یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

سام علیکم!

ما تعدادی قوم و خویش داریم که سالی یه بار بهشون سر می زنیم. امروز رفته بودیم دیدنشون، بیرون شهر. دیدن پدربزرگ هام، خاله ها و عموهام، پسرعموهام و خیلی از آشناهای دیگه که خیلی وقت بود از آخرین دیدارمون می گذشت. مامانم هی قربان صدقه پدربزرگ می رفت و از اینکه دیر به دیر می اومد عذرخواهی می کرد. بغض کردم. یه مردی اونجا بود که به ما گفت:‌ «خدا خیرتون بده. نمی دونید این مرده ها وقتی بهشون سر می زنید، چقدر خوشحال میشن». نگاهش کردیم. مرد چاق و پیری بود. ادامه داد: «از هرجا سلام بدید، بهشون می رسه. از اینجا،‌ از خونه». مامانم زیارت عاشورا رو باز کرد و کمی برای پدربزرگ خوند. بعد یه دسته گل گذاشت روی قبر و گفت: «بیا از این صحنه عکس بگیر». می خواست تولید محتوا کنه. بلند که شدیم دسته گل رو با خودش آورد. شوخیم گل کرد. گفتم: «دسته گلت چند بار مصرفه؟ خب چندتا قبرو می خوای باهاش بگردی». یواش خندید. از اونجا که بلند شدیم، رفتیم کنار شهدا. خاله کوچولو و عمه کوچولو آروم خوابیده بودن. آخرین بار وقتی اینجا بودن که داشتن می رفتن کارنامه بگیرن، صدام لعنتی شهر ما رو بمبارون کرد. مامانم گفت: «عه یارو پسره». نگاه کردم. یه پسر ساده دلی همیشه میان مزار شهدا می گشت و یه دبه آب دستش بود. باهاش رفیق بودم. مامان گفت: «ببین می تونی قبر زن عمو ملوک رو پیدا کنی؟» کلّی گشتم، این ور و اون ور رفتم ولی نبود. برگشتم، مامانم گفت: «از این پسره بپرس». گفتم: «این از کجا زن عموی منو می شناسه آخه». گفت: «حالا بپرس ضرر نداره». داشت روی قبری رو می شست. صداش زدم: «حمید آقا». برگشت نگاهم کرد. لباس خاکی تنش بود. گفتم قبر فلانی رو میدونی کجاست؟ یه نگاه کرد به پهلوش، با دست اشاره زد و گفت:‌ «اون چهارمیه است». خیلی با شهدا جور بود کلاً.

  • ۲ نظر
  • ۳۱ فروردين ۰۳ ، ۱۰:۲۲
  • علیرضا
وَمَن یَتَوَلَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَٱلَّذِینَ ءَامَنُواْ فَإِنَّ حِزۡبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلۡغَٰلِبُونَ؛
و هر که خدا و پیامبر او و مؤمنان را ولىّ خود گزیند، بداند که پیروزمندان گروه خداوندند.
(مائده، ۵۴)
  • ۴ نظر
  • ۲۵ فروردين ۰۳ ، ۲۳:۲۱
  • علیرضا

سینما و ادبیّات به طور ذاتی کهنه نمی شوند. هر اثری در این دو قالب اگر اصولی و با دقّت فراوان ساخته شود ماندگار خواهد شد. فیلم پارک ژوراسیک به کارگردانی استیون اسپیلبرگ، درست همینگونه است. این فیلم در دهه پایانی قرن بیستم ساخته شده امّا از نظر تعلیق و هیجان با فیلم های پرخرج امروزی برابری می کند. هنر کارگردانی اسپیلبرگ اینجاها خودش را نشان می دهد که پس از گذشت چند دهه و ساختن چندین فیلم فرعی با نام های ژوراسیک از فیلمسازان گوناگون هنوز هم نسخه ی آقای اسپیلبرگ صدرنشین این فهرست است. 

ماجرای این فیلم درباره ی سرمایه داری جاه طلب است که در پی زنده کردن دایناسورهاست تا از این طریق درآمد کلانی را به جیب بزند. او موفق به این کار می شود امّا نمی تواند این موفقیت را حفظ کند؛ در نتیجه این کار هم مثل خیلی از کارهای بشر که از زیاده خواهی و طمع او سرچشمه گرفته است، خرابی های وحشتناکی به بار می آورد. یکی از جملات به یاد ماندنی این فیلم از زبان شخصیت یانی نقل می شود با مضمونی شبیه به این: «شما نمی توانید طبیعت را کنترل کنید، چون او راه خودش را می رود».

در واقع سرنوشت شخصیت های فیلم به رفتار آنها در قبال طبیعت بستگی دارد. ترسیدن و شجاعت بیش از حد دو روی یک سکه اند که به تباهی انسان منجر می شوند. برای مثال، یکی از شخصیت ها برای حفظ جانش حاضر شد پای روی وجدانش بگذارد و کودکان را در برابر دایناسور تنها رها کند. در نهایت هم طعمه دایناسور شد. یک شخصیت دیگر هم در تلاش برای کشتن یک دایناسور برآمد، او هم جان به در نبرد. در نهایت دکتر گرنت و همراهانش زنده ماندند که در عین نترس بودن و شجاعت داشتن، راه همزیستی با آن موجودات غول پیکر را در پیش گرفتند. 

شاید بهتر است اینگونه فکر کنیم، مسئله ی امروز جهان کشف داده های جدید نیست. دانشمندان هر چقدر هم در مرزهای علم پیشروی کنند و دریچه های جدیدتری به روی بشریت بگشایند، نمی توانند به تنهایی ضامن سعادت ما بشوند. شاید لازم باشد قدرتی فراتر از «علم» با آن همراه شود و مثل یک فرد دلسوز، او را راهنمایی کند. شما این قدرت یا مفهوم را چه می نامید؟

  • ۴ نظر
  • ۱۸ فروردين ۰۳ ، ۱۹:۵۲
  • علیرضا

با صدایی آشنا از خواب بیدار شد: «پاشو سحری بخور، پسرم». نشست سر جایش، پتو به دور خود پیچیده، با چشم های پف کرده. اندکی کلافه بود، زیرا چند دقیقه پیش زنگ گوشی اش را خاموش کرده بود تا به خوابش ادامه بدهد. با صدایی گرفته گفت:«‌امشب یه مشکلی برام پیش اومده». مادر سفره ی سحری را کنار بخاری پهن کرده بود. در حالیکه یک بشقاب دلمه ی داغ را زمین می گذاشت، گفت:«چرا؟ چه مشکلی؟» پسر چیزی نگفت. به ساعت روی دیوار نگاه کرد که عقربه بلندتر آن روی ساعت شش بود. اگر می آمد روی دوازده، ساعت پنج صبح می شد و وقت اذان. اندکی بلاتکلیف مانده بود. پا شود و برای روزه فردا آماده شود؟ چگونه، آن هم با این بدن ناپاک؟ صدای مادر رشته افکارش را پاره کرد: «اگر هم می خوای حمام کنی، برو بکن. هنوز وقت هست». از ذهن خوانی مادرش تعجّب کرد. عقربه از کنار شش حرکت کرده و به نزدیکی هفت رسیده بود. مادر در حالیکه یکی از دلمه ها را قاچ قاچ می کرد، گفت: «به به، دست پخت خاله ات را ببین». بعد او یک لحظه تصوّر کرد که نشسته سر سفره و دارد برگ کاهوی لقمه پیچ را در دهان می گذارد، با ولع. بعد از آن بادمجان شکم پر را. بعد گوجه. بعد یک فنجان چای لب سوز می ریزد رویش و بعد هم یک گاز گنده از سیب درختی، با پوست. یعنی بلند شود؟ به هر زحمتی که بود، پتو را کنار زد. پا شد و آرام رفت سراغ کمد لباس ها و دنبال حوله و شلوار گشت. با خود گفت: «چند دقیقه ای تمامش می کنم و بر می گردم روزه ام را می گیرم». توی حمام، همینکه شیر آب گرم را باز کرد، بی احتیاطی کرد و پشت دستش سوخت. «لعنت بهش!» بلافاصله شیر آب سرد را باز کرد و دستش را زیر شرشر آن گرفت. همینطور که دستش زق زق می کرد، از خودش پرسید: «اگه اونجا آب سرد نباشه چی؟‌» به یاد آورد که توی یک شبکه ی تلویزیونی از زبان طلبه ای شنیده بود که آتش جهنّم ده برابر از آتش دنیایی داغ تر است. شاید هم صد برابر. اوّل سر را شست. بعد نیم تنه راست، بعد نیم تنه چپ. همینکه پایش را گذاشت بیرون، از مادرش پرسید: «چند دقیقه مونده؟» جواب داد: «بیست دقیقه». پا تند کرد و رفت سر سفره. اولین لقمه را که گذاشت دهانش چشم هایش را بست. «به به». همانطور که برگ کاهوی لقمه پیچ را در دهان می گذاشت و می جوید، به مادرش گفت: «می دانی، راستش می خواستم بخوابم. ولی همینکه دیدم سحری دلمه است، حیفم آمد!» مادرش الکی به او سقلمه ای زد و گفت:«ای شکمو!»

(بازنویسی شده در تاریخ ۶فروردین۱۴۰۳)
  • ۳ نظر
  • ۰۵ فروردين ۰۳ ، ۰۶:۱۵
  • علیرضا

داشتم یه متن خداحافظی مفصّل آماده می کردم تا به عنوان آخرین نوشته توی وبلاگم بذارم، بعد یهو به خودم گفتم: «معلوم هست چی کار می کنی؟ اگه واقعاً می خوای وبلاگت رو برای همیشه به روز نکنی، خب همین الان داری بر خلافش عمل می کنی. بذار برو دیگه. مثل خیلیای دیگه. این خودش خداحافظیه». 

راست هم همینه. می خوام دل بکنم از اینجا ولی نمی تونم. می خوام دیگه هیچی ننویسم ولی نمی تونم. من اگه اینجا رو حذف کنم، توی یه وبلاگ دیگه با یه اسم و رسم دیگه شروع به نوشتن می کنم. 

کاش می تونستم برای همیشه اینجا رو فراموش کنم. کاش روزی هزاربار صفحه مدیریت وبلاگو باز نکنم، ولی نه. نمی تونم آرزوی بدی برای اینجا داشته باشم. اینجا خونه دوم منه. آدم که از خونه خودش فرار نمی کنه، نه؟

  • ۰۳ اسفند ۰۲ ، ۰۰:۴۹
  • علیرضا
پیشنهاد مستند: «مرگ ماسایوشی»

کمتر کسی هست که آوازه ی سامورایی ها به گوشش نخورده باشد. همان مبارزان مشهور ژاپنی که تا آخرین قطره ی خون می جنگیدند و هنگام رویارویی با شکست با مرگی شرافت مندانه که خود آن را هاراکیری می نامیدند به زندگی خود پایان می دادند. امّا تاریخ سامورایی ها خالی از فراز و نشیب نبوده است. روزی که کشتی های ایالات متحده برای اولین بار وارد خاک ژاپن شدند فصل جدیدی را در تاریخ این سرزمین رقم زدند داستانی که به قیمت خون سامورایی ها تمام شد و یا شاید به قیمت مرگ شرافت! ماسایوشی در زبان ژاپنی به معنای شرافت است. در مستند مرگ ماسایوشی از زبان شخصی با همین نام به نظاره ی تاریخ ژاپن از اواسط قرن بیستم تا اکنون می نشینیم. از اوج قدرت امپراتوری سرکش ژاپن تا تسلیم شدن در برابر خواسته های چشم آبی ها. چه عواملی باعث شد که ارتش قدرتمند امپراطوری ژاپن شکست بخورد و سرزمین آفتاب برای همیشه به آمریکا وابسته بماند؟ حتی وقتی که اقتصاد نوظهور ژاپن پس از تسلیم شدن در برابر آمریکا در جهان یکه تاز شد و پیشرفتی معجزه آسا را تجربه کرد به مذاق سردمداران ایالات متحده خوش نیامد. آنها دولت ژاپن را مجبور کردند که روند اقتصادی خود را طوری مدیریت کنند که به اقتصاد آمریکا لطمه نزند. به خاطر همین مجبور به امضای پیمانی شدند که خیلی‌ها در ژاپن مثل همان اعلام شکست به آن می نگریستند. این سرنوشت شاید از همان روزی رخ داد که امپراطور میجی، به طمع همکاری با آمریکی ها، دستور کشتن سامورایی ها را داد. به راستی چرا پیشرفت و استقلال در کشورها باید با اجازه ی ابرقدرت ها رخ بدهد؟ چرا همیشه پای یک کشور تمامیت خواه در میان است؟

+ تماشای آنلاین  

  • علیرضا

این چند روز خودم را غرق کرده ام در بازی های استراتژیک. چند هفته یا چند ماه بگویم بهتر است. همه چیز از دیدن فیلم یا سریال شروع شد. سریال نبرد گوریو و خیتان که مربوط به دوران قدیم کره است. چرا نمی گویم کره جنوبی یا شمالی؟ چون این دوتا قبلاً به هم پیوسته بوده اند و بعدها با دسیسه های قدرت های بیگانه از هم جدا شدند. داستان از این قرار است که سلسله ی گوریو در حالی با تغییر پادشاه رو به رو می شود که چشم بادامی های چینی با لشکری پر ساز و برگ به سمت پایتخت گوریو در حرکت هستند. (از اینجا تا آخر همین بند داستانش کمی فاش می شود) همه ی تدبیر ها و جان فشانی ها به کار گرفته می شود تا آنها این آرزو را به گور ببرند و تا حدودی موفق می شوند. تا اینجای کار یعنی قسمت بیست و سوم از شبکه کی بی اس پخش شده و حدوداً ده قسمت دیگر هم دارد. تا مدت ها دلبسته ی ژنرال یانگ کیو بودم که با دست خالی از دژ هوانگ هوا جین دفاع کرد و بارها برای آزادی اسرا به لشکر دشمن شبیخون زد و در آخر در نبردی نابرابر جانش را فدا کرد.

آها. خواندن کتاب دید اقتصادی هم در اینکه بروم سراغ این بازی ها تأثیر داشت. در این کتاب سه نفر به تنهایی در یک جزیره زندگی می کنند و با گرفتن روزانه ی یک ماهی خود را سیر می کنند. کم کم یکی از آنها دست به یک ابتکار تازه می زند و با ساختن یک ابزار به نام تور ماهیگیری به جای یک ماهی دو ماهی در روز صید می کند. به این ترتیب می تواند یک روز کار کند و یک روز را برای خود نگه دارد. همین تغییر کوچک سرآغاز راه افتادن یک اقتصاد بزرگ می شود و پای بقیه جزیره ها را به آنجا می کشاند. یک جور هایی داستان پیدایش قدرتی به نام ایالات متحده است. همان استکبار جهانی خودمان.

خلاصه این حال و هوای حماسی و اقتصادی که از فیلم ها و مستند ها و کتاب ها به دست آورده بودم، هنوز هم در من پابرجاست. البته به جای هر کار مفید دیگری، فعلاً دارم تمدن روم را برپا می کنم، آن هم توی لپ تاپم. اگر خواستید یک بازی خوب و کم‌ حجم را در این زمینه تجربه کنید، Grand age of Rome را بجویید. یک جایی در بازی این جمله ی طلایی برای اداره ی شهر گفته می شود: «شهروندان اگر به میزان کافی اشتغال داشته باشند، کمتر دست به جرم و جنایت می زنند».

  • علیرضا
مستندی برای تماشا: «تهران تقاطع سئول»

می دانستید که صنعت خودروسازی در کره جنوبی همزمان با ایران پایه گذاری شد؟ امّا پس از گذشت هفتاد سال، آنها کجا رفتند و ما کجاییم! برای دانستن دلیل این تفاوت پیشنهاد میکنم این مستند نه قسمتی را در عمّاریار یا فیلیمو تماشا کنید.

(من اگر توانش را داشتم، مدیر عامل های سایپا و ایران خودرو را گردن می زدم!)


  • علیرضا

تو ذهنم هزارتا فکر هست. هزار تا ایده. هزار تا کار برای انجام دادن بدون اینکه برنامه خاصی برای انجام دادنشون داشته باشم. به هزارتا راه نرفته فکر می کنم و هزارتا «منِ» دیگه ای که بیست سال آینده ممکنه از «من» وجود داشته باشه. یکی از من ها یه علیرضای چهل ساله جا افتاده است که در حالیکه سیگاری گوشه ی لبشه پشت یه میز نشسته و داره با مسئول بازرگانی فلان کشور معامله می کنه برای معامله آخرین محصول تولیدیش! خیلی رویاییه نه؟ یه کم اونورتر یه علیرضای دیگه هست که داره با حقوق بخور و نمیر معلمی روز رو به شب میرسونه و به فکر اینه که چرا با گذشت بیست سال از تدریس در مدرسه و سر کله زدن با دانش آموزان هنوز هم چیزی نمیدونه؟ هنوز هم اضطرابی که روز اوّل پا گذاشتن به مدرسه رو داشت و مهار کردن دانش آموزان یه دنده و یغور براش یه چیز عجیب بود، همراهشه؟ یه علیرضای دیگه داره به نحوه ی نوشتن کتابش فکر می کنه و یه علیرضای دیگه به دنبال جذب سرمایه برای تولید مستند جدیدشه. یه علیرضا داره با تنهایی ها و شجریان گوش دادن ها و قدم زدن تو خیابونای خلوت خودشو سرگرم می کنه و یه علیرضا درحالیکه دور و برش کلّی آدم و کار و وظیفه و کاغذپاره و مسئولیت هست، دست و پا میزنه. میون این همه من، که هرکدوم ادّعا دارن به من واقعی علیرضا نزدیکتر هستن و رو سر و کلّه هم میزنن و می خوان واقعاً من باشن، یه من تنها و درب و داغون و ورپلاسیده و یه لا قبا و آسمان جل هست که از زمین و آسمون براش میباره و پشت هم امتحاناش رو خراب میکنه و حتّی تجدید میشه و در آستانه ی دهه سوم عمرش حیرون و سیرون (یا سیلون؟) به سر میبره. بیخیال بابا. پاشو برو حموم.


* که من خموشم و او در فغان و در غوغاست (حافظ)

  • علیرضا

دیروز که خبر حادثه همه‌جا پیچید، گوشی‌ام تا شب چند بار زنگ خورد. دوستان دور و نزدیک تماس می‌گرفتند و حالم را می‌پرسیدند، چون از طرف دانشگاه به اردوی راهیان مقاومت در‌ کرمان رفته بودم. با این حال خیلی زودتر از آن اتفاق به خانه برگشتم. مادرم که خبر فاجعه را شنید، لبخند تلخی زد و گفت: «چیزی نمانده بود کار دست خودت بدهی!» هرچند هنوز آماری از شهدای دانشجو به دست نیامده بود. وقتی خبر شهادت خانم رحیمی را شنیدم، جا خوردم. من خادم شهدای دانشجومعلّم بودم، در دانشگاه خودمان. مفهوم «شهید دانشجومعلّم» جایی در سال‌های دور تاریخ خاک می‌خورد و حالا درخشش تازه‌ای به خود گرفته بود. شهید نسل سوم انقلاب. شهیدی که بار دیگر ما را از خواب غفلت بیدار کرد. گلایه‌هایم از مسئولان و کم‌کاری‌هایشان سر جایش باقی است، امّا به حساب و کتاب خدا خیلی فکر می‌کنم. من هم می‌توانستم آنجا باشم. گلزار شهدای کرمان. در حال خوردن نذری، در حال پخش‌کردن بسته‌های فرهنگی، گرم گفت‌وگو با یک رفیق هیئتی، یا شاید خیره به عکس شهیدی... چه می‌شد اگر شهادت مرا قابل می‌دانست و به آغوش گرم و سرخ خویش فرا می‌خواند؟ نه... باز هم جا ماندیم...

  • علیرضا

می‌خواهم یک اعتراف کوچک بکنم: من هیچوقت دوست نداشتم معلّم بشوم، چون می‌ترسیدم. از ایستادن جلوی بقیه می‌ترسیدم. از اینکه مبادا صدایم بلرزد یا چیزی را اشتباه بگویم. من از کارهای تنهایی و فردی بیشتر خوشم می‌آمد تا شغل‌هایی که نیازمند توجّه و تعامل است. امّا قانون نانوشته‌ای در دنیا هست که از هرچه بگریزی، در نهایت به آن باز خواهی گشت. من از میان تمام چیزی شدن‌ها، «آموزگار» شدم. حالا هرچند ترس‌هایم سر جای خودش هست امّا در کنارش ایمان هم اضافه شده، ایمانی که به خودم و توانایی‌هایم دارم. من بر این باورم که معلّم واقعی همیشه در پی آموختن است، حتّی هنگام تدریس!

  • علیرضا

هر بار که مادربزرگم به من زنگ می‌زند، از من گلایه می‌کند که «چرا بهم زنگ نمی‌زنی؟» و من درس‌خواندن را بهانه می‌کنم و قول می‌دهم که از این به بعد به او زنگ خواهم زد. مدّت زیادی می‌گذرد و مادربزرگم دوباره زنگ می‌زند و گلایه می‌کند که «چی شد؟ گفتی که بهت زنگ میزنم». و من کارداشتن را بهانه می‌کنم و قول می‌دهم که خیلی زود به او زنگ خواهم زد. دوباره مدّتی می‌گذرد و گوشی‌ام زنگ می‌خورد. یادم می آید که باز هم فراموش کرده‌ام به قولم عمل کنم. مادربزرگ دوباره پیش‌قدم شده است.

  • علیرضا
مردی که از چیزی نمی‌ترسید!

انسان‌های جاودانه در تاریخ زندگانی مشابهی داشته‌اند، از جمله حاج قاسم سلیمانی. مدت‌ها بود که زندگینامه خودنوشت او را خریده بودم امّا دست و دلم به خواندنش رضایت نمی‌داد. شاید انتظار داشتم کتاب خسته‌کننده‌ای باشد. امروز بر حسب اتفاق، شروع به خواندنش کردم. هرچه جلوتر می‌رفتم، بر حیرتم افزوده می‌شد. مگر غیر از این است؟ داستان زندگی مردی که با فقر بزرگ شد امّا خودش را پیش کسی کوچک نکرد. همان که با وجود سن کم، تنگ‌دستی پدر را درک کرد و برای کار راهی دیار غربت شد. پایان دادن به کابوس داعش، سال‌ها بعد با دستان پرتوان مردی رقم خورد که در نوجوانی به پاسبانی بی‌حیا و نادان سیلی زده بود. از آن زمان بود که به گفته‌ی خویش، دیگر از چیزی نمی‌ترسید.

  • علیرضا
این نامه را امروز به طور اتفاقی در یکی از پوشه‌های رایانه‌ام پیدا کردم. آن را یک سال پیش، با هدف تمرین نامه‌نگاری نوشته بودم. با اینکه حال و هوای آن عاشقانه است، در نهایت حالتی طنزگونه به خود می‌گیرد! همیشه به سوژه‌هایم گند می‌زنم.

سلام بر عزیزترینم
اینجا دیگر رمقی نمانده است. آب و غذا رو به اتمام است. همه ی دوستانم در خاک و خون غلتیده اند. الان که دارم این نامه را می نویسم شب است و مهتاب از همیشه روشن تر است. یادت هست آن شب در خانه ی خودتان وقتی روی تاب تاب نشسته بودی و تو را تکان می دادم و هر بار که سرعتم را بیشتر می کردم جیغ آرامی می زدی در گوشت چه گفتم؟‌ گفتم:‌ هیچوقت تو را رها نخواهم کرد. حتی به قیمت جانم. تو برگشتی و تو صورتم نگاه کردی. شال سفیدت را راست کردی و درست خیره شدی به چشمانم. چقدر چشمانت زیبا بود. انگار داشت نمناک می شد و می توانستم ردّ غمی را که دارد ببینم. پیشانی زلالت چین چین شد و گفتی:‌ بگو به جان زهره؟ من دست های نرمت را گرفتم و چسباندم به لب هایم. بوی خوش دارچین و گل محمّدی در مشامم پیچید. چشم هایم ناگهان جوشیدند و اشک پشت اشک. نمی دانستم چرا دارم گریه می کنم. قرار نبود گریه کنم. قرار بود مرد باشم و استوار. رویم نشد سرم را بلند کنم و به چهره ی آرام و مصمّم تو نگاه کنم که پرسان بود و جواب سؤالش را می خواست. به هر جان کندنی بود زبان در کامم چرخید و در حالیکه صدایم شکسته بود و به جای اینکه بگویم به جان زهره که هرگز ترکت نمی کنم به جان زهره تا آخرین لحظه ی عمرم تا زمانی که تمام استخوان هایم ریز ریز شوند و در خاکم بگذارند پای عشق تو می مانم و به جای همه ی این حرف های عاشقانه و پرسوز و گداز که منتظر اجازه برای پرواز از لب هایم بودند گفتم: چه لباست بهت میاد.

۵خرداد۱۴۰۱
  • علیرضا

مادرم از آن زن‌هایی نیست که احساساتش را بروز بدهد. در طول روز کلمات محبت‌آمیز چندانی از زبانش بیرون نمی‌آید. از آن مادرهایی نیست که مثل فیلم‌ها سرت را در آغوش بگیرد و برایت لالایی بخواند. یا برایت حرف‌های قشنگ‌قشنگ بزند تا خوابت ببرد. تو گویی سرد و بی‌احساس است. سنگ است. آدم آهنی است.

زن دیگری را می‌شناسم که هوای پسرش را زیاد دارد. وقتی پسرش حمّام می‌کند، مدام می‌پرسد که سرت را خشک کردی یا نه؟ در همین حال اگر پسرش بخواهد از خانه بزند بیرون، می‌گوید: «اگر شال و کلاه نبری، حق نداری پایت را چهارچوب در بگذاری آن‌طرف». وقتی پسرش می‌خواهد به خوابگاه برود، همه‌چیز را برایش فراهم می‌کند. حتّی اگر فقط چند روز طول بکشد و آخر هفته به خانه برگردد، کوله‌ی وسایلش را پر از میوه می‌کند. این زن که می‌گویم، جانش به جان پسرش بسته است.

اگر بگویم این زن همان زنی است که مرا به دنیا آورده، با همان اوصافی که در ابتدا گفتم،‌ تعجّب می‌کنید؟‌


  • علیرضا

از خودم عصبانی‌ام. از اینکه قاطعیت ندارم. از اینکه توی باورهام به یقین نرسیدم و بهشون پافشاری نمی‌کنم. از اینکه جهاد تبیینم در حدّ صفره. از اینکه در برابر حرفای بقیه لام تا کام حرف نمی‌زنم. از اینکه دخترخاله‌هام هیچ حجابی روی سر ندارند و منِ مثلاً بچه مسلمون جیکم در نمیاد. از اینکه نمیتونم از فلسطین دفاع کنم. از آرمان قدس، از جمهوری اسلامی، از دین، از همه چی.

  • علیرضا

صهیون اسم یه کوهه در بیت المقّدس. تئودور هرتزل یه روزنامه نگار بود که برای اولین بار جنبش صهیونیسم رو در جهان پایه گذاری کرد. اون یه کتاب به اسم کشور یهود نوشت و در اونجا گفت که چون یهودی ها در دنیا همیشه مورد آزار هستند باید کشور مستقلی داشته باشند. این ایده کشور مستقل از اینجا اومد.

گذشت و جنگ جهانی اول شروع شد. آلمان و عثمانی علیه متفقین یعنی انگلیس و روسیه و فرانسه وارد جنگ شدند. روند جنگ کم کم داشت به نفع گروه اول پیش می‌رفت و کار به جاهای وخیمی کشیده شد. انگلیسی ها اومدن دست به دامان قوم یهود شدن تا با دریافت کمک مالی بتونن آلمان و عثمانی رو شکست بدن. اون زمان قوم یهود به دلیل نزول خواری و واسطه گری مالی خیلی صاحب نفوذ بود، هرچند در اقلیت بود. در عوض قرار شد که انگلیس وعده ی تشکیل یه حکومت مستقل رو به یهودی ها بده و داد. اینطوری شد که یهودی ها طی یه چرخش آشکار به آلمانی ها پشت کردن و به کمک متفقین رفتند و نتیجه جنگ عوض شد.

حالا نوبت به عملی شدن وعده ها بود. بیانیه بالفور توسط انگلیس بیرون داده شد و در اون حق داشتن کشور مستقل برای یهودیان به رسمیت شناخته شد، اونم کجا؟ از دریای مدیترانه تا رود اردن. همین فلسطین کنونی. فکرشو بکنید، یه کشوری مثل انگلیس یه تعداد آواره مثل یهود رو بیاره و وسط زندگی مردم فلسطین بنشونه و بگه اینجا وطن شماست! قضیه فروش زمین ها به یهودی ها از اینجا کلید خورد که البته خیلی زود با فتوای علما متوقف شد و چیز زیادی به یهودی ها نرسید.

البته هنوز عثمانی از بین نرفته بود و با مهاجرت یهودی ها موافقت نمی‌کرد. فلسطین اون موقع هم جزوی از کشور عثمانی بود.‌ بنابر‌این انگلیس به بیت المقدس حمله کرد و حکومت اونجا رو به عهده گرفت. تا سال ۱۹۴۷ انگلیسی ها مردم یهود رو از سراسر اروپا جمع میکردن و وارد فلسطین میکردن. البته از یه جایی به بعد انگلیس گفت دیگه نمیتونم اینجا بمونم و هزینه ها رفته بالا، پس برمیگردم به کشور خودم. چه اتفاقی افتاد؟ گند زدن به یه کشور دیگه و اعراب و یهودی ها رو با هم تنها گذاشتن و بعد، کی بود کی بود من نبودم!

سال ۱۹۴۸ سازمان ملل یه طرحی داد برای فلسطین. گفت ۵۵ درصد اینجا برای یهودی ها، ۴۵ درصد برای فلسطینی ها.‌ ناعادلانه است، نه؟ بدیش اینه که یهودی ها فقط ۶۰۰ هزار جمعیت داشتن و فلسطینی ها یک میلیون و ۲۰۰ هزار. از این لحظه به بعد، اسرائیل اعلام موجودیت میکنه و کرانه باختری و غزه از هم جدا میشن. نوار غزه یه منطقه کوچیک چسبیده به دریای مدیترانه است و با مصر همسایه است. کرانه باختری که در شرق فلسطینه، از شرق با رود اردن و از غرب با مناطق اشغالی (همون ۵۵ درصد) همسایه است.

از این تاریخ جنگ اعراب با اسراییل شروع میشه و هی سعی میکنن فلسطین اشغالی رو پس بگیرن و هی شکست میخورن. نه تنها شکست میخورن که باز هم خاک از دست میدن و اسرائیل بزرگتر میشه.

حالا قبول، اون ۵۵ درصد و مناطق بعدی که به دست آوردن، نوش جونشون که نه، کوفتشون بشه. چرا به کرانه باختری و نوار غزه دست درازی میکردن؟ اینجا بود که دیدن نه، اسرائیل کوتاه بیا نیست. از اون تاریخ تا حالا، اسرائیل تو خاک فلسطین شهرک سازی میکنه، آب و برق و همه منابع رو هم در اختیار داره و راحت آدم میکشه و بازم طلب کاره. 

یه نکته دیگه هم هست راجع به آوارگان فلسطینیه که حدود ۵ میلیون جمعیت دارن. اینا از کشورشون رانده شدن و اجازه برگشت ندارن. تو معامله قرن ترامپ هم که مثلاً قرار بود مسئله فلسطین رو حل کنه، اسمی از این بیچاره ها نیومده بود.

این یه خلاصه خیلی خیلی فشرده بود از پادکستی که شنیده بودم. منبعش اینجاست.

  • علیرضا

اگر دیروز مبارزان فلسطینی با دستان تهی به جنگ تانک می‌رفتند، امروز موشک‌های بی‌امان خود را روانه‌ی سرزمین‌های اشغالی می‌کنند. اگر دیروز سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی اسرائیل در جهان زبانزد بود، امروز با این وضع آشفته دیگر آبرویی برایشان نمانده است. اگر دیروز ترس این را داشتیم که اسرائیل به مرزهای ایران نزدیک شود، امروز شاهد جنگ در مرزهای خود اسرائیل هستیم. به لطف خدا، آزادی قدس شریف، از نقطه پایان این جمله به ما نزدیکتر است. جا دارد یاد کنیم از همه شهدای ایران و اسلام، به ویژه سردار عزیز. 


دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد

زمین کارزار ما تل‌آویو است، تهران نه!

  • علیرضا

بچه‌ها میگن یه مار گنده اومده تو اتاقمون، خودشو مالیده به تخت‌خواب من. همین دیگه.

  • علیرضا
درباره فیلم «تا ۱۰ بشمار»

شاید باورتون نشه ولی یکی از سبک‌هایی تو که سینما و تلویزیون دوست دارم، سبک فیلم‌های متأهلیه. سریال «سرباز» رو که یه بار از شبکه سه پخش شد دوست داشتم، چون درباره مصائب دو نفر به اسم یلدا و یحیی بود که قرار بود با همدیگه ازدواج کنن و یحیی باید میرفت سربازی. فیلم کوتاه «به صرف شربت و شیرینی» رو دوست داشتم چون درباره مشکلات یه زوج دیگه در حین ازدواج بود و اختلاف‌نظری که توی برگزاری مراسم داشتن. یه فیلم هم دیشب دیدم به اسم «تا ۱۰ بشمار» که باز هم موضوعش یه زن و شوهر و مشکلات زناشویی‌شون هست، امّا نه یه زن و شوهر معمولی!

داستان فیلم از اینجا شروع میشه که یه روز صبح آرمان و کتایون با همدیگه قرار میذارن پیاده‌روی کنن و هرکی زودتر خسته شد، خواسته‌ی طرف مقابل رو بپذیره. این خواسته در طول مسیر چند بار عوض میشه و انجام‌دادنش سخت‌تر و پرهزینه‌تر میشه. جالب اینجاست که حین قدم‌زدن، خیلی از زخم‌های کهنه‌شون سر باز میکنه و حرفایی که تا حالا به همدیگه نزدن، تو روی همدیگه میگن. از جمله اینکه کتایون دوست داشت آرمان هم‌سن و سال خودش باشه، نه اینکه پونزده سال اختلاف داشته باشن!

همین یه ویژگی منو جذب خودش کرد و باعث شد به تماشای فیلم بنشینم. تمام طول فیلم آرمان و کتایون روبه‌دوربین در حال پیاده‌روی هستن و نباید توقف کنن. بد نیست بدونید که فیلم قرار بوده تک‌پلانه باشه، یعنی دوربین هیچ‌وقت کات نخوره. در عمل به خاطر طولانی‌بودن مسیر این اتفاق نیفتاده ولی سبک و سیاقش خیلی مینیماله. دو سه تا بازیگر داره و یه خط داستانی ساده، با یه پایان قشنگ. 

خلاصه از اون فیلمهاست که لابه‌لای حرفهای معمولی، گریزی به فلسفه و روانشناسی و اینا میزنه. اگه مخاطبش نیستید، ممکنه حوصله تون سر بره‌. اگه هستید، به دیدنش می‌ارزه.

آها «تا ۱۰ بشمار» یعنی چی؟ یه قانون هم گذاشته بودن که حین پیاده‌روی، هرکی افتاد زمین میتونه تا ۱۰ بشماره. اگه بلند شد که هیچی. اگه بلند نشد، باخته. کلاً تا ۱۰ شمردن چیز خوبیه، نه؟

  • علیرضا
بایگانی
آخرین نظرات