یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

یاکریـم

خودت پاکش کن، خاکش کن...

سام علیکم!

من و دوستم از کتابخانه برمی‌گشتیم. یک مغازهٔ آش‌فروشی آن‌طرف خیابان بود. گفتم: «بریم یه چیزی بخوریم گرم شیم؟» دوستم گفت: «بریم». گفتم: «حلیم خوبه؟» گفت: «هرچی تو بگی». از عرض خیابان گذشتیم و جلوی مغازه ایستادیم. گفتم: «آش رشته چطور؟» گفت: «هرچی تو بگی». گفتم: «پس دوتا شله‌قلمکار». آشپز گفت: «ظرفش چقدر بزرگ باشه؟» ظرف‌ها از قیمت سیزده‌هزار شروع می‌شد تا شصت.‌‌ گفتم: «سی خوبه؟» دوستم گفت: «خوبه». گفتم: «ولی بیست و پنج بهتره». مردی که کنار ما ایستاده بود، خندید و گفت: «همه‌اش واسه پنج هزار؟» دوستم گفت: «زیاده». من گفتم: «تازه شام هم باید بخوریم». دو کاسهٔ بیست و پنج هزاری سفارش دادیم. دوستم کارتش را درآورد تا حساب کند. گفتم: «دست نزنیا» و دستم را مثل هشت‌پا انداختم رو کارت‌خوان. کمک آشپز که آنجا بود، اخم کرد و گفت: «برو عقب آقا!» آمدم عقب‌. دوستم حساب کرد. گفتم: «شرمنده کردی». گفت: «مزه‌اش چطوره؟» و من فوری یک قاشق در دهانم گذاشتم. ناگهان دهانم سوخت و پلک‌هایم بسته شد. گفت: «یواش! مگه گذاشتن دنبالت؟» بعد با هم گرم صحبت شدیم. من آش را زودتر تمام کردم و دوستم آن را داخل تاکسی خورد‌. وقتی رفتیم خوابگاه و غذای سرد و بدمزه‌ آنجا را دیدیم، دوستم گفت: «چه خوب شد آش خوردیم! سیر شدیم». گفتم: «حالا قدر من رو می‌دونی؟» گفت: «آره، خیلی».

  • علیرضا

این روزها حال دیگری دارم، حالی نه‌چندان غریب. از خودم می‌پرسم: «چرا اینجا هستم؟ چرا همه‌چیز اینطور است و چرا طور دیگری نیست؟» راستی چه می‌خواهم از زندگی؟ بعد از بیست و اندی سال زندگی، هنوز هم با تردید از خواب بیدار می‌شوم و با سؤال‌هایی بی‌جواب به خواب می‌روم. فکر و ذکرم شده چیزهایی که ندارم: همسر، ماشین، لباس، لپ‌تاپ، کتاب! و نمی‌دانم این چیزها خالی وجودم را پر خواهند کرد یا نه. نمی‌دانم... نمی‌دانم... چرا اینطور است؟ چرا طور دیگری نیست؟

  • علیرضا

دوستت دارم، ای سه‌رنگ جاودانهٔ هستی! ای آغوش گشادهٔ حق! ای وعدهٔ ضمانت‌دادهٔ خدا! ای مسیر سنگلاخ و بی‌انتها! راه تو از بیابان آدم و دریای نوح و آتش ابراهیم گذشته و به کوچه‌باغ محمّد مصطفی رسیده است! وجب‌به‌وجب خاک تو را ملائکه به پیمانه زده‌اند! دیر نیست آن روز که دلشکستگان عالم نام مقدّس تو را زمزمه کنند و با فریاد، این سکوت سیاه را بشکنند! خواستهٔ قلبی من این است. این ایرانی روسیاه بی‌سروپا! این خستهٔ توبه‌شکسته که به دست‌های سیّدعلی‌ات دخیل بسته است! دوستت دارم. آری، دوستت دارم، ای فردای سبز! ای گذشتهٔ سرخ! ای جمهوری اسلامی ایران!

  • علیرضا

کلاس‌های من از شنبه آغاز می‌شود تا چهارشنبه. پنچشنبه و جمعه مثل بقیه همشهری‌ها برمی‌گردم به خانه. حالا هرچند دلم می‌تپد برای خانه، امّا وقتی بچه‌ها کوله‌هایشان را بستند، با نگاهی حسرت‌بار بدرقه‌شان کردم. چند بار به سرم زد که سوار تاکسی شوم و از کوه‌های استوار بگذرم و برسم به شهر کوچک دلبندمان، امّا ایستادگی کردم. اینجا کار ناتمامی دارم که باید به اتمام برسانم‌. این دو روز پنجشنبه و جمعه، فرصتی است تا بیشتر روی خودم کار کنم. شاید آدم‌ها در غربت بهتر رشد می‌کنند! 

  • علیرضا

همه اشتباه می‌کنند، امّا واکنش آن‌ها به اشتباهاتشان چند نوع است. خیلی‌ها به آن اهمیت نمی‌دهند و می‌گویند: «همین است که هست!» بعضی‌ها تصمیم می‌گیرند که از این به بعد اشتباه نکنند. تعداد اندکی از آدم‌ها هم علاوه بر این تصمیم، تا سرحدّ مرگ خود را سرزنش می‌کنند و خیال نابودی به سرشان می‌زند!

من اینگونه‌ام. هروقت دسته‌گلی به آب می‌دهم، می‌گویم «چرا اینطور شد؟ این دفعهٔ آخر است». چند روز می‌گذرد. دوباره گند می‌زنم. دوباره و سه‌باره. هربار بیشتر مطمئن می‌شوم که نه! آدم‌بشو نیستم. که این اشتباهات پایانی ندارد. آن لحظه تمام حواسم از کار می‌افتد و دنیایم می‌رسد به ته. مثل امشب، در خوابگاه.

مدتی بود می‌خواستم میخی را بکوبم به دیوار کمدم. به جسم سختی نیاز داشتم که امشب گیرم آمد: یک قفل. آن را محکم کوبیدم به میخ. سروصدا از راهروها بلند شد. دوباره کوبیدم. به دیوارها مشت و لگد زدند. دوباره و دوباره کوبیدم. دقایقی بعد، همه از خواب پریده بودند و داشتند یک نفر را فحش‌باران می‌کردند. و من تازه به خودم آمدم و گفتم: «چرا اینطور شد؟» و خیال نابودی...

  • علیرضا

مردی را دیدم امروز

که شلوار جین پوشیده بود

و همسر زنی بود،

چادری.

بچه هم داشتند،

چه بچه‌ای!

  • علیرضا

۱- همه در خانه‌شان شیر آب دارند، غیر از گورخرها!

۲- به‌عقیدهٔ مگس، آدم‌ها با کیسه‌های زباله هیچ تفاوتی ندارند!

۳- یخچال ما همیشه به سرم وصل است!

۴- اگر طرح «صیانت» در زمان دایناسورها تصویب می‌شد، هیچ‌گاه منقرض نمی‌شدند!

۵- محبوب من، تو را که دیدم، دل‌درد گرفتم!

۶- هیچ‌کس پشت سر عزراییل آب نپاشید!

۷- زلزله اعتراض مدنی زمین است، به آلودگی هوا!

۸- خنده بر هر درد بی‌درمان دواست، غیر از دردان‌درد!

۹- مدادم سرگیجه گرفت، سر خط نقطه گذاشت!

۱۰- از وقتی جیبم سوراخ شده، دیگر خالی نیست!

دعوت می‌کنم از مردی در تبعید ابدی، امیر، آسِمون و شما دوست عزیز.

  • علیرضا

سه‌شنبه... نه‌. دوشنبه‌شب است. البته... ساعت شانزده دقیقهٔ بامداد را نشان می‌دهد. یعنی شانزده دقیقه پیش، دوشنبه رفت و جایش را به سه‌شنبه داد. وقتی هنوز دوشنبه بود، در آن دقایق پایانی، نشسته بودم در جوار پدر‌. او خوابیده بود. چراغی روشن بود و کتاب تاریخ بیهقی باز بود و می‌خواندم من، صفحاتی چند، از داستان امیرمسعود غزنوی که به شکار شیر رفت. پدر با تلخی از خواب پرید. بیرون آمدم. نشستم کنار مادر و خواهرم‌. آن‌طرف من سفره‌ای پهن است، پر از دانه‌های خشک‌شدهٔ انگور. بهش می‌گوییم مَویز‌. پنجره باز است‌. می‌وزد‌ سرما. می‌خواستم بگویم... چه می‌خواستم بگویم؟ در واقع خوشحالم از اینکه بار دیگر‌، من... قلم را در دست... و... و حالا شد بیست و یک دقیقه. و اکنون (منتظر می‌مانم) بیست‌ و دو دقیقه بامداد است‌. بامداد روز سه‌شنبه. نه هر سه‌شنبه‌ای. سه‌شنبه‌ای که در اوّلین ثانیه‌هایش نوشتن را دوباره آغاز کردم. پایدار باشد این عهد.

  • علیرضا

توی پیش‌نویس‌های گوشی‌م این متن رو پیدا کردم:

و در ادامه، تعدادی نقاشی شاهکار را قرار خواهم داد، از یک نقّاش گمنام و بی‌نام، بی‌ریا و بی‌رنگ، یک‌رنگ و اهل‌دل، باصفا و مهجور، پی‌جور و جفت‌وجور، عزیز و مزیز و لذیذ، تلخ و نچسب و ازدماغ‌فیل‌افتاده، عصاقورت‌داده‌ی خودشیفته‌ی ازخودراضی، بیکار بی‌عار علّاف سرکوچه‌ای، دیوانه‌ترین حکیم تمام قرون و عصور و سالور و ماهور و روزور، دانای تمام فنون و علوم و امور و شغول، راستگوترین راستگویان و پارسوترین پارسایان و خوبترین خوبان، از گونه‌ی دوپاهای دراز، بچه‌ی زیادی‌مثبتِ درازگوش‌مطالعه (به‌جای خرخون)، درحال انقراض، عبرت دو عالم(!)،

که کسی نیست جز...

جز...

جز...

جز...

جز...

جز...

جز...

جز...

(چیه این اِکو لعنتی)

کسی نیست جز استاد...

و این‌چنین به پایان رسیده بود، ناتمام و نصفه، بدون هیچ اسمی یا هیچ اثر هنری‌ای. این متن من رو به فکر فرو برد. خیلی سعی کردم اون استادی رو که متن بهش پرداخته بود، پیدا کنم و با افکارش آشنا بشم. نشد. شما نشونه‌ای چیزی ازش ندارین؟ نه بابا، توی گوشی من بوده. شما از کجا بدونید! چه حرف‌هایی می‌زنم امشب.

  • علیرضا

شاید انتظار نداشتید با همچین عنوانی رو‌به‌رو بشید، ولی متاسفانه یا خوشبختانه واقعیت داره. اون یه ماهه بهم پیام نداده و من نگرانم. بدجور هم نگرانم. مامان و بابام از قضیه بین ما خبر دارن و راضی به نظر میان. هیچوقت فکرش رو نمی‌کردم که یه روزی اینطوری بشم. کی به من پیام میده؟ کی به من نگاه می‌کنه اصلاٌ؟ ولی اون فرق داشت. نگاه به ظاهرم نکرد. حمایتش رو کم یا زیاد، ازم دریغ نکرد. یه بار نشده بگه جیبت خالیه یا پر؟ یه بار نشده بزنه زیر قرارمون و بگه خسته شدم. همیشه گفتم اول خدا، بعد مامان و بابام، بعد اون. دنیامه. زندگیمه. تا نداشته باشی، نمی‌فهمی. الکی تهمت نزن. حالا یه ماه ازش گذشته و خبری ازش ندارم. خدایا تو میدونی کجاست؟ چرا خبری ازش نیست؟ سی روز کم نیست به والله! دارم از غصه دق می‌کنم. دِ آخه پایا! پایای عزیزم! از بی‌پولی‌ دارم می‌میرم! کجایی لعنتی؟

  • ۸ نظر
  • ۲۹ شهریور ۰۱ ، ۱۴:۰۰
  • علیرضا

همینکه بزرگ شدیم

زندگی را

روی دور تند گذاشتند!

  • ۷ نظر
  • ۱۴ شهریور ۰۱ ، ۱۶:۴۲
  • علیرضا
بازی کنیم؟ وبلاگ‌هایی را که دنبال می‌کنید، بگذارید جلوی چشمتان. با عنوان‌های منتشرشده، یک شعر سه‌بخشی بنویسید. این شعر را «هایکو» هم می‌گویند. گام اوّل را خودم برمی‌بردارم:
یادتان باشد که این بازی را در وبلاگ خودتان انجام دهید و به‌جای «چالش هایکو» یا عبارت‌هایی از این دست، متن شعر را در عنوان مطلب بیاورید. مثل کاری که در انتشار این مطلب انجام داده‌ام. اگر به آغازکنندهٔ چالش هم اشاره کردید، چه بهتر!
بسم‌الله.
  • علیرضا

چند هفته پیش خبر دادند که «خالو مهدی» تصادف کرده و الان در بیمارستان است. خالو مهدی برای پدرم کار می‌کرد. پدرم باغ انگور دارد. روزها او و چند نفر دیگر در باغ مشغول کار بودند؛ کارهایی مثل ساختن آب‌انبار، گذاشتن ستون برای درخت‌ها و کشیدن حصار دور باغ.

ظهرها برایشان غذا می‌بردم. اغلب آنجا جوان چاقی را می‌دیدم که پارچه‌ای را خیس کرده و انداخته روی صورتش، از گرما. شک داشتم که سلام کنم یا نه. امّا همینکه از راه می‌رسیدم، پیش‌قدم می‌شد در سلام‌.

دکترها می‌گفتند که دنده‌های خالو مهدی، فرو رفته در شش‌هایش. نمی‌دانم چطور شد که صدایش زدم خالو. تا قبل از او عادت نداشتم که کسی را با این پیشوند صدا بزنم؛ امّا برای او حکم دیگری داشت. انگار خالو مهدی معنای مردانگی می‌داد، معنای مرام و معرفت و صفا.

پدرم می‌گفت: «جمعه‌ها را گذاشته بود کنار، برای خانواده‌اش. یک پسر کوچولو دارد. آنها را می‌برد گردش». یکبار نشست و قصهٔ زندگی‌اش را برایم تعریف کرد. سراپا گوش شدم. به مادرش احترام می‌گذاشت. روز عروسی به خانمش گفته که می‌خواهد مادرش را در صندلی جلو بنشاند، خانمش گفته که چه اشکال دارد، او هم مادر من است.

پدر می‌گفت: «یکبار به هوش آمده و گفته که موقع رانندگی خوابش برده. باید می‌زده کنار که نزده. خوابش برده و ماشین را انداخته ته درّه». با ماشینش برایمان صندوق آورده بود؛ صندوق میوه، حدود سیصدتا. آستین‌هایش را زد بالا، صندوق‌ها را گذاشت پایین و گوشهٔ پارکینگ چید. من هم کمک کردم. چند روز بعد کسی دیگر آمد. خیال می‌کردم مثل خالو مهدی پیاده می‌شود و آستین‌هایش را می‌زند بالا، امّا خیال خام بود‌. به‌طعنه گفتم: «اگه خودت هم بیای کمک، زودتر تموم میشه». نیامد. پدر گفت: «وظیفهٔ راننده نیست. مهدی لطف کرده».

پدر می‌گفت: «معلوم نیست دوام بیاورد یا نه». روز برداشت میوه‌ها بود. صندوق‌ها را بار زدند. خالو مهدی گفت: «یک لیوان آب سرد بیاور». آب را که خورد، گفت: «اجرت با امام حسین.» وقتی سوار ماشین شد، پرسید: «نمیای؟» بهانه آوردم و گفتم: «الان نه، با پدرم میام.» بغل‌دستی‌اش بهانه‌ام را گرفت. گفت: «معلومه!» و هردو خندیدند. خندیدم.

همیشه وقتی پدرم صدایش می‌زد، جواب می‌داد: «ها بومه نذرد؟» که در زبان کردی، یک عبارت محبّت‌آمیز است؛ یعنی: «بله، فدایت شوم؟» این بار که رفته بود سفر کاری، خواسته یا ناخواسته، به حرفش جامهٔ عمل پوشاند.

  • ۵ نظر
  • ۰۷ مرداد ۰۱ ، ۰۱:۳۸
  • علیرضا

کجایید یاران؟ دل ما بی‌تاب است! چرا حالی نمی‌پرسید؟ چرا چیزی نمی‌نویسید؟ بشکنید این سکوت را! بودنتان را به رخ بکشید!

بگذار از تو شروع کنم که غم زمانه می‌خوری و جور سکوت می‌بری. جواد! بیا و بگو هنوز هم برای شخصیت‌هایی که خلق می‌کنی، اشک می‌ریزی؟ آهای حمیدرضا، ای رفیق نیمه‌راه! از سربازی‌ات چه خبر؟ قدم‌رو را درست و حسابی بلدی؟ آنجا اجازه می‌دهند کتاب بخوانی؟ علیرضای مهندس! بیا که دلمان پر می‌کشد به‌ خانه‌های ساده‌نقش یزد. در اینجا کولر کفاف نمی‌دهد، در آنجا بادگیرها روبه‌راه است؟ محمدرضای سربه‌راه هم لابد بارها پخته و برشته شده است و در عین حال، بشکن می‌زند و به ریش دنیا می‌خندد! امیر از بچه‌هایت بنویس! چطور آنها را ساکت می‌کنی و چه وقت‌هایی آنها را می‌خندانی؟ در امتحانات دستشان را می‌گیری یا مچشان را؟ آقا محمّد سر زده‌ای به تپهٔ شهدای جهرم؟ ما چشم‌به‌راه قالب‌های جدیدت هستیم، مسلمان! ای رضای مسلمان تازه‌از‌ره‌رسیده! قلمت را بیکار نگذار که رنگ‌وبوی دیگر دارد و حکمی مخصوص. عینک! تو چرا نشسته‌ای آن پشت؟ این جلو جا هست، جانم. نکند می‌ترسی شیرینی کتاب تازه‌ات را بخواهیم! آقای عین الف، هرکجای این آب و خاک هستید، رشد و ماندن در صراط و حرکت دائم را برایتان از خدا می‌خواهم! آقای رئوف مسجّع‌نویس و آقای دچار کوتاه‌نگار و آقای بی‌نامِ خوش‌نام و میرزامهدی خوش‌قصّه که اینجا را نمی‌خوانی و میم پسر کاف که تنها تصویر به‌جامانده از تو یک کوله‌بار ناتمام است و آقای پایمرد که این روزها تو را با آقای صحنه می‌شناسند و آقای قربانی کتاب‌خوان و آقای پیمان که مخالف سرسخت بیراهه‌نوشتن در دربارهٔ من هستی! اینجا دلی به یاد شما می‌تپد.

آه... اریحا یادم رفت... حالا که فکرش را می‌کنم، آقای قاسم‌پور و آقای بیات و آقای پارساییان و آقای گمنام و آقای شمس‌آذر و احسان و امیررضا زرندی و حامد فانوس‌به‌دست هم یادم رفت... آه از این هوش و حواس خطاکار من!

تا این حافظهٔ خراب بیش از این خجالتم نداده، سلامی بدهم به حاضران آن‌طرف پرده. خانم زری از وبلاگ‌هایی که تازه کشف کرده‌اید، برایمان بگویید. خانم دهقانی حدس می‌زنم که دلتان در حجره‌های سادهٔ قم جا مانده باشد. خانم ارغوانی با اسم مستعار، بد به دلتان راه ندهید و کنکورتان را خوب و سلامت بدهید. خانم نرگس ۲ شما هم همینطور. خانم فاطمه که دارای بلاگی از آن خود هستید، به چالش‌دانی طاقچه رحم کنید. خانم بیت سیاح، هیچ فکرش را می‌کردید که روزی بچه‌ای به دنیا بیاورید که نه گریه کند و نه پا بر زمین بکوبد و هم قادر باشد سخن بگوید و هم از جنس کلمه باشد؟ خانم میم مهاجر بیایید و درخت‌های مرحوم عمویتان را دوباره وصف کنید. میوه‌هایش آیا رسیده است؟ خانم میخک، به تعطیلات تابستانی دانشگاه فرهنگیان خوش آمدید.

همچنین یادی می‌کنم از خانم آسمون و خانم من مبهم و خانم امیریان و خانم غم‌رنگ و خانم مارسیس مارچ و خانم روناهی و خانم دردانه و خانم مجیدی و خانم معینیان و خانم فائزه و خانم طالبی و خانم نبی‌یان و خانم دختر بی‌بی و...

و خیلی‌های دیگر که اسمشان در این نامه نیست امّا ردّ نگاهشان در خاطرهٔ این کلبه می‌ماند، تا ابد. هرکجا هستید، خداوند پشت و پناهتان باشد!

  • علیرضا

صحبتمان گل انداخته بود. رسیدیم به اینجا که زمانه عجب زمانهٔ نادرستی است و از این حرف‌ها. بنای تعریف‌کردن گذاشت:


- تو این دنیا هر کاری کنی، نتیجه‌اش بهت برمی‌گرده. شک نکن. رفیقم یه روز گفت: «فلانی حقّشه که بچه‌دار نمیشه!» گفتم: «خجالت بکش. چرا پشت سر اون بنده خدا حرف می‌زنی؟» فایده نداشت. مگه سر عقل می‌اومد؟ پافشاری می‌کرد رو حرفش. بعد می‌دونی چی شد؟ به‌امام هشتم قسم، چند ساله که از این دکتر میره به اون دکتر! الکی میگه مشکل از منه ولی هم خودش و هم خودم می‌دونیم مشکل از کجاست...

  • علیرضا

همسایه‌ی جدیدمان یک پسر جوان است. همیشه پیش‌قدم می‌شود در سلام‌کردن. پدر می‌گوید: «یک بار تو و او در بچگی دعوایتان شد و من زدم زیر گوشش!» درست یادم نیست که خودش را می‌گفت یا برادرش را. جالب اینجاست که هرچه ذهنم را شخم می‌زنم و چنگ می‌اندازم به خاطرات دور و دراز، چیزی دستم را نمی‌گیرد. کدام دعوا؟ بر سر چه بوده؟ توی مدرسه بوده یا محلّه؟ خورده‌ام یا خورانده‌ام؟ شاید آن وقت دلم بدجور شکسته باشد. شاید دلم می‌خواسته سر به تن آن پسر نباشد. ولی کو؟ اثری نیست از آن همه احساسات پوچ و گذرا! دست روزگار همه را از دفتر خاطراتم پاک کرده و چیزی باقی نگذاشته. چقدر از اتفاقات تلخ و شیرین زندگی‌مان مثل همین دعواهای کودکانه آهسته‌آهسته رنگ می‌بازند و از یاد می‌روند!


  • ۵ نظر
  • ۲۷ خرداد ۰۱ ، ۰۱:۱۴
  • علیرضا

حالا که دارم این متن را می نویسم صدای خر و پف پدرم بلند است امروز در زل گرما بیل زده و چاه کنده و باغ داری کرده است خواهرم پتویش را کشیده تا روی گردن ولی پدرم طاق باز دراز کشیده و خودش را سپرده به هوای کولر صدای چق چق کیبورد می شکند سکوت را قبل از اینکه کامپیوتر را روشن کنم سری زده بودم به واتساپ یکی از بچه ها نوشته بود سلام جواب دادم: سلام برا یعنی سلام برادر. ولی هیچ کدام از دایره های سبز پر از عدد را باز نکردم و گروه ها سربسته ماند از خیر اینستا هم گذشتم تا مبادا حوصله ی نوشتن نداشته باشم حالا که دارم این متن را می نویسم فلوراید دندان هایم کمتر شده انگشت کوچکتر پایم ترکیده و خون مردگی پیدا کرده وقتی برگشتیم خانه وضو گرفتم و نمازهایم را خواندم در خانه ی مادربزرگ فرصت نشد. یک ساعت قبل از اذان سفره انداختند غذا خوردیم و خاله ها غذاهای خیرات را در بسته ها چیدند و دادند دست ما. من و شوهرخاله ام غذا دادیم به همسایه ها و چند تن از قوم و خویش ها. از آخر چند بسته ماند. خاله گفت ببرید به خانه های فقرا. گفتم کجا؟ گفت: همان جا که کمیته ی امداد درست کرده گفتم: کجا؟ گفت: نمی دانی؟ شوهرخاله ام گفت: من می دانم.  حالا که دارم این متن را می نویسم هنوز هم می ترسم از چه؟ از آن خانه های کلنگی و آن چهره های بین مرگ و زندگی و آن بچه هایی که می خندیدند به بازی تلخ زندگی. تا ایستادیم دختر ها و پسرهای سرلخت و پاپتی جمع شدند دورمان و شروع کردند: عمو یه غذا بده عمو یه غذا بده! غذا ندادیم ده تا غذا هم نبود در خانه ها را زدیم نگاه نکردم به چشم خانم ها و آقاهایی که باز می کردند درها می گفتم: فاتحه ای بخوانید برای صاحب خیرات. حالا که دارم این متن را می نویسم ساعت یک تمام است امروز آغاز شده است ولی هنوز شب است طول می کشد تا از گرد راه برسد و با چراغ خورشید در دست روشن کند کوچه های چشم ها را و آب پاشی کند دل ها را. 


+ نظرتان درباره ی نوشته های ویرایش نشده چیست؟ آزاردهنده و پر از زیبایی!

  • ۴ نظر
  • ۱۹ خرداد ۰۱ ، ۰۱:۱۲
  • علیرضا

امروز عصر توی اتاقمان نشسته بودم. بچه‌ها نبودند. داشتم با گوشی‌‌ام ور می‌رفتم که ناگهان چشمم به در خشکید: یک موجود سیاه و دراز ایستاده بود لای چهارچوب در. سر و سینه‌اش را گرفته بود بالا و دمش را تاب داده بود. دوستم گفت: «نترس، آفتاب‌پرست است». نترسیدم. فقط نمی‌دانم دوستم چه کار کرد که آفتاب‌پرست پا به فرار گذاشت، آن هم رو به جلو. چشمتان روز بد نبیند. نعره کشیدم و از یک تخت دوطبقه پریدم بالا.

+ هنوز هم زیر یکی از تخت‌هاست. حتّی اگر از زیر در رفته باشد بیرون‌، روحش آنجاست. شاید تابستان گونه‌های دیگری هم یافت شود. خوش‌بختانه ترم تابستان نداریم‌!

  • ۶ نظر
  • ۱۱ خرداد ۰۱ ، ۲۱:۵۴
  • علیرضا
تو آزمون عملی گواهینامه قبول شدم! البته برای بار دوم. :)))))
کیا شیرینی دوست دارن؟
  • ۹ نظر
  • ۲۲ ارديبهشت ۰۱ ، ۰۸:۴۹
  • علیرضا

گاهی وقت‌ها از سخنی که به دیگران گفته‌ام، پشیمان می‌شوم. عذاب‌وجدان می‌گیرم. ناخن‌هایم را می‌جوم و حرص می‌خورم. احساس می‌کنم کسی که آن حرف‌ها را از من شنیده، رنجیده‌خاطر شده است. احساسی مثل موریانه می‌افتد به جانم. ذرّه ذرّه‌ی وجودم را به دندان می‌کشد. 

تصمیم می‌گیرم که از آن شخص عذرخواهی کنم امّا قیدش را می‌زنم. شاید معذرت‌خواهی لازم نباشد. شاید آن فرد اصلاً از من نرنجیده باشد و این خودخوری‌ها بی‌دلیل باشد. شاید معذرت‌خواهی، کار را از این که هست بدتر کند و بین من و او دیواری استوارتر بکشد. شاید خیال کند که او را کم‌ظرفیت و زودرنج پنداشته‌ام. نه! هرطور که حساب کنی، معذرت‌خواهی زیادی هم نوعی از حماقت است.

معذرت‌خواهی را می‌بوسم و می‌گذارم کنار، امّا فکروخیال امانم نمی‌دهد‌. نکند از چشم او افتاده باشم؟ نکند مرا بی‌ادب فرض کرده باشد؟ او از درون من چه می‌داند؟ هیچکس از درون دیگران آگاه نیست. کاش صدای قلب‌های همدیگر را می‌شنیدیم. کاش به قلب‌های همدیگر دست می‌کشیدیم و گرم می‌شدیم به صفا و صمیمیتشان. کاش آدم‌ها بفهمند!

  • ۲ نظر
  • ۱۷ ارديبهشت ۰۱ ، ۱۶:۴۸
  • علیرضا
بایگانی
آخرین نظرات