من و اون شخص ایجاد میشه که باعث میشه صداش رو نشنوم، چهره‌اش رو نبینم و طوری رفتار کنم که انگار حضور نداره. اختلافات عقیدتی و سیاسی که بماند!

  • ۸ نظر
  • ۳۰ شهریور ۰۲ ، ۲۱:۰۴
  • علیرضا

امیر+ گاهی وقت‌ها توی وبلاگش درباره‌ی فیلم‌ها و سریال‌های موردعلاقه‌اش می‌نویسه. توی آخرین فرسته، برای «کسانی که خیلی وقته اشک نریختن» یه دونه فیلم معرّفی کرده. اونجا بود که از خودم پرسیدم: منی که اینقدر سرد و بی‌احساس به نظر می‌رسم، ممکنه با دیدن یه فیلم اشک بریزم؟ شاید تعجّب کنید ولی جوابم مثبته. به نظرم هیچ‌کس بی‌احساس آفریده نشده، بلکه در موقعیت‌های مرزی‌ و ویژه‌ای احساسات خفته‌ی هرکس بیدار میشه. راه و چاه این موقعیت‌ها رو نویسنده‌ها و هنرمندها خوب میدونن، وگرنه اینقدر آثارشون پرفروش نمی‌شد. یکی از اون موقعیت‌ها برای من وقتیه که آدم‌بدها و شخصیت‌های منفور داستان، کاملاً برخلاف انتظار ما، دست به ایثار و فداکاری می‌زنن؛ مثل کاری که «زوکو» در «آواتار، آخرین بادافزار» انجام داد، یا «برلین» در «خانه کاغذی». هردو باعث شد اشکم در بیاد. یا «شرلوک هولمز» که یه کارآگاه عدالتخواه و در عین حال نچسب و خودخواه بود، در یکی از قسمت‌ها قصد داشت جون خودش رو فدا کنه و باز باعث شد اشکم در بیاد. اینطور که معلومه من خیلی بی‌عاطفه نیستم، فقط باید موقعیتش پیش بیاد!

شما چی؟ اشکتون دم مشکتونه یا مثل من باید منتظر باشید موقعیتش پیش بیاد؟

  • علیرضا

۱- امروز تولد دوستم محمد بود. یک جعبه شیرینی خریدیم و به مزارش سر زدیم. در ظاهر آرام بود. کاش می‌دانستم اکنون در چه حال است.

۲- ساعت نه و ربع تا نه و نیم در خانه‌مان گوشی‌ها را گذاشتیم کنار و اسم اسم بازی کردیم. چسبید.

۳- ساعت نه و نیم دوستم زنگ زد و دوباره دور هم جمع شدیم و رفتیم چرخ زدن. خیلی کیف داد. هُب‌هُب شرطی بازی کردیم و بازنده برای همه بستنی قیفی خرید. 

  • ۳ نظر
  • ۲۸ شهریور ۰۲ ، ۰۰:۵۸
  • علیرضا

 

 

 

 

  • ۰ نظر
  • ۲۷ شهریور ۰۲ ، ۰۲:۳۵
  • علیرضا
پاسخ‌های کوتاه به پرسش‌های بزرگ

اسم کتاب به خوبی گویای موضوع اونه: تلاشی برای پاسخ‌دادن به ده پرسش اساسی در زمینه فیزیک و آفرینش. نمیگم همه‌ی پاسخ‌های آقای استیون هاوکینگ رو قبول دارم امّا خوندن اون‌ها و تحلیل‌کردن اون‌ها برام لذت‌بخش و قابل‌تأمّله. یه نقدی که به اندیشه‌های آقای هاوکینگ دارم اینه: چطور میتونیم آدم‌ها رو به فضا بفرستیم و به دنبال جای جدیدی برای زندگی باشیم، درحالیکه همینجا هم نتونستیم با خودمون در صلح باشیم؟ آیا این همه فقر، ظلم و نابرابری که در جهان هست، قراره با هوش مصنوعی درست بشه؟ چطور به کشوری مثل آمریکا اعتماد کنیم که تاریخش بر پایه ستم بر بیگناهان و نسل‌کشی مردمان بومی آغاز شده؟ کاش آقای هاوکینگ زنده بود و این پرسش رو هم ضمیمهٔ کتابش می‌کرد!

  • ۱ نظر
  • ۲۴ شهریور ۰۲ ، ۲۱:۱۴
  • علیرضا

یه درخواستی ازتون دارم: اگه با گوشی وبلاگمو می‌خونید، عدد ۱ و اگه با رایانه این کارو می‌کنید، عدد ۲ رو برام بفرستید. این اطلاعات رو لازم دارم، ممنونم.

  • علیرضا

یکی از ایراداتم در پذیرفتن کارهاییه که از توانم خارجه. بعد اگه طرف بپرسه: «خب تکلیف چیه؟ می‌خوای ادامه بدی یا نه؟» جوگیر میشم و میگم: «آره تمومش میکنم».

+ اگه ثردز دارین، میتونین منو از اینجا دنبال کنین.

  • علیرضا

تا خودمو پاک می‌کردم، از اوّل می‌نوشتم!

  • ۶ نظر
  • ۱۹ شهریور ۰۲ ، ۱۲:۱۲
  • علیرضا

۱- سریال شرلوک که احتمالاً اسمش براتون آشناست درباره همون شخصیت معروف داستان های کارآگاهیه یعنی شرلوک هولمز. این بار شرلوک هولمز و دکتر واتسون در قرن بیست و یکم حضور دارن و پرونده های جنایی مختلف رو حل می کنن. یکی از خاصیت های فیلم شخصیت پردازی خیلی خوبشه. با اینکه فیلم داستانی معمایی و جناییه انتظار نمیره که زیاد به ویژگی شخصیت پردازی دقت کنن امّا نویسنده ها این کار رو به نحو احسن انجام دادن. شرلوک یه نابغه بی عاطفه است و جان واتسون یه رفیق فداکار. اما اگه فکر میکنید این دو نفر در این دو جمله خلاصه میشن سخت در اشتباهید! درواقع توی سیزده قسمت سریال یه ماجراهایی اتفاق می افته که شخصیت ها با خودشون درگیر می شن و زوایای پنهانی از خودشون رو به نمایش میذارن. طوری که باورمون نمیشه این همونه! از این گذشته سطح معماها واقعاً بالاست و نیازمند دقت زیاد. توصیه ام اینه اگه دوست دارید راحت باشید دوبله فارسی رو بشنوید ولی اگه تمایل دارین بازی واقعی بازیگران رو تجربه کنین و از لهجه شیرینشون کیفور بشید زیرنویس ببینید.


۲- یازده مرد خشمگین و یک نفر که جمعاً میشن «۱۲ مرد خشمگین» ساخته ی سیدنی لومت، یه فیلم سیاه و سفیده. اگه میونه خوبی با این فیلما ندارید میتونید ادامه ی این متنو نخونین ولی اگه میخواید ترغیب بشید باید یه ذره داستان فیلم رو لو بدم: پسری به جرم قتل پدرش دستگیر میشه درحالیکه هنوز هجده سال سن داره و قراره اعدام بشه. هیئت منصفه بدون هیچ درنگی حکم به اعدامش میدن ولی یه نفر رأی مخالف میده. از اونجا که برای اجرای حکم باید نسبت رأی ها دوازده به هیچ باشه یعنی همه مخالف یا همه موافق باشند آب پاکی رو دست همه ریخته میشه. بعد اون یه نفر یه تنه جلوی همه می ایسته و با یادآوری شواهد حیرت آور و یه سری استدلال های محکم ثابت می کنه که همه دارن اشتباه می کنن و دستی دستی یه نفرو به کشتن میدن. خب فکر کنم اسپویل شد ولی عیبی نداره. خودم با همین اسپویل فیلم رو دیدم و راضی ام!

  • ۱ نظر
  • ۱۷ شهریور ۰۲ ، ۲۲:۴۷
  • علیرضا
طرف دوست منه ولی چندان با هم صمیمی نیستیم. تو اینستاگرام منو مسدود کرده و نمیتونم استوری هاش رو ببینم. بدون هیچ دلیلی. اون وقت من اگه بخوام همین کارو باهاش بکنم دلم خنک میشه ولی احساس میکنم که باهاش مقابله به مثل کردم. یعنی وارد بازی ای شدم که خودم بهش نقد دارم. به خاطر همین مسدودش نمیکنم ولی ته دلم راضی نمیشه. حس میکنم که حس می کنه من احمقم و زورم نمیرسه که مسدودش کنم. بعد به خودم میگم بذار فکر کنه. مگه فکرهای اون چقدر اهمیت داره؟ ولی ما یه بار دنیا میایم و اگه قرار باشه با بغض و ناراحتی زندگی کنیم که به درد نمیخوره. پس مسدودش کنم بهتره چون خیالم راحت میشه. ولی اگه بغض و کینه ام بیشتر بشه چی؟ باز هم خوب نیست که وقتی یه بار به دنیا میایم،‌ کلّ عمرمون رو با بغض و کینه و خشم سپری کنیم. به نظرم اگه منم همین کارو باهاش کنم یعنی یه گوشه از قلبمو که مختص به آدم بداست بهش اختصاص دادم. ولی اونجا هم بالاخره قسمتی از قلبمه. لیاقت میخواد کسی توش جا بگیره. به خاطر همین از خیر اینکه مسدودش کنم گذشتم، هرچند باز نمیتونم باهاش کنار بیام.
  • علیرضا
چالش دست‌خط

یک) نظرات مطلب قبلی زیاد بود، باید وقت بگذارم و دانه‌دانه جواب بدهم. از مشارکتتان ممنونم. 

دو) دعوت می‌کنم از حمیدرضا، ماه‌زده و سوکورو.

سه) چالش از اینجا کلید خورد.

  • ۶ نظر
  • ۱۶ مرداد ۰۲ ، ۲۰:۳۵
  • علیرضا

از فرعون لجوج‌تر که نداریم؟ خدا وقتی به حضرت موسی(ع) دستور می‌دهد که سراغ فرعون برود و با او بجنگد، به حضرت توصیه می‌کند که قبل از هرچیز با فرعون سخنی نرم بگو، شاید در دلش اثر کرد و به خود آمد! (طه، آیه ۴۲) آن وقت برادر انقلابی ما، وقتی با خانم بدحجاب رو‌به‌رو می‌شود، طوری تلخ و گزنده با او حرف می‌زند که خود خدا هم راضی به این کار نیست!

  • علیرضا

کم پیش می‌آید نام یک بازیگر خارجی را در گوگل جست‌وجو کنم، امّا همان موقع هم اگر واژه «همسر» را کنار اسم آن بازیگر ببینم، خدا خدا می‌کنم که همسرش از جنس مخالف باشد! بعد اگر ببینم این چنین است، در دل درود می‌فرستم به خودشان و هفت جدشان!

  • ۲ نظر
  • ۱۲ مرداد ۰۲ ، ۱۱:۲۳
  • علیرضا

در ماجرای طاقچه دو طرف تقصیر داشتند. از این سو، ناشران انقلابی بدون اینکه تذکر بدهند یا از مدیریت طاقچه توضیح بخواهند، فوری قهر کردند و رفتند. از آن سو بیانیه‌ای که طاقچه بیرون داد بوی پشیمانی نمی‌داد که هیچ، از موضع قلدری حرف می‌زد! این وسط وزارت ارشاد هم از خواب خرگوشی درآمد و بعد از سال‌ها یادش افتاد که طاقچه مجوز ندارد! به این بهانه طاقچه را بستند و یک روز بعد دوباره باز کردند و ما همچنان انگشت به دهانیم.

امّا چرا با حذف کردن طاقچه از سوی کاربران موافق نبودم و نیستم؟ برخلاف آنچه ما فکر می‌کنیم، این کار عرصه را برای جولان‌دادن بیشتر طاقچه فراهم می‌کند و این پیام را به آنها می‌دهد: کاربران انقلابی جل و پلاسشان را جمع کردند و رفتند، حالا دستمان بازتر است! ترجیح می‌دهم بمانیم و از سکوی بومی کشور مطالبه کنیم تا قوانین جاری را رعایت کند و به اصل شرعی و قانونی حجاب احترام بگذارد، تا اینکه بدون خداحافظی برویم! هرچه باشد، نان و نمک این آب و خاک را خورده و موظّف است به هنجارها پایبند باشد.

  • ۷ نظر
  • ۱۰ مرداد ۰۲ ، ۲۳:۱۱
  • علیرضا

سخن اضافه نمی‌گویم. هرچه زودتر خلوتی گیر بیاورید و این شعرخوانی را با صدای آهسته گوش کنید. اگر ناگهان خود را شکسته دل و آب از چشم گذشته یافتید، خوشا به سعادتتان! چه بهتر از این حاجت‌روایی؟ که خواسته و نخواستهٔ ما از این دنیا حسین است و اشک بر مصیبت او، تمام دار و ندار ما.

+ رفتنی شده‌ام و شاید چندی در این کلبه غایب باشم. می‌ترسم -و یقین دارم- در این مدت که بوده‌ام، دلی را رنجانده باشم و با حرف نسنجیده‌ای خاطر کسی را آزرده باشم. اگر چنین است، در خصوصی یا عمومی به من پیام بدهید و با من در میان بگذارید و از من گلایه کنید. اگر نه، پیشاپیش از یکایک شما عزیزان طلب عفو می‌کنم.

++ حرف‌های ما هنوز ناتمام...

  • ۰۷ مرداد ۰۲ ، ۰۰:۴۶
  • علیرضا

چرا گاهی احساس می‌کنیم که باید گوشی خود را باز کرده و در اینستاگرام چرخی بزنیم؟ قبل از آنکه این برنامه ساخته شود، در اوقات تنهایی خود به چه کاری مشغول بودیم؟ بگذارید سؤالم را گسترش بدهم: در روزگاری که نه تلویزیونی در کار بود، نه گوشی همراه، نه سینما و فیلم و نه حتّی کتاب و رمان به این اندازه که اکنون هست، مردم چگونه وقت خود را پر می‌کردند؟

  • ۹ نظر
  • ۰۴ مرداد ۰۲ ، ۲۰:۵۵
  • علیرضا

رفیق شهید داشتن، اگر به انحراف کشیده نشود و آدم را در تصوّرات باطل فرو نبرد، نعمت است. چراغ راه است. 

از روزی که از دوره کنگره شهدا برگشته‌ام، با کمی اغماض می‌توانم بگویم که انسان دیگری شده‌ام. انسانی با ظرفیت چند برابر، روحیه و انگیزه دوچندان، مقاومت در مقابل گناه و البته هنوز سردرگم و حیران...

با این حال، ارادت خاصّی به شهید آرمان علی‌وردی پیدا کرده‌ام. حس می‌کنم صدای مرا می‌شنود. مگر نه اینکه شهدا زنده‌اند؟


  • ۳ نظر
  • ۰۳ مرداد ۰۲ ، ۱۲:۲۵
  • علیرضا
بایگانی
آخرین نظرات