مدتیه که دارم آثار شهید مطهری رو مطالعه میکنم. روش پیشروی من بر اساس طبقهبندی موضوعیه و فعلاً در اولین مرحله یعنی سیره بزرگان و اولیای خدا هستم. امروز وقتی داشتم مطلبی از وبلاگ «مینویسم از خودم» رو میخوندم، یاد داستانی از کتاب داستان راستان افتادم؛ حکایت دو همکار صمیمی که با هم اختلافات عقیدتی عمیقی داشتند، ولی تونسته بودند این مسائل رو از حیطه رفاقت و کاری خودشون دور نگه دارند.
در مطلبی که از وبلاگ مورداشاره اومده، ذکر شده که پذیرش حقیقتی که متضاد با حقیقتهای پذیرفتهشدهی ماست، میتونه ما رو برآشفته بکنه. وقتی یک عمر با یک جهانبینی خاصی رشد کردیم، به سختی میتونیم با یک سخن ساده از باورهامون عقبنشینی کنیم. در عین حال، به نظر میاد که اگر جهانبینی ما بر اساس عقل، منطق و کنجکاوی بنا شده باشه، از رویارویی با نظرات مخالف نخواهیم ترسید و اتفاقاً به استقبالشون خواهیم رفت.
ممنون میشم متن داستان رو بخونید و در نهایت نظرتون رو برام بنویسید. شما چی فکر میکنید؟
- ۱ نظر
- ۱۴ بهمن ۰۴ ، ۱۶:۵۶