درباره مهمانی دیشب:)

دیشب با اینکه کلّی تلاش کردم که به مهمانی نروم، با خانواده همراه شدم. خاله‌ها دعوتمان کرده بودند به امامزاده سیّدعبدالله(ع) که با شهرمان چند دقیقه فاصله داشت. پدرم مثل همیشه غر می‌زد که چرا این وقت از هفته، چرا اینجا، چرا این همه آدم. اگر برادرهایش دعوتمان کرده بودند، شاید این حرف‌ها را نمی‌زد. دخترخاله می‌گفت که انگار زلزله آمده و مردم ریخته‌اند بیرون. از دیدن این همه آدم خوشحال بودم، هرچند برای خودم عجیب بود.

بعد از مدت‌ها ضریح امامزاده را گرفتم ولی نمی‌دانستم چه بگویم. بچه که بودم، می‌گفتم: «همه‌ی گناهامو ببخش!» حالا می‌دانم که گناهان را خدا باید ببخشد. امامزاده فوقش بتواند برایم دعا کند. چند تا مرد دیگر هم آمده بودند نماز بخوانند. دو تا دختربچه و یک پسر بچه دور ستون‌های داخل امامزاده می‌چرخیدند و جیغ و داد می‌کردند. از حضورشان خوشحال بودم، حتّی اگر جیغ و دادشان به قنوت نمازم ضربه میزد. بعد قرآن را باز کردم، صفحه اوّل سوره‌ی مؤمنون آمد. مؤمنان رستگار شدند، همان‌ها که نماز را برپا داشتند، همان‌ها که دامن عفّت نگه داشتند، جز برای همسران و کنیزانشان، همان‌ها که امانت‌ها را به جا می‌آورند.

شام کباب مرغ خوردیم. شوهرخاله کاف وسط شام آمد، درحالیکه زیرلب فحش می‌داد. همه می‌دانستیم که کسی نباید باهاش درگیر شود. بعد از شام هم میم، شوهرخاله‌‌ی جدیدم با میم نون، شوهرخاله قدیمی‌ترم روی چهارپایه نشستند و درباره احداث استخر خانگی در محوّطه‌ی باغ صحبت کردند. من و شوهرخاله کاف به نقطه‌هایی نامعلوم نگاه می‌کردیم. بالاخره من به این وضعیت مزخرف پایان دادم و گفتم: «راستی عمو ماشین جدیدت مبارک. چند خریدی؟»

عمو کاف هم همیشه‌ی خدا گوشی و ماشین عوض می‌کرد و هیچوقت راضی نبود. حرفم را که شنید، شروع کرد به ارائه‌ی توضیحاتی مفصّل درباره تارای وی۴ و مزایا و معایب آن و اینکه دولت هنوز دیرکرد تحویل آن را نپرداخته است. من هم مثل ابله‌ها سر تکان می‌دادم و سؤالات مسخره‌ای می‌پرسیدم، مثل این که «دوربین عقب هم داره؟» یا «اصولاً گیربکس به چه دردی می‌خوره؟‌». خب، از هیچی بهتر بود.

پ.ن: شبیه مامان بزرگ‌ها حرف نمیزنم؟ :)

برای خواهر بزرگه

زهرا، خواهر بزرگترم، دعوتم کرده بود به خانه‌شان. مدت‌ها بود از خودش و خانواده‌اش بی‌خبر بودم. دلم برای بچه‌های کوچکش یا همان دوقلوهای افسانه‌ای یک ذره شده بود. شوهرخواهر آخرهفته‌ها برمی‌گشت خانه، می‌بردمان گردش و برگشتنی هم برایمان بستنی می‌خرید.

اگر هم گردش نمی‌رفتیم تا صبح بیدار می‌ماندیم. اسم فامیل بازی می‌کردیم، بعد می‌نشستیم توی بهارخواب و ستاره‌ها را می‌شمردیم و سمیه کوچولو از من می‌پرسید: «پس من کی بزرگ می‌شوم، دایی؟» و من بعد از بوسیدن پیشانی‌اش، با خنده‌ای ریز می‌گفتم: «زود زود.»

بعد آنقدر سروصدا می‌کردیم که شوهرخواهر از دستمان کفری می‌شد و خاموشی اجباری می‌داد! صبح با بوی نان داغی که دست‌پخت خواهربزرگه بود، بیدار می‌شدیم و شال و کلاه می‌کردیم برای برگشتن به خانه. لحظهٔ وداع. خدا می‌دانست که دیدار بعدی کی بود. دیداری که هیچوقت رخ نداد به خاطر آن اتفاق...

راستش را بخواهید، خواهربزرگهٔ من هیچوقت بزرگ نشد. در همان روز اول که به دنیا آمد، بر اثر یک بیماری از دنیا رفت. خدا را شاکرم که حالا یک خواهر کوچکتر دارم، امّا نمی‌دانم چرا اینها را می‌نویسم. چرا یاد خواهر بزرگه افتادم...

کاربرد بوق

آن روز عصر، هوا مثل همیشه گرم بود. توی تاکسی بین‌شهری نشسته بودم و داشتم وبلاگ می‌خواندم. پسر جوانی که جلو نشسته بود، گفت: «هی، اونجا رو.» و با انگشت، جایی را در آن‌ سوی جادّه نشان داد. راننده تاکسی که موهای سرش ریخته بود، گفت: «پناه بر خدا!» نزدیکتر که شدیم، تعداد زیادی آدم‌ را دیدیم که دور یک ماشین پارس جمع شده بودند. ماشین بدجوری مچاله شده بود. راننده تاکسی گفت: «کاش این جوونا عبرت بگیرن.» جوان گفت: «از چی؟» راننده گفت: «از غرورهای لحظه‌ای که یه عمر پشیمونی میاره.» سکوتی طولانی بینمان افتاد. ناگهان ماشین سفیدی با سرعت تمام از کنارمان گذاشت. راننده دستش را گذاشت روی بوق و رها نکرد، انگار بخواهد فحش بدهد. دیوانه‌کننده بود. آهسته گفتم: «میشه بوق نزنید؟» راننده توی آینه نگاهم کرد و داد زد: «چی میگی؟» جوان جلویی که او هم کلافه شده بود، داد زد: «میگه میشه بوق نزنید؟» راننده بوق را رها کرد. توی آینه نگاهم کرد و با خنده گفت: «ببخشید، مجبور شدم. اگه بوق نزنم، وسوسه میشم سبقت بگیرم.» آن روز تا رسیدن به خانه، چند بار دیگر هم راننده به همین شکل بوق زد. خدا را شکر سالم به خانه رسیدم. گاهی در خلوت خودم صدای موسیقی به گوشم می‌خورد.

معلّم زبان

رفته بودم داروخانه. منتظر بودم تا نفر جلویی که مرد هیکلی و کوتاه‌قدی بود، کارش تمام شود. ناگهان مردی داخل شد و بدون اینکه به کسی نگاه کند، گوشه‌ای ایستاد. باورکردنی نبود. آقای کمالی، معلّم زبان کلاس هفتمم بود. با اینکه هنوز جوان بود، تعدادی از موهایش سفید شده بودند. دودل بودم که به او سلام کنم یا نه؟ عاقبت دل را زدم به دریا و گفتم: «سلام آقای کمالی، حالتون چطوره؟» برگشت و مرا نگاه کرد. با لحنی خجالت‌زده و آرام گفت: «سلام ممنونم، شما خوبید؟» گفتم: «من جلالی‌ام، چند سال پیش دانش‌آموزتون بودم. شناختید؟» مکثی کرد و با لبخند گفت: «حالت چطوره؟» نمی‌دانم مرا یادش بود یا نه. گفتم:‌ «بازنشست شده‌اید؟» گفت: «نه هنوز مونده». ناگهان مرد جلویی رویش را برگرداند و به آقای کمالی گفت: «منو یادت هست؟ همکلاسی کلاس اوّلت بودم پسر». آقای کمالی درحالیکه هنوز خجالت می‌کشید،‌ رو به مرد هیکلی کرد و گفت: «شما؟» مرد گفت: «اسمم رحیمیه. یه بار با هم دعوا کردیم، بعدش با هم دوست شدیم. یادته؟» آقای کمالی گفت: «راستش نه». مرد هیکلی گفت: «عجب، مگه حافظه‌ت رو از دست دادی!» آقای کمالی گفت: «ببخشید». مرد گفت: «خدا ببخشه، حالا چیکار میکنی؟» از اینجا به بعد آقای کمالی و دوست قدیمی‌اش داشتند با هم صحبت می‌کردند و من داروهایم را گرفته بودم و از داروخانه بیرون آمدم. دوست داشتم بیشتر با آقای کمالی حرف بزنم امّا هم او خجالت می‌کشید، هم من. ای کاش اینقدر خجالتی نبودم.

بیدارکردن غول سفید

فکر می‌کنی اگر یک انسان را از قرن‌های گذشته قرض بگیرند و یک راست در زمانه‌ی کنونی حاضر کنند، چه واکنشی به دور و اطراف خودش نشان خواهد داد؟ مثلا وقتی برای اولین بار با یک خودرو روبه رو می‌شود، آیا از آن خواهد ترسید؟ گاهی به اشیای پیرامونم با چشم‌های یک انسان قدیمی نگاه می‌کنم. مثلا هروقت که پدرم از من می‌خواهد ماشین را از پارکینگ بیاورم بیرون تا برود سر کار، طوری رفتار می‌کنم که انگار می‌خواهم یک غول سفید را از خواب بیدار کنم. یواش‌یواش او را از لانه‌اش می‌آورم بیرون. کی می‌داند وقتی کلید را در داخل ماشین می‌چرخانیم، دقیقا چه اتفاق یا بهتر است بگویم چه سلسله اتفاقاتی می‌افتد که منجر به راه افتادن آن می‌شود؟

کوچه گربه‌ها

لیلا گفت: «چقدر آهسته میری!»
آرش گفت: «آخه اینجا کوچه است.»
لیلا گفت: «نترس. گاز بده.»
آرش با اکراه دنده عوض کرد و ماشین شتاب گرفت. ناگهان برای لحظه‌ای کوتاه از جا کنده شدند. آرش گفت: «ای وای!»
لیلا گفت: «نترس. دست‌انداز بود.»
آرش گفت: «اینجا که دست‌انداز نداره.»

سهراب

دوستی دارم که نامش سهراب است. هرچه فکر می‌کنم، نمی‌دانم کی و کجا با او آشنا شدم. یک شب درحالیکه با هم قدم می‌زدیم، گفتم: «سهراب؟» گفت: «بله؟» گفتم:‌ «من و تو کی با هم آشنا شدیم؟» گفت: «نمیدونم». گفتم: «ما نه با هم قوم و خویش بودیم، نه همسایه و نه حتّی همکلاسی». سهراب گفت: «راست میگیا». گفتم: «هرچی فکر میکنم، یه دونه خاطره مشترک با هم نداریم». سهراب گفت: «دقیقاً». گفتم: «ولی از وقتی یادم میاد، با هم بودیم. عجیب نیست؟» سهراب سرش را تکان داد و چیزی نگفت. چند دقیقه راه رفتیم. ناگهان سهراب سر جایش ایستاد. گفتم: «چیزی شده؟» جواب نداد. نگاهی انداخت به اطرافش. راهش را کج کرد و چند قدم از من دور شد. گفتم: «کجا؟» نشنید. دویدم و جلویش ایستادم. گفتم: «بهت میگم میری کجا؟» سهراب گفت: «شما؟»

سؤالی از خانم‌های محترم

شده یه وقتایی دلتون نخواد با هیچکس حرف بزنید؟ علامت و نشونه‌های این حالت چیه؟ انتظار دارید که دیگران چه واکنش‌هایی در این حالت به شما نشون بدن؟ با شما حرف بزنن،‌ نزنن؟ نگاهتون بکنن، نکنن؟‌ دوست دارید درد دل کنید یا تو خودتون باشید؟‌ بعد این حالته چرا به وجود میاد و چقدر طول میکشه از بین بره؟

بعضی وقتا از دست رفتارهای خواهرم کلافه میشم واقعاً. نمیدونم از درونگراییه، از خاصیّت دخترانه بودنشه، یا حتّی مشکل از طرز رفتار منه. بعضی وقتا خیلی سرسنگین میشه، بعد من حرص میخورم. سعی میکنم باهاش سر حرفو باز کنم،‌ فایده نداره. حتّی ممکنه با هم دعوا کنیم.

بعد اگه الان نتونم با این مسئله کنار بیام...

سه نقل‌قول درباره محمّدباقر قالیباف

دوستان!

قطعاً این نوشته برای این نیست که شما رو مجاب کنه به آقای قالیباف رأی بدید. منطقی هم نیست. فقط دیدم بعضی‌ها در انقلابی بودن یا نبودن ایشون هم تردید دارند، لازم دونستم جملات سه عزیز رو درباره ایشون بازنشر بدم. اگه دوست دارید، بعدش بیایید با هم حرف بزنیم. اصلاً چرا رأی بدیم؟

«با اطلاع از شایستگی‌های شما در مدیریت کارآمد و تعهّد دینی و انقلابی، و تجربه‌ی نظامی و با توجه به اهتمام لازمی که از سوی مسئولان کشور به مقوله امنیت عمومی میشود، شما را به فرماندهی نیروی انتظامی جمهوری اسلامی منصوب می‌کنم».

«لازم است از برادر عزیز و مجاهد، آقای دکتر محمدباقر قالیباف که با زمان‌شناسی [از انتخابات کنار کشیدند، تشکر کنم]. ما از ظرفیت شخصی و فردی، ظرفیت اجتماعی، ظرفیت مدیریتی و همه ظرفیت‌هایی که آقای دکتر به‌حمدالله دارند، استفاده خواهیم کرد».

«جناب آقای قالیباف که هم مدیرند و هم دکترند و هم عزیزند، ولی ما به نام باقر می‌شناسیمش! به خاطر اینکه در شناسناندن شهدای دفاع مقدس و انقلاب نقش والا و ارزنده‌ای دارند و حق هم همین است. به نوبه خودم تشکر می‌کنم. ان‌شاءالله خداوند به ایشان توفیق بدهد که این راه را ادامه بدهند و در این راه با شهادت به دوستان شهیدش ملحق بشوند».

به ترتیب از: رهبر انقلاب، شهید رئیسی، شهید سلیمانی.

کلاس بازیگری خوب است؟!

رفقا من یک چیزی را متوجه شده‌ام درباره خودم. تازگی‌ها احساس می‌کنم که باید یک جوری احساساتم را تخلیه کنم. نمی‌دانم چه جور دقیقاً، امّا باید به‌ هر قیمتی‌ که شده عصبانیتم را بریزم سر کسی یا چیزی! داد بزنم، خرابکاری کنم، چشم‌هایم را یک‌طوری کنم، دهانم را کج کنم، گریه کنم، اشک بریزم به پهنای صورت، لبخند بزنم به پهنای صورت، بخندم قاه قاه، تعجّب کنم و شاخ در بیاورم و خلاصه از اینجور کارها. خیلی حیاتی است. می‌ترسم اگر ادامه پیدا کند این وضع بلاتکلیف، یک چیزی توی سینه‌ام جمع شود و جمع شود و برسد به مرز انفجار! راه‌حلی سراغ ندارید؟