فعلا باید مثل بچه ی آدم، فقط و فقط، درس بخوانم و درس بخوانم.
تا سلامی دوباره... .
- ۰ نظر
- ۲۰ دی ۹۸ ، ۰۰:۰۱
فعلا باید مثل بچه ی آدم، فقط و فقط، درس بخوانم و درس بخوانم.
تا سلامی دوباره... .
ایستاده ام،
ایستاده ای،
ایستاده ایم،
جنگلیم؛
تن به صندلی شدن نداده ایم.
غلامرضا بکتاش.
۰ تیشه های وحشی و دندان تیز به درختان بی دفاع هجوم می آورند تا تن آنها را تخته کنند و با آن، میز و صندلی و در و پنجره بسازند. بی انصاف ها، به هیچ صغیر و کبیری رحم نمی کنند. بیشتر درختان، ناامید از زندگی، تسلیم جفای تیشه می گردند و نقش بر زمین. برعکس، در گوشه و کنار جنگل، هستند درختانی غیور و بی ادعا که محکم ایستاده اند و تن به صندلی شدن نداده اند. اگر سایه ی این درختان را از سر جنگل برداریم، فاتحه ی جنگل را باید بخوانیم. پس، در زندگی مان درختانی باشیم که صبور و استوار می ایستند و به جنگل بقا می دهند.
چه انبوهی در اطرافت ساخته اند. همه به پیشواز تو آمده اند: پیر و جوان و زن و مرد. در آن هیاهو، شاید گمان شان این باشد که تو را در خویش غرق ساخته اند! اما در حقیقت، خودشان در تو غرق شده اند، در آن لبخند دل ربایت. و چه ساده ای تو که بی هیچ واسطه و هیچ رمز عبوری، شانه به شانه ی مردمت ایستاده ای. پاره ای از تن شان شده ای. شاید هم آنها پاره ای از تن تو. از آن سوی، بچه ها با صفا و صمیمیتی وصف ناشدنی تو را صدا میزنند: سردار!
یعنی از میان القاب گوناگون تو، «سردار» حسابی به دلشان چسبیده است؛ ساده ترین و با شکوه ترین نامی که از زبان جان شان جاری می شود. به راستی که تو سرداری و دل ها را به سرِ دار می بری... .
به سوی ماشینت می روی در حالی که آن انبوه هنوز پابرجاست؛ گرداگرد تو و چسبیده به شیشه های ماشین. کم کم عزم خداحافظی می کنی و همچنان لبخند نشسته بر لبانت. می نشینی داخل ماشین که ناگهان پسربچه صدایت می زند: سردار! سردار یه لحظه!
دوربین اش را به سمت خودش و تو گرفته تا سلفی بگیرد. تو هم دلش را نمی شکنی. بر می خیزی و دوباره می ایستی، با همان لبخند. سپس می نشینی که ناگهان دیگری صدایت می زند: سردار! یه لحظه!
تقصیری ندارند. چه کنند که از دار دنیا یک سردار بیشتر ندارند و آن هم تویی. آن هم چه سرداری! نامش دل شیر را آب می کند و سیمایش، دل عشاق را. به راستی که قانون جمع نقیضین را دور زده ای سردار!
دوباره می نشینی داخل ماشین، با همان لبخند و آماده ی خداحافظی. انبوه نیز هنوز پابرجاست. ناگهان دوباره صدایت می زنند: سردار! سردار یه لحظه!
امان ات نمی دهند؛ زیرا تو با آماج نگاهت امانشان بریده ای. باز بر می خیزی و... .
آه ای سردار! این مهر و عطوفت تو اوج بی رحمی است. نمی بینی این اشک های جوشان را؟ دلم را بیش از این آتش نکن. تو نباید اینقدر مهربان باشی. تو نباید اینقدر خاکی باشی. نه! تو نباید لبخند بزنی. جان من را بردی. جان آن انبوه را بردی. جان این ملت را بردی. جان رهبرت را بردی. آه ای سردار دل ها... .
پ ن: تصاویر تأثیربرانگیز «سلفی با حاج قاسم» را ببینید و اگر توانستید گریه نکنید: https://www.aparat.com/v/GaV7W
یعنی می شود تمام اشک هایی که از داغ حاج قاسم جاری می شوند و تمام دود هایی که از سوختن دل های بیقرار به هوا می روند، یکجا، در یک نفر وجود داشته باشند؟ یعنی می شود یک نفر باندازه ی تک تک عزاداران حاج قاسم در سراسر جهان، و حتی بیش از آن، ماتم زده و گریان باشد؟
وای از آن دل! شاید دل رهبرم... .
در خیالم هنوز زنده ای؛ هنوز دوربین شکاری ات را به دست داری و در بیابان ها، برای گرگ ها کمین گرفته ای. صدای تیراندازی تو از پشت خاکریز های نبرد، در گوشم طنین انداخته. هنوز از قدم های گرم تو، خاک عراق و سوریه مثل تنور، داغ است. هنوز سرم را با آرامش خاطر به بالشت می گذارم و از حمله ی گراز ها هراسی ندارم؛ زیرا به خود می گویم: حاج قاسم، آن سوی مرز ها ایستاده و دارد دفاع می کند... . اما بعد، به خودم میآیم و از خواب بیدار می شوم. باز به خواب می روم و بعد، به خودم می آیم و بیدار می شوم. هروقت نگاهم به لبخند زیبای تو می افتد که بر روی بنر شهادتت نقش بسته و دارد بر دستان میلیون ها عاشق طواف داده می شود؛ از خواب بیدار می شوم. تازه می فهمم که دیگر آن لبخند زیبای تو بر جهان نمی تابد و قرار است روز ها خالی از خورشید باشند. ناگهان ته دلم از ترس خالی می شود و چهره ی زشت یک داعشی خون خوار برایم ترسیم. آه سردار... .
گریه ام آن دم سرازیر شد که آقا گفت:
-ملت ایران! سردار بزرگ و پرافتخار اسلام آسمانی شد...
صبح از خواب پا شدم. ده دقیقه مانده بود به طلوع آفتاب. بدو بدو شیر آب را باز کردم و شروع کردم به وضو گرفتن.
- علی؟
- جانم بابا؟
پدر بیدار شده بود.
- سلیمانی شهید شد.
-چی؟؟
یک لحظه ایستادم. چرا صدای پدر گرفته؟
- به دستور ترامپ، تو عراق سلیمانی شهید شد.
چیزی نگفتم. برایم تعجب نداشت. همانطور که وضویم را گرفتم، با خودم می گفتم:
- این هم لابد یکی از آن دروغ های شاخدار مجازی است.
از پله های پذیرایی که پایین آمدم و مهر نمازی گذاشتم، با خودم گفتم:
- خب شهید بشه اصلا! اون سالهاست شهید شده... خود آقا بهش گفتن: شهید زنده.
نمازم را با عجله خواندم.
-...عبده و رسوله. اللهم صل علی محمد و آل محمد. السلام علیکم و رحمه الله و برکاته. یعنی واقعا سردار شهید شد؟
برای پاسخ به خودم، گوگل را زدم که دیدم نوشته:
- شهادت سردارسرلشکر سلیمانی... سردار سلیمانی مزد چهار دهه مجاهدت خود را... صبح امروز به دستور ترامپ، کاروان حامل سردار... محسن رضایی: انتقام سختی خواهیم... و و و.
نه نمی توانستم باور کنم. الان هم باور نکرده ام و تا ابد هم باور نخواهم کرد. بیخود می گویند سردار شهید شده. چرت و پرت می گویند. هذیان می گویند. ترامپ احمق بیشعور اشتباهی زده. نه! باورش خیلی خیلی سخت است. آخر می دانید، سردار سلیمانی سالهاست شهید شده. سالهاست برای من فرقی با شهدا ندارد. آن وقت این خبرگزاری های خواب آلود، تازه آمده اند می گویند: به علت حمله ی ترامپ، سردار شهید شد. نه! ابدا باور نمی کنم. سردار سلیمانی سالهاست شهید شده و تا قیام قیامت هم نخواهد مرد... .
پ ن: وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ
هرگز خیال نکن کسانی که در راه خدا شهید شدهاند، مردهاند! بلکه بهطور ویژه زندهاند و در حضور خدا به آنان روزیِ مخصوص میدهند. آل عمران، ۱۶۹
«یا مَن یُبَدِّلَ السَّیّئات بِالحَسَنات¹»،
دقیق یعنی چی؟
یعنی خدا به ما میگه:
- نگران کارنامه ت نباش.
رو برگه پایانی ت خوب بگیر،
مستمر هات با من...
شایدم یعنی:
- بیخیال که همش منفی زدی،
از همشون قدر مطلق² می گیرم برات :)
۱.ای کسی که گناهان مارا به ثواب تبدیل می کنی.
۲.قدر مطلق اعداد منفی، می شود مثبت همان عدد؛ مثلا: ۲ = |۲-|
خواهرم با یک بشقاب شیربرنج آمد داخل اتاق. یکی دو ساعت پیش هم یک بشقاب دیگر شیربرنج خورده بودم؛ اما مادر بقیه اش را دور نریخته بود. گاهی در هفته، شام مان میشود شیربرنج. خلاصه، قاشق اول را که در دهان گذاشتم، دیدم مثل همان قبلی بی مزه است و تازه، کمی هم سرد شده. خواستم پیش خودم نق بزنم و از شیربرنج تکراری مادر گله کنم که یک آن، چشم های مادر از درِ ذهنم آمدند تو؛ دست های خسته ی او نیز. پیش آنها خجالت کشیدم گله کنم و نق بزنم. با خودم گفتم طور دیگری باید نگاه کنم. به همین خاطر، چشم هایم را با آب معرفت شستم و به زبانم مزه ای نو آموختم: مزه ی محبت. به مزه ای که در دستپخت مادر ها یافت می شود، مزه ی محبت می گویند. قاشق دوم را که در دهان گذاشتم، دیدم به! چه خوشمزه شد. عطر شیربرنج سرد و بی مزه در داخل اتاق پیچید.
«چشم ها را باید شست،
جور دیگر باید دید».
سهراب
دم غروب، داشتم به خانه بر می گشتم که ناگهان کسی صدایم زد:
- علیرضا!
برگشتم سوی صدا، تعجب کردم. مسجد ثامن الائمه بود که با لبخندی، در آن سوی خیابان ایستاده بود و مرا صدا میزد. یعنی بروم پیشش؟ چقدر دلم برایش تنگ شده. مدتی است که الکی الکی درس را بهانه کرده ام و مسجد نرفته ام. چه می شود اگر فقط چند دقیقه بروم پیش مسجد و زود زود برگردم کنار درس ها؟ در این فکر ها بودم که عقل با گستاخی به حرف آمد که:
- بیخیال بابا! دلت خوش است! برگرد خانه درس هایت را بخوان، وقت زیاد است برای اینجور کار ها.
تا خواستم جواب عقل را بدهم، پاهایم دستور عقل را به گردن نهادند و مرا به سوی خانه هُل دادند؛ جوری که انگار اسیر می بردند! دیدم چاره ای نیست. هرچه باشد درس از همه چیز واجب تر است. از خیر مسجد گذشتم که گذشتم. اما مگر او دست بردار بود؟ دوباره صدایم زد، دوباره و دوباره، با همان لبخند ملیح. ناگهان دلام که تا الان مثل بچه ننه ها، لب و لوچه اش را غنچه کرده بود و ناراضی بود، بهم گفت:
- حالا میمیری یکم دیرتر بخونی؟ این همه از صبح تا شب بیهوده وول میخوری و وقتت را هدر می دهی، نوبت مسجد که رسید، رویش را می اندازی زمین؟ حداقل دلت به حال من نمی سوزد که...؟
به اینجا که رسید، زد زیر گریه. صدای گریه ی دل در وجودم پیچید... .
آسمان رو به تاریکی می رفت. چراغ پشتی قرمز رنگِ ماشین ها، روشن شده بود و جاده ها هم پر از ازدحام. تنها صدایی که در داخل تاکسی می آمد، صدای ترانه ای شاد بود و من، در عالم هپروتی بودم که ناگهان، مؤذن زاده ی اردبیلی، از گلدسته ی گوشی یک مسافر، بانگ اذان مغرب را سر داد. نوای اذان، همراه با آن ترانه ی شاد، وصله ی ناجوری بود. به خاطر همین، مسافر با عجله گوشی اش را خاموش کرد و مؤذن زاده هم دیگر نخواند. شاید هم مسافر، از آشکار شدن باور هایش شرم داشت. از آن طرف، راننده تاکسی که فکر میکرد مؤذن زاده هنوز دارد اذان میدهد، به احترام آن نوای آسمانی، ترانه ی زمینی ماشینش را خاموش کرد. حالا علاوه بر مؤذن زاده، خواننده هم دیگر نمی خواند. نه نوایی از آسمان می آمد و نه ترانه ای از زمین. در دل خندیدم. چند ثانیه با سکوت گذشت که ناگهان مؤذن زاده، اینبار از گلدسته ی گوشی خود راننده، شروع کرد به اذان دادن. بعد از آن نیز از گلدسته ی مسجد ها... .
ای کاش آن متن نمونه را نمی خواندم. دیدی آدم وقتی چیز خوشمزه ای میخورد، دهانش آب می افتد؟ دل من هم این بلا به سرش آمد. ای کاش آن چند خط رایگان «روش برداشت از قرآن» را نمی گشودم و به کام دلم نمی ریختم تا تشنه و هلاک نمی شد؛ تا ناگزیر نمی شدم که به محض تعطیل شدن مدرسه، بی تابانه سوار تاکسی بشوم و بروم به کتابخانه ی آن سر شهر و سپس، برگردم به خانه مان در این سر شهر.
توجه: خواندن کتاب «روش برداشت از قرآن» برای کسانی که تاب تشنگی کشیدن را ندارند، اکیدا ممنوع است.
نکته: نسخه ی پولی این کتاب، در برنامه اندرویدی طاقچه هم موجود است.